تولدت مبارک مهسا
لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
پائولو كوئليو
لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
از خواب مي پرم. کورمال کورمال دست ميندازم ساعت رو نگاه مي کنم ساعت 1:45 دقيقه صبح ه. سعي مي کنم دوباره بخوام ولي هرچي سعي مي کنم نميشه. بهتره يه کاري بکنم شايد خواب به چشمام بياد بلند ميشم ميشينم، چشمم به سيب مذکور ميفته و آتش هوس گاز زدنش دوباره تو دلم زبونه مي کشه. چقدر تشنه مه و هيچي مثل اين سيب آبدار ِ ترش مزه نمي تونه راضيم کنه فقط کافيه دستم رو دراز کنم تا تو دستم قرار بگيره ولي يادم مي افته دندون هام مسواک شده است و خوردن سيب تمام زحماتم رو ضايع مي کنه بايد حواسم رو پرت کنم ازش، لپ تاپ رو روشن مي کنم ...
تمام زمان باقي مونده از وقت خوابيدن رو خوابهاي آشفته مي بينم. شايد دليلش همون هوس سرکوب شده باشه. با خستگي از خواب بلند مي شم از زير چشم نگاهم به سيب مي افته. هنوز همون جاست و هم چنان هوسناک براي گاز زدن... ولي ديگه نمي خوامش، برام بي اهميته. يک شب در حسرتش بودن سيرابم کرده.
پائولو کوئليو نويسنده برزيلي از علاقه اش به اسلام و مولانا و تأثيرات آن بر آثارش سخن گفت و به تأثيرپذيري از آثار جلال الدين مولوي اعتراف کرد.
به گزارش فارس، کوئليو که تا به امروز آثار پرفروشي چون کيمياگر، مکتوب، کوه پنجم، يازده دقيقه، ساحره پورتوبلو و ... را در کارنامه ادبي اش دارد در مصاحبه با مجله فوروارد سوريه از علاقه اش به اسلام و تأثيرات آن بر آثارش ياد مي کند.
به اعتقاد اين نويسنده دستورات عرفاني اسلام بسيار قابل تأمل و بررسي است.
از ديدگاه او زندگي تمامي انسانها همانند مسيري که براي زيارت پيموده مي شود، بايد مورد بررسي قرار گيرد و اين مفهومي است که در افکار و ديدگاههاي عارفان اسلامي بسيار ديده مي شود؛ چراکه در زندگي آنان نشانه هايي وجود دارند که ما را براي رسيدن به مقصد کمک مي کنند.
پائولو کوئليو نويسنده برزيلي، به سامان رسيدن «کيمياگر» و بسياري از آثار منتشر شده اش را تحت تأثير عوالم عرفاني و آثار جلال الدين رومي اعلام کرد.
اين نويسنده که عميقاً تحت تأثير آثار و اشعار جلال الدين رومي قرار دارد دراين باره معتقد است که بخش زيادي از کتاب کيمياگر و ظهير را تحت تأثير اين شخصيت و آثار او به رشته تحرير در آورده است.
به اعتقاد کوئليو نگرش و ديدگاه رومي به دقت و روشني در آثارش مطرح شده و آموزه هاي بسياري در آثار او به چشم مي خورد که همگي نشانه هوشمندي و درايت رومي در خلق اين آثار است.
ای خسته از زنجیر جهل و فتنه، بشکن
ای در کنار چشمه، مانده تشنه، بشکن
بشکن حدیث تلخ پشت و دشنه، بشکن
تا نشکنی در خویشتن، این فتنه بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!
ای قرنها زندانی تقدیر، بشکن
تقدیر را با ضربهی تدبیر بشکن
بشکن فسون این غل و زنجیر، بشکن
بشکن ستون خانهی تزویر، بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!
پائولو درسال 1988، کتاب کاملا متفاوتی نوشت کیمیاگر. این کتاب کاملاً نمادین بود و کلیهی مطالعات یازده سالهی پائولو را دربارهی کیمیاگری، در قالب داستانی استعاری خلاصه میکرد. اول فقط 900 نسخه از این کتاب فروش رفت و ناشر، امتیاز کتاب را به پائولو برگرداند.
در ماه مه 2000، پائولو به ایران سفر کرد. او اولین نویسندهی غیرمسلمانی بود که بعد از انقلاب سال 1357، به ایران سفر میکرد. اواز سوی مرکز بینالمللی گفت و گوی تمدنها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و ناشر ایرانیاش (کاروان) دعوت شده بود
پائولو كوئليو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.
روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.
پائولو كوئليو که کتاب هایش از پر فروش ترین کتاب های بیست سال گذشته در تمام جهان بوده است، از پدیده های پایان قرن بیستم به شمار میرود.
برخی او را کیمیاگر واژهها میدانند و برخی دیگر، پدیدهای عامهپسند. اما درهر حال، پائولو كوئليو یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن حاضر است .خوانندگان بیشمار او از 150 کشور، فارغ ازفرهنگ و اعتقادات خود، اورا نویسندهی مرجع دوران ما کردهاند. کتابهای اوبه 56 زبان ترجمه شدهاند و جدای ازآن که همواره در فهرست کتابهای پرفروش بودهاند، درتمام طول دوران ظهور او، مورد بحث و جدل اجتماعی و فرهنگی قرار داشتهاند.
افکار، فلسفه و موضوعات مطرح شده درآثار او، بر ذهن میلیونها خوانندهای تاثیر گذاشته است که به دنبال یافتن راه خویش، و روشهای تازه برای درک جهان هستند.
|
کتاب نیوز: زهیر، آخرین کتاب " پائولو کوئلیو " که در هشتم اسفند ماه 1383 منتشر شده بود، پس از گذشت یکسال و فروش 40 هزار نسخه در قطع جیبی نیز منتشر شد.
به گزارش مهر، تا کنون 40 هزار نسخه از این کتاب به فروش رفته و هم اکنون قطع جیبی این کتاب همزمان با سالروز انتشار آن در اسفند ماه 1384 منتشر و توزیع می شود .
کتاب های پائولوکوئلیو که یکی از پرخواننده ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان امروز است، تا به حال به 56 زبان ترجمه شده و بیش از 50 میلیون نسخه در سراسر جهان به فروش رفته است و جدای از آن که همواره در فهرست کتاب های پر فروش بوده اند، در تمام طول دوران ظهور او ، مورد بحث و جدل اجتماعی و فرهنگی قرار داشته اند.
ازویژگیهای کتاب زهیر می توان به این نکته اشاره کرد که اولین بار است که کتابی ازنویسنده ای غیر ایرانی قبل از دیگرکشورها در ایران منتشر می شود و شمارگان اولیه این کتاب در جهان هشت میلیون نسخه است، ضمن اینکه در طول یکسال 40 هزارنسخه فارسی آن به فروش رسیده است . |
يكي از ترانههايي كه پائولو كوئليو سروده است:
من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم.
روزي، درخيابان، درشهر،
پيرمردي را ديدم، نشسته برزمين،
كاسهي گدايي درپيش، ويولوني در دست،
رهگذران باز ميماندند تا بشنوند،
پيرمرد سكههارا ميپذيرفت، سپاس ميگفت،
و آهنگي سرميداد،
و داستاني ميسرود،
كه كمابيش چنين بود:
من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم
و دراين دنيا هيچ چيز نيست
كه قبلا نشناخته باشم

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم ..اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است
نجار زندگيمان باشيم
نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد
يك روز او با صاحبكار خود موضوع را درميان گذاشت
پس از روزهاي طولاني وكار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از كار بازنشسته كنند
صاحب كار او بسيار ناراحت شد وسعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد
سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت ميكرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد
نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود
پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود
براي همين مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي كار را تمام كرد
او صاحبكار را از اتمام كار باخبر كرد
صاحب كار براي دريافت كليد آخرين كار به آنجاآمد
زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجاربازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطرسالهاي همكاري
نجار، يكه خورد و بسيار شرمنده شد
در واقع اگر او ميدانست كه خودش قراراست در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري تهيه مي كرد و تمام مهارتي كه داشت براي ساخت آن بكار مي برد
يعني كار را به صورت ديگري پيش ميبرد
اين داستان ماست
ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد
گاهي كمترين توجهي به آنچه كه ميسازيم نداريم،پس در اثر يك شوك و اتفاقي غيرمترقبه ميفهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم
اگر چنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود رابراي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست
شما نجار زندگي خود هستيد و روزها چكشي هستندكه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده ميشود
يك تخته در آن جاي ميگيرد و يك ديوار برپاميشود
مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود ميسازيد باشيد
رسا، سرويس شهرستان ها ـ عرفان پائولو كوئيلو در هفتادو يكمين حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي نقد و بررسي شد.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري رسا در مشهد، سي و سومين مقاله از مقالات پژوهشگران حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي با عنوان "عرفان پائولوكوئيلو در معنويت كيمياگر" در نشست روز گذشته اين دفتر مورد نقد و بررسي قرار گرفت.
بنابراين گزارش ، حجت الاسلام جلالي از اساتيد حوزه علميه مشهد در جمع پژوهشگران حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي، از مهمترين دلايل رويكرد جوانان به آثار پائولوكوئيلو را بيان مفاهيم عرفاني در قالب زيبا و جذاب عنوان کرد.
وي افزود: پائولو با ارائه زيباي مفاهيم عرفاني مانند پيروي از نشانه ها، بازگشت به خود، هجرت، استاد و عشق مخاطبان بسياري از فرهنگ ها و آيين هاي مختلف را جذب نموده است ؛ چرا كه اينها مفاهيمي هستند كه در نهاد هر انساني وجود دارد و تقريبا در تمام نحله هاي فكري و جوامع مختلف مورد توجه مي باشند.
حجت الاسلام جلالي آثار پائولوكوئيلو را داراي چند خطر دانست و توضيح داد : او روش مطرح نكرده است و علاقهاي هم به ارائه روش ندارد. از سويي خطر هدفي او را تهديد مي كند و آن خدا نداشتن در آثار اوست. او دچار التقاط گرديده و در "كيمياگر" برجسته ترين اثر او اين امر مشهود است.
وي گفت: مخاطبان آثار پائولوكوئيلو دينداران عموم و جوان سرگردان هستند.
اين کارشناس و پژوهشگر مذهبي تصريح کرد : دو راه برخورد با اين گونه عرفان هاي نوظهور وجود دارد راه ايجابي و راه سلبي كه برخورد سلبي را بايد به حكومت واگذار كرد و خواست تا اجازه نفوذ هر نوع كتاب با هر روش و هدفي در پيكره جامعه داده نشود.
وي راه مناسب را در برخورد ايجابي ذکر کرد و خاطر نشان کرد: در آثار ديني ما و از جمله قرآن كريم ، خداوند در ارائه مفاهيم و آموزه ها ،بسيار از داستان بهره گرفته است که خود نشانگر اهميت و تاثيرگذاري اين قالب هنري است.
حجت الاسلام جلالي داستان كيمياگر را برگرفته ازداستان هاي مثنوي دانست و گفت: پائولو با بهره گيري از يكي از داستان هاي مثنوي معنوي ما موفق به نگارش كيمياگر شده است. داستان هاي مثنوي خود منبع ارزشمندي جهت تبديل شدن به داستان است. پس از اين راه ايجابي نبايد غافل شد.
در اين نشست مقاله "عرفان پائولوكوئيلو در معنويت كيمياگر" كه توسط خانم حوري بياني نوشته شده و پيش از اين توسط گروه پژوهشگران حلقه ، نقد شده بود مورد نقد و بررسي استاد نيز قرار گرفت.
لازم به ذكر است حلقه علمي حكمت كه ويژه خواهران مي باشد هر هفته عصر پنجشنبه با نقد مقالات فلسفي، كلامي و عرفاني در دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي برگزار مي گردد.
نام و نام خانوادگی : آرش حجازی
تاریخ تولد : ۲۸ بهمن ۱۳۴۹
............................
او نویسنده، مترجم، و ناشر ایرانی است. وی مدیر انتشارات کاروان است.
وی در سال ۱۳۷۵ از دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ التحصیل شد. موضوع تز دکترای او، " تأثیر قصه گویی در درمان اختلالات اضطرابی کودکان " بود.
او در سال ۱۳۷۳، رمان " اندوه ماه " را نوشت که با سرمایه شخصی و در تیراژ کم منتشر شد.
سه سال بعد، در سال ۱۳۷۶، او انتشارات کاروان را تأسیس کرد و دو سال بعد، پائولو کوئلیو، نویسنده مشهور برزیلی و خالق کیمیاگر، او را مترجم رسمی آثارش به زبان فارسی معرفی کرد.
در سال ۱۳۸۰، او سردبیری ماهنامه فرهنگی هنری کامیاب را بر عهده گرفت که پس از پنج شماره انتشار، متوقف شد.
پس از کامیاب ، حجازی ماهنامه جشن كتاب را منتشر کرد که بیست شماره منتشر شد و پس از آن قالب آن تغییر کرد.
او در سال ۱۳۸۳، ده سال پس از "اندوه ماه" رمان " شاهدخت سرزمین ابدیت" را منتشر کرد. شاهدخت سرزمین ابدیت در سال ۱۳۸۴ در فهرست نهایی نامزدهای جایزه "واو" و "منتقدان مطبوعات" قرار گرفت.
آرش حجازی با همسرش مریم و پسرش کیخسرو در تهران زندگی میکند.
............................
آثار
نوشتهها :
رمان شاهدخت سرزمین ابدیت
رمان اندوه ماه
ترجمهها :
مکتوب (پائولو کوئلیو)
دومین مکتوب (پائولو کوئلیو)
باغ پیامبر و سرگردان (جبران خلیل جبران)
شبح اپرا (گاستون لورو)
بریدا (پائولو کوئلیو)
خاطرات یک مغ (پائولو کوئلیو)
پدران، فرزندان، نوهها (پائولو کوئلیو)
جهالت (داستان)(میلان کوندرا)
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم (پائولو کوئلیو)
شیطان و دوشیزه پریم (پائولو کوئلیو)
کوه پنجم (پائولو کوئلیو)
کیمیاگر (پائولو کوئلیو)
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد (پائولو کوئلیو)
کتاب راهنمای رزم آور نور (پائولو کوئلیو)
نامههای عاشقانه یک پیامبر (پائولو کوئلیو- جبران خلیل جبران)
عطیهٔ برتر (پائولو کوئلیو)
قاموس فرزانگی (پائولو کوئلیو)
زهیر (پائولو کوئلیو)
شیر، جادوگر و گنجه (سی اس لوئیس)
خواهرزادهٔ جادوگر (سی اس لوئیس)
سفر کشتی سپیدهپیما (سی اس لوئیس)
چون رود جاری باش (پائولو کوئلیو)
ساحرهٔ پورتوبلو (پائولو کوئلیو)
دختر شاه پریان (لرد دانسنی)

پائولو كوئليو فهرستي از سايتها و وبلاگهايي را كه آثارش را به سرقت بردهاند و يا بدون اجازه از آن استفاده كردهاند، بر روي وبلاگ خود قرار داده و از آنها تشكر كرده است.
الهام شاهمیری، ایران، تاریخ 16/6/79 و 3/7/79
اشاره: دکتر آرش حجازی، متولد 1349 و دارای دکترای پزشکی است. او مترجم آثار نویسنده شهیر برزیلی «پائولو کوئلیو» است و همچنین مدیریت نشر کاروان را بر عهده دارد. سفر ده روزه پائولو کوئلیو به تهران در خرداد ماه 1379 با میزبانی نشر کاروان، بهانهای است برای گفت و گو با آقای دکتر آرش حجازی.
ضمن تشکر و قدردانی از این حرکت عظیم فرهنگی، لطفآ بفرمایید چه شد که به کار ترجمه پرداختید و تا کنون چه کتابهایی را ترجمه کردهاید؟
حجازی :از نوشتنِ داستانهای کوتاه در زمان دانشجویی شروع کردم. در سال 1373 رمان "اندوه ماه" را نوشتم که با تیراژ پایین منتشر شد و منتقدان و صاحبنظران آن را تحسین کردند. اما بعد از انتشار این رمان، احساس کردم هنوز خیلی کم میدانم. یک خواننده حرفهای بودم و تا حد توانم، آثار داستانی بزرگان ادبیات را میخواندم. اما احساس کردم برای نویسنده شدن، باید در این آثار غرق شوم. برای همین به صورت تفریحی دست به ترجمه زدم. فکر میکردم ترجمه میتواند مرا به نویسندگان نزدیکتر کند. وادارم میکرد در کتاب نفوذ کنم و بکوشم شخصی را که پشت کتاب نهفته است، بیشتر بشناسم، و بدین ترتیب، شناخت من نسبت به کتاب، از خواننده فراتر میرفت. با تأسیس انتشارات کاروان ترجمه حرفهای را شروع کردم. اولین ترجمه منتشر شده من، کتاب "خواهرزاده جادوگر" از مجموعه "سرگذشت نارنیا" نوشته سی. اس. لوییس بود که در جهان، از آثار کلاسیک ادبیات نوجوانان به شمار میرود. ترجمههای دیگرم "دختر شاه پریان" اثر لرد دانسنی، "آشیانه کرم سفید" اثر برام استوکر، "شبح اپرا" اثر گاستون لورو (با همکاری آقای مهدی حریری)، و پنج کتاب از آثار پائولو کوئلیو بودهاند.
در کار ترجمه تا چه حد به متن وفادارید؟
حجازی :اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، 99 درصد. به علت اختلاف زبان، یک درصد عدم وفاداری در ترجمه اجتنابناپذیر است و مترجم در یک درصد موارد ناچار است از نویسنده فاصله بگیرد. اما تلاش من این است به متن وفادار بمانم. به ویژه در مورد آثار کوئلیو، حداکثر وفاداری را داشتهام. چون به خاطر آشنایی نزدیکم با او، هر جا به شبههای برخورد کنم، با او در میان میگذارم و شبهه برطرف میشود.
آثار آقای کوئلیو معمولا حالت غیروصفی دارد، این که فلان منزل را وصف کند یا تابلویی از یک وضعیت بدهد. هیچ توضیحی نمیدهد. آیا برای مترجم دشوار نیست که بخواهد به خود متن وفادار بماند؟
حجازی : کوئلیو در موقع خود به توصیف و تشریح مکان و زمان میپردازد. اما این توصیف کاملا در خدمت داستان است و هیچ توضیح اضافیای نمیدهد. اگر به عنوان یک خواننده و نه به عنوان یک مترجم، هدف کوئلیو را از نوشتن احساس کنید، دیگر مشکلی نخواهید داشت. هنگامی که او صحنه را توصیف نمیکند، باید بپذیرید که آن توصیف در آن لحظه لازم نیست. رمان با فیلم فرق میکند و اگر تفاوت رمان و فیلم را دقیقآ درک کنیم، هم رمان بار دیگر جایگاه ویژه خودش را مییابد و هم فیلم در برابر ادبیات بیارزش نمیشود. در رمان گاهی میتوان از توصیف گریخت، ولی در فیلم دست آدم بسته است و به هر حال مجبور است موقعیت مکانی را در نظر بگیرد. این آزادی از ویژگیهای هنر نویسندگی است. مترجم هم موظف است کار نویسنده را منتقل کند.
به نظر شما یک مترجم تا چه میزان در ارائه یک کار ادبی مؤثر است؟
حجازی : بدون نویسنده، کار ادبی وجود ندارد. نویسنده خداوند یک اثر ادبی است و مترجم یک پیامبر. اگر پیام نویسنده درست منتقل نشود، اثر ادبی ارزش خود را از دست میدهد. اما در ایران گاهی مترجم همارزش نویسنده به شمار میرود. نمیخواهم ارزش کار مترجم را پایین بیاورم، اما مترجم باید در خدمت نویسنده باشد. آنچه به کار مترجم ارزش میبخشد، فروتنی است. در اروپا معمولا نام مترجم روی جلد کتاب نمیآید. فروتنی باعث میشود مترجم در خدمت مطلق نویسنده باشد. بدین ترتیب، مترجم نقش مهمی در رساندن ادبیات به مخاطب خود مییابد.
وضعیت ترجمه در ایران اکنون چگونه است؟
حجازی : در مورد وضعیت کنونی ترجمه، میتوانم بگویم ترجمه در ایران رو به بهبود است. البته طبیعی است که وقتی حرکت وجود دارد، نقص هم وجود دارد. در چند سال اخیر زبان فارسی به غنایی رسیده است که در چهل پنجاه سال پیش نبود. در سالهای گذشته مترجمهای بسیار خوبی داشتهایم که به علت کمبودهای زبان فارسی، کارشان ضعیفتر از بسیاری از مترجمهای کنونی بوده است. البته همین حالا هم به خاطر بحرانهای کار نشر، افراد زیادی دست به کار ترجمه زدهاند که واقآ سزاوار نام مترجم نیستند: عدهای به خاطر این که فروتنی ندارند، مایلند نام خود را بالاتر از نویسنده بشناسانند، بنابراین شروع به تغییر دادن متن اصلی بنا به سلیقه خود میکنند؛ عدهای معلومات ندارند. برای ترجمه، اطلاع از زبان مقصد یا مبدآ کافی نیست. مترجم باید یک موجود "چندقوا" باشد. مترجم باید بر ادبیات تسلط داشته باشد، به ویژه بر ادبیات نویسندهای که کارش را ترجمه میکند. باید بر زبان مبدأ تسلط داشته باشد. باید زبان خودش را به همراه آیین نگارش و ویرایش این زبان بشناسد. مترجمانی با این ویژگیها معدود هستند. اما خوشبختانه خوانندگان قاضیان خوبی هستند و ترجمه خوب را از ترجمه بد تشخیص میدهند. اگر قضاوت را بر عهده خوانندگان بگذاریم، این مشکلات هم حل خواهند شد.
آشنایی شما با آقای کوئلیو چگونه بود؟
حجازی : کیمیاگر را که به زبان اصلی خواندم، از آن خوشم آمد. "کیمیاگر" در ایران ترجمه شد، ترجمه را تحسین کردم، ولی به علت این که از زبان اصلی ترجمه نشده بود، نقصهایی هم در آن دیده میشد. بعد به صورت تصادفی با ایشان آشنا شدم و نامهنگاری دوستانهای بین ما آغاز شد. متن کتاب "اندوه ماه" من را خواند و خیلی خوشش آمد. با هم دوست شدیم. بعد گفت در مورد وضعیت کتابهایش در ایران نگران است. من هم گفتم در ایران چندین مترجم دست به کار ترجمه آثارش زدهاند. چندین ناشر آثارش را چاپ کردهاند. آثاری که ترجمه شدهاند با هم فرق میکنند. مثلا در دو ترجمه موجود از کتاب "کیمیاگر"، به نظر میرسد دو نویسنده مختلف این دو کتاب را نوشتهاند. اصلا نمیخواهم این دو کتاب را نقد کنم. اما مهمترین نگرانی کوئلیو این بود که اثرش دست نخورده به دست خواننده برسد و خواننده ایرانی همان چیزی را بخوانند که او نوشته است. به من گفت من باید با یک انتشارات و مترجم مشخص کار کنم و با توجه به رابطه دوستانه ما، آشنایی من با زبان پرتغالی، اعتماد او به من، و این که من عضو هیأت مدیره انتشارات کاروان بودم، بنا براین شد که انتشارات کاروان ناشر معتمد پائولو کوئلیو معرفی شود. حتی کار به جایی رسید که علی رغم عدم امضای معاهده جهانی حقوق مؤلف و مصنف توسط ایران، با ایشان قرارداد بستیم و حتی حق التألیف ایشان را هم میپردازیم. بدین ترتیب به صورت مستقل از سیاست حاکم بر نشر ایران حرکت کردیم.
گفتید از زبان پرتغالی ترجمه میکنید؟
حجازی : از زبان پرتغالی، که با متن فرانسه و اسپانیایی این آثار هم تطبیق داده میشود.
آیا کوئلیو نویسنده محبوب شما هست یا نه؟
حجازی : در مورد کوئلیو، همزمان نقدها و تحسینهای زیادی میشود. این کار نویسنده را ارزشمند میکند، چون نشان میدهد آثارش قابل تأمل هستند. شاید کوئلیو ادیب بزرگی نباشد، اما نویسنده بزرگی هست. ادیبان بسیاری هستند که نمیتوانند یک خط داستان بنویسند. منتقدان بزرگ زیادی داریم که تا کنون هیچ اثری نیافریدهاند. میتوانند جملات زیبا بنویسند، اما داستان نه. داستان یک فرایند آفرینش است. کوئلیو داستان نویس خوبی است. به راحتی میتواند خواننده را به فضای داستان خودش بکشاند. از همان جمله اول خواننده را اسیر داستان میکند و این ارزشمند است و بسیاری از نویسندههای برجسته این قدرت را ندارند و خوانندگان، آثار آنها را میخوانند که یک اثر برجسته را خوانده باشند و دربارهاش فکر کنند. اما کوئلیو خواننده کتابش را جزئی از داستان میکند و این کار از هر نویسندهای بر نمیآید.
لطفآ در مورد سبک نوشتاری و زبان ساختاری داستانهای کوئلیو بفرمایید.
حجازی : او داستان نمینویسد که داستان نوشته باشد. پسزمینه فکری او بر داستانهایش حاکم است. تفکر او عارفانه و معطوف به وحدت است. ما در شرق و به ویژه در ایران با این تفکر آشنا هستیم. مزیت کوئلیو این است که بسیار دیر شروع به نوشتن کرده است: در چهل و یک سالگی. آن قدر صبر کرده تا بتواند این پسزمینه را در ساختار داستان خودش هم پیاده کند. داستان "کیمیاگر" از جایی آغاز میشود که کیمیاگر یکی از کتابهایی را که یکی از مسافران کاروان برایش آورده بود، گشود و خواند. از همین جا وحدت را حاکم بر داستان میبینیم: وحدت عناصر داستان را. در جمله اول کتاب، پیامش را میرساند. خواننده متوجه میشود که با یک "کتاب"، یک "کیمیاگر" و یک "کاروان" رو به رو خواهد شد. و مهمترین عناصر کتاب کیمیاگر، "سفر" "مکتوب" و "کیمیاگر" هستند. بنابراین خواننده حرفهای بیدرنگ متوجه میشود که با چه روبهرو خواهد شد. به خواننده پیشآگهی میدهد و بعد آن را به کناری میگذارد و از عنصر اول (سفر) شروع میکند. و بعد با "بازگشت به گذشته"های به موقع و انتقال زاویه دید، تمامی عناصر داستان را به هم پیوند میزند.
در مورد نقطه شروع داستانهای کوئلیو صحبت بفرمایید.
حجازی : داستانهای کوئلیو همواره از یک عمل شروع میشوند و نه از یک توصیف. در کیمیاگر میگوید: "کیمیاگر فلان کتاب را به دست گرفت". یا در ورونیکا میگوید: "ورونیکا تصمیم گرفت در فلان تاریخ چهار بسته قرص بخورد". بر خلاف رسم رایج که اول زمان و مکان را توصیف میکنند. کوئلیو با عمل شروع میکند و این با اصول فکریاش مطابقت میکند. معتقد است استعداد و عمل باید در کنار هم باشند. تا زمانی که استعداد در کنار عمل قرار نگیرد، وجود ندارد. استعداد، نویسنده پشت کتاب است و عمل جمله اول کتاب.
در مورد این که عدهای اعتقاد دارند داستان نویسی یک فن است و به الهام یا اشراق درونی اعتقادی ندارند، چه نظری دارید؟
حجازی : هزاران داستان در دنیا چاپ میشوند. اما کدامشان با استقبال روبهرو میشوند؟ آثار کوئلیو با استقبال روبهرو میشوند. نویسندهای که به فن کمتر توجه میکند تا به اشراق درونیاش. همین جاست که باید قضاوت را بر عهده خوانندگان گذاشت و به خرد جمعی مردم اعتماد کرد. بله! شاید اگر یک منتقد ورزیده آثار کوئیلو را بررسی کند، نقصهای زیادی بیابد، اما خواننده چیزی را که میخواهد در آثار او پیدا میکند. به نظر من یگانه راه نویسنده شدن، خواندن است. نویسنده باید ادبیات پیش از خودش را خوب بشناسد. نویسنده یک هنرمند است و هنرمند باید در گام اول فن را بشناسد. این کاملا صحیح است. اما تا زمانی که از فنون فراتر نرود، هنرمند واقعی نیست. فن لازم است، ابزار کار است، اما عمل نویسنده فراتر از ابزار است. باید از ابزار در خدمت آفرینش استفاده کند. اما برای تکمیل آفرینش، چیزی فراتر از ابزار لازم است. تا زمانی که آن خلاقیت، یا اشراق را نداشته باشید، نمیتوانید آفریننده بشوید. بنابراین در هیچ کلاسی نمیتوان یک نویسنده برجسته تربیت کرد.
در مورد خواننده صحبت کردید. درصد بالایی از خوانندههای کوئلیو ادیب نیستند، دلیلش چیست؟
حجازی : باید ببینیم که هدف هنر چیست. کوئلیو تنها نویسنده دنیا نیست. هدف هم این نیست که کوئلیو بزرگترین نویسنده دنیا معرفی شود. هدف این است که ببینیم چرا کوئلیو در کنار این نویسندگان بزرگ، این جمعیت وسیع خواننده و این محبوبیت را دارد. ما در ایران نویسندگان بزرگ زیادی داریم که شاید از نظر ادبی، ساختاری، محتوایی، ارزش کارشان از آثار کوئلیو بیشتر هم باشد؛ اما خوانندگان برای آثارشان این همه شور و شوق نشان نمیدهند. کوئلیو به خاطر صداقت و صمیمیت آثارش، و به علت این که خود را درگیر قواعد نمیکند، محبوب است. خواننده قاعده نمیخواهد. نویسنده کتاب را برای خواننده مینویسد. خواننده بزرگترین داور کتاب است. منتقدان صد سال هم بگویند که کوئلیو بد مینویسد، خوانندههایی که آثارش را دوست دارند، آنها را میخوانند. خواننده به محتوای کتابهای کوئلیو نیازمند است. هرچند منتقدان آثارش را بیارزش بخوانند.
دلیل این همه استقبال از آثار کوئلیو چیست؟
سرخوردگی انسان معاصر حرف همه نویسندهها و منتقدان بزرگ است. در این شرایط، کافکا مسخ را نوشت، یونسکو کرگدن را، و ساراماگو کوری را. اما کوئلیو مثبت نگر است و از امید حرف میزند، و همین سبب میشود نویسندههای بزرگ او را نویسنده بزرگی ندانند و مردم به خاطر مثبت نگری و امیدوار بودنش او را نویسنده بزرگی بدانند.
حجازی : در اسطوره پاندورا، پاندورا جعبه ممنوع را باز میکند و تمامی بلایای بشری از آن خارج میشود. پاندورا بسیار دیر متوجه میشود و جعبه را میبندد. در مورد این داستان تفسیرهای مختلفی وجود دارد. آلبر کامو میگوید: "این امید هم جزو آن بدبختیها است. یعنی امید تنها بدبختیای است که برای بشر ماند، چون امیدوار بودن بشر را بدبخت کرده بود." تفسیر دیگری هم بر این قضیه میشود که میگوید: "بدبختیها نصیب بشر شد و تنها تسکینی که برای بشر ماند، امید است." ماجرای قرن بیستم، مصداق کامل داستان پاندورا است. ممکن است به عنوان یک نویسنده، به این نتیجه برسم که بشر رو به فنا است و نوعی بدبینی بر داستانم حاکم باشد. این بدبینی قابل احترام است و نباید آن را مردود کرد. اما معنیاش این نیست که فقط بدبینها خوب مینویسند. یک منتقدی گفته بود وقتی کتابهای کوئلیو را میخوانیم، احساس میکنیم تمام مشکلاتمان حل شده، و وقتی کتاب را کنار میگذاریم، تازه با مشکلات واقعی زندگی رو به رو میشویم. شاید بیراه نباشد. اما همین که کوئلیو به انسان میپذیراند که همه درها بسته نیست و انسان میتواند جدای از روند اجتماعی و تاریخی، بر سرنوشت خویش مؤثر باشد، با ارزش است. و قضاوت خوانندگان نیز نشان میدهد که این تشویق لازم بوده است. بعد از جنگ دوم و به ویژه در سی سال پایانی قرن بیستم، بشر با یک بحران وجودی روبهرو بوده است که منجر به بدبینی ژرفی در هنر و ادبیات شده است. بشر احساس میکرد بر سرنوشتش حاکم نیست و تلاشهای فردیاش بیحاصل است. پس نویسندهای که از بدبینی سخن گفته، بیراه نرفته است. آن بدبینی، تصویری است که نویسنده از محیط خود داشته است. اما نویسنده دیگری هم باید باشد که تفسیر دوم را از جعبه پاندورا به بشر ارائه کند. بگوید برای بشر امید مانده، بشر میتواند بر سرنوشت خود حاکم باشد، و انسان مجبور نیست در جهت جریان آب حرکت کند. شاهدیم که در ده سال گذشته، کوئلیو توانست زندگی افراد بسیاری را عوض کند. در ده روزی که کوئلیو در ایران بود، شاهد بودم که زندگی دهها نفر عوض شد، فقط به خاطر آن که فقط سه چهار جمله با کوئلیو صحبت کردند. بدبینی را باید نشان داد، اما نباید خوشبینی را سرکوب کرد. کوئلیو خوشبین است، اما بدبینی را هم میپذیرد. در همان صفحه اول کیمیاگر، به قصهای از اسکار وایلد اشاره میکند. بنابراین جبر تاریخ را میپذیرد، اما معتقد است که میتوان بر این جبر غلبه کرد. باید هر دو واقعیت را در اختیار خواننده گذاشت، خواننده است که میان خوشبینی و بدبینی انتخاب میکند. نظام روشنفکری، چه در ایران و چه در جهان، حق ندارد حق قضاوت و انتخاب را از مردم بگیرد. هیچ کس حق ندارد برای مردم فکر کند و اثری را بیارزش و اثر دیگری را با ارزش بنامد. نیاز بشر ابزار خودش را مییابد. اکنون بسیاری از مردم، ابزار خود را در آثار کوئلیو یافتهاند و این باارزش است. "کیمیاگر" بر نیاز بشر در پایان قرن بیستم انگشت میگذارد. بشر به دنبال حوادث تاریخی وحشتناکی که در طول قرن بیستم رخ داده بود، دچار بدبینی وحشتناکی شده بود. "کیمیاگر" بشر را برای قرن بیست و یکم، و برای هزاره جدید آماده میکند. از آن گذشته، "کیمیاگر" توانسته است این پیام را با زیبایی و داستانی نیرومند به خوانندگانش منتقل کند. ظرف و مظروف خوب بودهاند. و این علت اصلی موفقیت کیمیاگر است.
با این صحبتها، پس شما به "هنر برای مردم" معتقد هستید؟
حجازی : خیر، من اصلا به هنر برای مردم معتقد نیستم. هنر یک پدیده کاملا فردی و ویژه هنرمند است. هنرمند میتواند با هنر خود، با مردم ارتباط برقرار بکند یا نکند. اما مردم هم میتوانند میان آثار هنری انتخاب کنند. هیچ کس نمیتواند بگوید تو باید این هنر را انتخاب کنی و این هنر برجستهتر از آن هنر است. نقد ادبی ارزش خودش را دارد، اما در حد شناخت، نه در حد تصمیمگیری. منتقد میتواند نظر خودش را درباره کتاب بگوید، و مخاطبان میتوانند قضاوت کنند. هر مخاطب یک اثر ادبی یا هنری، تنها کسی است که میتواند در مورد آن اثر قضاوت کند. ممکن است کسی از موسیقی پاپ لذت ببرد و دیگری از موسیقی کلاسیک. حق با هر دو است و هر دو هنر لازم هستند، چون دست کم هر کدام یک مخاطب دارند. اگر بتوانیم تفاوتهای میان انسانها را بپذیریم، در نهایت خواهیم دید که نظرات مردم یک هدف مشترک را دنبال میکند. انسانها عناصر مشترکی دارند، اما تنها اگر اجازه بدهیم به طور فردی عناصر وجود خود را بشناسند، این اشتراک ذاتی معنا خواهد یافت. هیچ کس نمیتواند برای خرد جمعی تصمیم بگیرد. معتقدم که بهترین داوران و منتقدان، همه مردم هستند و نه یک طبقه از مردم. مردمی که از ادبیات بدبین لذت میبرند، همان هدف مردمی را دارند که از ادبیات خوشبین لذت میبرند.
به نظر شما کیمیاگر چگونه رمانی است؟
حجازی : کوئلیو به شدت تحت تأثیر روانشناسی کارل گوستاو یونگ است. اما در زندگی خود، به عناصر مطرح شده در روانشناسی یونگ عینیت بخشیده است. ناخودآگاه جمعی یونگ، همان "روح جهان" در آثار کوئلیو است. "ملکیصدق" و "کیمیاگر" همان پیرمرد خردمند (کهن الگوی "خود") یونگ هستند. او به شدت به انیما (مادینهجان) و انیموس (نرینهجان) یونگ معتقد است و این تأثیر را به ویژه در کتاب "بریدا" میبینیم. سرنوشت کتابهایش هم همان سرنوشت مکتب یونگ را دارد. روشنفکران مکتب یونگ را نمیپسندند، آثار کوئلیو را هم نمیپسندند. کیمیاگر یک داستان پیشرو در پایان قرن بیستم است. خیلی صادقانه به گذشته باز میگردد و مفهوم لزوم استفاده دوباره از خرد کهن انسان را مطرح میکند. در کتاب عهد عتیق، کتابی به نام کتاب "جامعه" وجود دارد که منسوب به حضرت سلیمان است. جمله مهمی که در این کتاب هست و به ویژه بر کوئلیو و بر داستاننویسی او تأثیر گذاشته، این است: "هر آنچه بوده است، همان است که خواهد شد، و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست." کوئلیو معتقد است که خرد کهن بشری، بسیاری چیزها را به ما آموخته و اگر به این خرد کهن توجه کنیم، قادر به حل بسیاری از مشکلات کنونی خود هستیم. در "کیمیاگر"، به خرد کهن نوع بشر، به علم کیمیاگری ـ کهنترین علم بشر ـ باز میگردد. از سوی دیگر شخصیت ملکیصدق تورات را باز زنده میکند، به عنوان کسی که به ابراهیم برکت بخشید. و ابراهیم آغازگر مرحله مهمی از تاریخ است. ابراهیم بدون ملکیصدق، یعنی آن خرد کهن، ابراهیم نمیبود. ملکیصدق در کتاب کیمیاگر راه سانتیاگوی چوپان را باز میکند؛ درست همان طور که ابراهیم پیامبر را در راه خود برکت و اطمینان بخشید. بنابراین کوئلیو معتقد است که حرکت ابراهیم میتواند بارها و بارها در طول تاریخ تکرار شود، و هر حرکت کوچک هر انسان میتواند به اندازه حرکت بزرگ ابراهیم تقدس داشته باشد.
آیا میتوان گفت کیمیاگر یک رمان نمادین است؟
حجازی : نمیتوانم آثار او را طبقهبندی کنم. شاید همین هنرش را پیشرو میکند و محک مناسبی است. نمیتوان کتابهای کوئلیو را در سبکهای پیش از خودش جای داد.
منظورتان این است که آثارشان پست مدرن است؟
حجازی : خیر. کوئلیو خودش را به شدت از پست مدرنیسم منفک میکند و با آن مخالف است. چون معتقد است پستمدرنها فراموش کردهاند قصه بگویند. آن قدر وارد مسایل فرعی شدهاند که قصهگویی را از یاد بردهاند. وظیفه رمان نویس در درجه اول داستان نوشتن است. کوئلیو سعی میکند داستان نویسی را به بستر "داستان نوشتن" باز گرداند. عناصر داستان بر آثار کوئلیو حاکم هستند. آثار او "داستان" هستند.
اگر زاویه دید داستانهای کوئلیو را - اغلب زاویه دید دانای کل ـ تغییر بدهیم و به اول شخص برگردانیم، فکر میکنید تغییری در داستان ایجاد شود؟
حجازی : البته این بحث باید با یک منتقد انجام شود. من خودم را منتقد نمیدانم. اما کوئلیو در آثارش از پدیده "انتقال زاویه دید" بسیار استفاده میکند. در کیمیاگر بارها انتقال زاویه دید داریم. دانای کل بر داستان حاکم است، اما در بسیاری از موارد، داستان از زاویه دید یکی از شخصیتهای داستان تعریف میشود. گاهی داستان از زاویه دید "مرد انگلیسی"، "کیمیاگر"، "بلورفروش"، "فاطمه" و... بیان میشود. و یا هنگامی که در بازار طنجه دار و ندار چوپان را میدزدند، دیگر دانای کل راوی داستان نیست، داستان از دید همان چوپان بیان میشود. چون دانای کل میداند که این برای چوپان یک نشانه است و باید یک مرحله رازآموزی و تشرف را آغاز کند، و چوپان نمیداند. در پایان آن بخش، خود آن چوپان است که به این نتیجه میرسد: "من یک مبارزِ در جست و جوی گنج هستم." چوپان است که کشاکشها، نومیدی و اندوه را پشت سر میگذارد و تصمیم میگیرد، نه دانای کل. کوئلیو خود را در هیچ کدام از آثارش به یک زاویه دید محدود نمیکند. انتخاب زاویه دید به سلیقه نویسنده بستگی دارد. اگر در صحنهای که چوپان میخواهد به باد تبدیل شود، زاویه دید اول شخص به کار میرفت، یکی از زیباترین صحنههای داستان خلق نمیشد، یا به شکل دیگری نوشته میشد. چوپان با خورشید صحبت میکند، خورشید نمیداند چه باید بکند. و یکی از زیباترین جملههای داستان نوشته میشود: "باد به هیجان آمده بود و میخواست برود و به گوش تمام دنیا برساند که خرد خورشید ناقص است". این جا از زاویه دید باد نقل میشود. به هر حال تصمیم با نویسنده است. اما به نظر من، انتقال زاویه دید به داستانهای کوئلیو قدرت میبخشد.
"صحرا"، "خورشید"، "باد" به نظر شما نماد چیست؟
حجازی : صحرا که مهمترین عنصر طبیعی حاکم بر داستان "کیمیاگر" است، به نوعی همان مهرابه و صومعه ماست. اما دیوارهای معبد برداشته میشوند. چوپان در کلیسایی خواب میبیند و حرکت خود را از درون یک کلیسا آغاز میکند. و درخت انجیر مصری ـ که گنج را در زیر خود دارد ـ از محل انبار ظروف قدس کلیسا سبز شده است (که البته این معنا در ترجمههای دیگر منتقل نشده است). سفر از مقدسترین مکانِ ممکن آغاز میشود. اما سانتیاگو گنج خود را در صحرا مییابد. گنجاش پای درخت انجیر مصری در داخل کلیسا است، اما گنج حقیقیاش در معبد حقیقی و بدون دیوارش، در صحرا است. در صحنه معروف تبدیل شدن جوان به باد، سه عنصر از عناصر چهارگانه وجود دارند. باد، خورشید، صحرا، نماد سه عنصر هوا، آتش، و خاک هستند. برای رسیدن به این سه عنصر، باید از دریا بگذرد که عنصر چهارم را تشکیل میدهد. در حکمت قدیم جهان را متشکل از این چهار عنصر میدانستند و انسان را نیز ساخته شده از همین چهار عنصر میدانستند. چوپان باید عناصر وجود خودش را بشناسد. باید از آب (دریا) بگذرد، با خاک (صحرا)، هوا (باد)، و خورشید (آتش) صحبت کند و بعد با روح جهان بپذیرد. این یعنی وحدت یافتن (یا "فردیت یافتن" یونگ). چوپان با جهان پیرامونش یگانه میشود و بنابراین میتواند به هر کدام از این عناصر تبدیل شود. در این جا به باد تبدیل میشود. شاید میتوانست به خورشید، یا خود صحرا تبدیل شود
.
(در این جا آقای مهدی حریری، مترجم و ویراستار کتاب "کیمیاگر" وارد صحبت شدند و گفتند):
مهدی حریری :نکته این است که آن درخت، انجیر مصری است و نه درخت چنار. میتوانیم نویسنده کتاب کیمیاگر را نویسنده کیهانی بدانیم. او مفهوم "بازگشت به خویشتن" و بازگشت به عناصر طبیعی را مطرح میکند. پیش از این شاعر کیهانی داشتیم، اکنون نویسنده کیهانی داریم.
حجازی :دقیقآ یکی از مشکلات ترجمه همین جا بود. در ترجمههایی که از کیمیاگر عرضه شده، جایی این درخت را "سپیدار" و جایی "چنار" برگرداندهاند. اما درختی که در کلیسا سبز شده است، "انجیر مصری" است (سیکومور). با توجه به این که گنج چوپان در مصر است، انتخاب انجیر مصری به عنوان آغازگر سفر چوپان بسیار زیبا است. اما متأسفانه در ترجمههای قبلی این کتاب به خوانندگان فارسی منتقل نشده است. انتقال این مفهوم، وظیفه مترجم است. ارزش نام مترجم کمتر از کاری است که انجام میدهد. گنج پای درخت انجیر مصری است، اما باید تا اهرام مصر برود و برگردد و گنجش را پای آن درخت انجیر مصری پیدا کند. اهرام مصر یک عنصر کهن است، انجیر یک عنصر زنده و در حال رشد است. باید به خرد کهن (اهرام مصر) پناه ببرد تا بتواند معنای واقعی اکنون (انجیر مصری) را درک کند.
به نظر شما نقطه اوج داستان کجاست؟ و به نظر شما، به عنوان یک نویسنده، بهتر است نقطه اوج داستان کجا باشد؟
حجازی : در فنون داستان نویسی بهترین محل برای نقطه اوج داستان، محل تلاقی دوسوم اول و یک سوم پایانی داستان معرفی میشود. اما من نمیتوانم به این شکل طبقهبندی کنم، چون معتقدم فنون داستان نویسی نمیتوانند نویسنده را محدود کنند. نقطه اوج را داستان تعیین میکند. نویسنده باید خواننده را برای رسیدن به نقطه اوج آماده کند. اگر خواننده آمادگی نقطه اوج را نداشته باشد، نویسنده شکست خورده است. اگر قصد نویسنده، ایجاد یک سیر نزولی در داستان باشد، نقطه اوج میتواند در صفحه اول داستان باشد. همان طور که کافکا نقطه اوج داستان خود را در همان صفحه اول، هنگام تبدیل شدن گریگور سامسا به سوسک، قرار میدهد و تکان دهندهترین صحنه داستان را خلق میکند. و بعد این انرژی اولیه ایجاد شده در داستان به تدریج کاهش مییابد و در پایان داستان، به آرامی به صفر میرسد. چون خواننده مدام منتظر یک رخداد جدید است که گریگور را نجات بدهد. اما هیچ اتفاقی نمیافتد و گریگور سامسا آهسته آهسته به اضمحلال میرسد و پایان داستان به آرامی میمیرد.
تئودوروف میگوید داستانها معمولا با یک وضعیت طبیعی شروع میشوند و با یک وضعیت فراطبیعی تمام میشوند. در مورد داستان کوئلیو میگویند که با یک وضعیت طبیعی شروع میشود و با یک وضعیت طبیعی هم تمام میشود.
حجازی : قبول ندارم. در کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"، خواننده در پایان داستان غافلگیر میشود. در "کیمیاگر" نیز غیرمترقبهترین حادثه در پایان داستان رخ میدهد. "کیمیاگر" برگرفته از داستان قدیمی مولوی است. و داستانهای مشابه بسیاری در طول تاریخ به نقل "گرد جهان گشتن و یار را در خانه خود یافتن" میپردازند. اما کوئلیو میتواند با همین مضمون قدیمی، خواننده را دوباره در پایان داستان غافلگیر کند. اصلا به نظر من این طور طبقهبندی کردن داستان درست نیست. لذت شما را از داستان محدود میکند.
در مورد عرفان کوئلیو صحبت کنید، آیا فکر میکنید شرقی است؟
حجازی : اصطلاح شرقی و غربی در مورد عرفان چندان با مسما نیست. شاید روشها فرق کنند، اما عرفان یکی است. عرفان راه ارتباط مستقیم انسان با خدا است. چون خدا شرقی و غربی ندارد، عرفان هم شرقی و غربی ندارد. شاید عرفان چین و ایران از نظر روش و اصول متفاوت باشند، اما در بنیاد یکی هستند. ممکن است کوئلیو داستان کیمیاگر را از مثنوی الهام گرفته باشد، اما فکر میکنید عرفان مولوی از کجا الهام گرفته است؟ عرفان مولوی، عرفان انسان است، همان بستر بنیادی. یکی ممکن است از راه مولوی، یا عطار به این بستر معرفت برسد، و یا از راه عرفان سرخپوستی یا اسکاندیناوی، یا ژاپنی، یا هندی. طبقهبندی جغرافیایی عرفان شاید از نظر جامعهشناسی و تاریخ جالب باشد، اما مفهوم بنیادی عرفان یکی است. کوئلیو هم تحت تأثیر عرفان شرقی و ایرانی هست و هم نیست. چون در بنیاد به هم متصل هستند. خود مولوی بیتأثیر از عرفان کهن ایرانی و یا گنوستیکهای مسیحی نیست. عرفان یک سرچشمه مشترک است که شاخههای آن در شرق و غرب گستردهاند. هیچ عارفی را نمیتوان طبقهبندی کرد. مگر در شعر خود حافظ ـ اگر به عنوان عارف در نظرش بگیریم ـ در کنار عرفان اسلامی، تأثیر عرفان مسیحی، هندی، زرتشتی، میترایی را کم میبینیم؟ نمیشود گفت مولوی سرچشمه عرفان است و هرکس عارفانه مینویسد از مولوی الهام گرفته است. یا بگوییم عطار پدر عرفا است. عرفان کهنترین روش بشر برای نزدیک شدن به خدا، برای شناختن خویشتن است.
به عنوان خواننده و مترجم، به کدام یک از آثار کوئلیو علاقهمندید؟
حجازی : کیمیاگر را خیلی دوست دارم، و بعد "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" را. به نظر من کیمیاگر شاهکار است. البته این نظر شخصی من است.
کمپانی فیلم واینشتاین (Weinstein) مشهورترین رمان پائولو کوئلیو، کیمیاگر، را در فیلمی با بیش از 60 میلیون دلار هزینه، به روی پرده نقره ای سینما می برد. لارنس فیشبرن، بازیگر فیلم ماتریکس، کارگردانی این فیلم و همچنین بازی در نقش شخصیت کیمیاگر را بر عهده دارد و سانتیاگوی چوپان را در راهش در صحرا یاری می دهد. فیلم برداری تا یک سال دیگر آغاز خواهد شد. کوئلیو خود می گوید: «خوشحالم که فیلم کیمیاگر به آن صورتی که دلم می خواست، به تصویر کشیده خواهد شد، و امیدوارم روح اثر و سادگی آن در فیلم حفظ شود.» لارنس فیشبرن هم گفته است که تبدیل این کتاب به فیلم، برای او تحقق یک رویا خواهد بود و بی صبرانه چشم انتظار کارگردانی و بازیگری در این فیلم است و امیدوار است فیلمی زیبا بسازد که حق مطلب را در مورد رمان بسیار موفق پائولو کوئلیو ادا کند. کیمیاگر داستان سانتیاگو، چوپانی اسپانیایی است که رؤیای یافتن گنجی رادر کنار اهرام مصر دارد. چوپان عازم سفر می شود و در مسیر، هم عاشق می شود و هم به حکمتی کهن دست می یابد. خود واینشتاین که معمولاً مدیر تولید فیلم است، گفته است که خودش شخصاً تهیه کنندگی این فیلم را بر عهده خواهد داشت، همان طور که درفیلم شکسپیر عاشق نیز تمام کارهایش را رها کرد و خودش را وقف ساخت آن فیلم کرد، فیلمی که در سال 1999 هفت جایزه ی اسکار برود. او گفته است: «کیمیاگر کتابی ساده و معنوی است، و فیلمنامه هم همین فضا را حفظ خواهد کرد.» واینشتاین در فیلم های موفقی مانند «بیمار انگلیسی»، «ویل هانتینگ خوب» و «شیکاگو» حضور داشته است. اما پس از این که هاروی واینشتاین و برادرش باب در سال 2005 کمپانی میراماکس را ترک کردند، قصد دارند موفقیت های گذشته را در شرکت فیلمسازی واینشتاین ادامه دهند. |
چند ماه قبل فیلمی را میدیدم به اسم «جوردانو برونو»، قصهی «بدعتگذار»ی که واتیکان محکومش کرد و در سال 1600 بهخاطر عقایدش به دیرک چوبی بست و سوزاند. دلیل نقل من از فیلم به این برمیگردد: در یک سکانس از فیلم جوردانو برونو اشاره میکند که او تازگیها از نمایشگاه کتاب فرانکفورت بازدید کرده تا ناشرِ بعضی از کارهایش را ببیند. و حالا ما اینجا، چهار قرن بعدتر، اینجا جمع شدهایم و ناشرهای جدید را میبینیم که هیچ؛ درمورد جهتگیریهای جدیدی هم حرف میزنیم.
از زمان بازدید جوردانو برونو تا امروز، چندین و چند محمل جدید برای اشتراک ایدهها به منصهی ظهور رسیده. برای مثال، اولین نمایشگاه کتاب فرانکفورت نتیجهی اختراعی جدید بود: چاپ سربی. در واقع، وقتی گوتنبرگ در شهر ماینتز که چند کیلومتر بیشتر با اینجا فاصله ندارد، چاپ سربی را اختراع کرد، کتابفروشهای محلی اینجا از کارش الهام گرفتند و این نمایشگاه را ترتیب دادند. همهی ما میدانیم اختراع گوتنبرگ گامی بزرگ (احتمالاً برجستهترین گام) در ایجاد جنبش موسوم به رنسانس بود؛ جنبشی که به ایدهها امکان حرکتِ آزادانهتر داد. به لطف این فرایند چاپ جدید، ایدهها را میتوان به اشتراک گذاشت و جهان را برطبق این ایدهها شکلی دیگر داد.
برخلاف دیگر محملها، مثل رقص یا نقاشی یا تئاتر، که به حضور جسمانی خالقِ اثر نیز نیاز است، کتاب (و به تبع آن، مطبوعات) فیالفور بر بقیهی روشهای اشتراک ایدهها غلبه کرد، چراکه در مقیاس صنعتی قابلیت تولید داشت. کتابها، به مثابه ظرف ایدهها، تا چندین قرن ایدهآل بودند تا آنکه مونوپولیشان قافیه را به رسانههای دیگر، مثل رادیو و سینما و تلویزیون باخت.
پس لب لباب بحث این است: اشتراک ایدهها. مثالهای بالا هم تماماً به این اشاره دارند: تکنولوژیهایی موفق میشوند که اجازه میدهند ایدهها به گردش دربیایند و به دست بیشترین تعداد مخاطب برسند. متعاقباً قوانین هم خودشان را با این موقعیت جدید وفق دادند (و نه برضد آن!)؛ مفهومِ حقوقیِ کپیرایت گامبهگام عصر صنعتی جدید رشد کرد که هزینههای توزیع و تولیدش نسبتاً بالا بود.
با این همه در ده سال گذشته، شاعد ظهور وب بودیم؛ ماشینی محیرالعقول که شیوهی تازهای در اشتراک ایدهها و به زیر کشیدنِ الگوهای اقتصادی کهنه درانداخته. کِوین کِلی، سردبیر نشریهی وایرد، در سخنرانی خود در TED در دسامبر 2007 نکتهای را به این مضمون مطرح کرد که به زبان دادهها، این ماشین جدید در هر دو ثانیه برابر با کتابخانهی کنگره اطلاعات «پخشوپلا» میکند.
با این همه، تفاوتی با دیگر محملها دارد: وب شامل بر هزینهی تولید و توزیع نیست. و به همین دلیل، شاهد تغییر در پارادایم هستیم. از این لحظه به بعد، دموکراتیزاسیون ایده که اول به لطفِ چاپ گوتنبرگی ممکن شد کمکم به اشلی تماماً جدید دست مییابد. اندکاندک، مردم میفهمند که الف) عملاً میتوانند هر چیزی را منتشر کنند و در وب بگذارند تا هر کسی که دلش میخواهد ببیند و ب) خود آنها پخشکنندگان آثارشان هستند، یعنی شبکهی تلویزیونی خودشان را دارند مثل YouTube و نمایشهای رادیویی خودشان را هم دارند مثل BlogTalkRadio. از این رهگذر، آنها دیگر ناظران منفعل دگردیسیهای جامعه نیستند، بلکه در این فرایند جمعی دخالت میکنند. متعاقباً، از آنجا که هر کسی اتصال به اینترنت دارد، مخلوق خالق میشود. کاربر کسی میشود که نهفقط حرفی برای گفتن دارد بلکه قادر است چیزهایی را که دوست دارد و چیزهایی را که دوست ندارد به اشتراک بگذارد.
مؤلفهای مهم در این میان است که بیشتر آدمها چندان از آن مطلع نیستند: آدمها دارند چیزهایی را آزادانه به اشتراک میگذارند که شایسته و مقتضی میدانند و انتظار دارند همان نیز در تمام سیستمهای ارتباط جمعی رخ بدهد.
شبکههای ارتباط جمعیِ معمول دوران ناخوشایندی را گذراندند تا این نکته را درک کنند: نخستین «قربانی» صنعت موسیقی بود. مدیران کمپانیهای موسیقی چندملیتی بهعوض درکِ ظهورِ گونهی جدیدی از اشتراک ترجیح دادند وکیل استخدام کردند و به کاهش قیمت تولید موسیقی نپرداختند. تصمیم گرفتند نپستر/Napster و دیگر سایتهای موسیقی را در سال 2001 ببندند و موفق شدند. یک نبرد را برنده شدند اما تمام جنگ را نه. درواقع، این جنبش از پس دیگر سایتهای P2P [اشتراک فایل] که سر برآوردند و مشعل محتوای اشتراکی و رایگان را روشن نگه داشتند برنیامد. حالا تصور کنید چه میشد اگر بهعوض فرستادن وکیل، آنها به ازای هر آهنگ 0.05 سنت میگرفتند؟ آن موقع در سال 2000 هیچکس مشکلی در این امر نمیدید؛ بهویژه از این لحاظ که این قیمت بسیار کمتر از قیمت متعارف سیدی بود. نپستر بزرگ و پیشرو را در سال 2001 بستند و بعدها بِرتِلزمان آن را خرید ــ اما این کار خیلی دیر انجام شد. از آن به بعد، دیگر سایتهای P2P دیگری راه افتادند و هنوز هم هنوز است حتا بچههای کمسنوسال میتوانند هر آهنگی را که بخواهند از سایتهای توُرِنت/Torrent بهرایگان دانلود کنند.
تازه صنعت موسیقی دارد از اشتباهاتش درس میگیرد و شیوههایش را اصلاح میکند. یک مثال: آیتیونز/iTunes اوضاع روزگار را درک کرده و به کاربرانش اجازه میدهد هر آهنگی را با قیمت 0.09 سنت دانلود کنند. نتیجهاش این شده که حالا نخستین موزع آنلاین موسیقی در دنیاست. نتیجهی منطقی دیگر در تغییرات این عصر این است که همین چند ماه قبل انجمن اجتماعی مایاسپیس/MySpace قرارداد سرمایهگذاری مشترکی را با یونیورسال میوزیک و سونی بیامجی و گروه وارنر میوزیک امضا کرد. آنها در حال ساخت سایتی هستند که بازدیدکنندگانش بتوانند به موسیقی رایگان استریمینگ/streaming بهصورت آنلاین گوش بدهند و پولش را از تبلیغات سایت دربیاورند و هر کاربری فهرست آهنگهای محبوبش را با دوستانش در میان بگذارد.
«قربانی» دوم وب، صنعت فیلم است. سریالهای تلویزیونی نیز به همین ترتیب. بهلطف کامپیوترهای بهتر و سریعتر و پهناهای باند بیشتر فیلمها را میتوان با کیفیت بسیار خوب در عرض چند ساعت برای هر کامپیوتری دانلود کرد.
اما این صنعت هم راههای تازهای برای رفع مسئله میجوید. تهیهکنندهها به کاربران اجازه میدهند سریالهای تلویزیونی را در پورتالهای تحت حمایتشان ببینند (برای مثال، ساوتپارک در وبسایت کمدی سنترال). تاکتیکهای دیگر شامل اتخاذ راههای جدید تبلیغ فیلمها از طریق بازاریابی ویروسی (برای مثال کینگ کونگ یا فیلم برزیلی تروپا دِ الیت) و ایجاد انجمن در حاشیهی نمایشها و برنامههاست (برای مثال، برنامههای اپرا وینفری روی وب انجمن دارد).
همانطور که میبینیم از عینیت افتادنِ فرمهای سنتی موسیقی و همینطور هم فیلم (سیدی و دیویدی)، در کنار اشتراکگذاری فوری فایلها تولیدکنندگانِ این صنعت را واداشته تا به دنبال راههایی جایگزین برای ساخت و فروش و تبلیغ تولیداتشان باشند.
تا وقتی که تولیدکنندگان به آنها که مصرفکنندگان منفعل میدانندشان اجازهی صحبت ندهند کماکان مخاطب خود را از دست خواهند داد.
و در مورد صنعت نشر چه؟ علیالظاهر این صنعت در مقایسه با موسیقی و فیلم، مقابل جهتگیریهای وب «حفاظتشده»تر هستند. در واقع، فکرش را که بکنید تا الان جان سالم به در برده چراکه در مقایسه با دیگر رسانهها فواید بیشتری در این محیط تکنولوژیک جدید از آن خود کرده.
نخست اینکه هزینههای تولید بسیار پایینتر از هزینههای متناظر در صنعت فیلم و موسیقی است. دوم آنکه اینترنت رسانهای است که سخت به خواندن و نوشتن اتکا دارد و از دههی 1990 شاهد بودهایم که بهلطف این ذائقهی مجدداًـکسبشده برای نگارش، نشر واقعاً جهش عظیمی کرده. نه فقط این، بلکه نویسنده نیز کاتالیزور این جنبش شده. نویسنده تا مقام ستارهی پاپ بالا آمده، همانطور که موزیسینها در دههی 60 چنین ارتقایی را تجربه کردند.
از آن مهمتر اینکه هنوز کتاب به مثابه ظرفِ ایدهها از عینیت نیفتاده.
کتاب، پانزده قرن مدام [؟]، خود را به مثابه رسانهای بیرقیب نمایانده. البته ایبوکها/e-books هم اندکاندک اعتباری مییابند و بعید نیست که با گذر زمان فرم دیجیتال بر کاغذ غلبه کند. اما کماکان سالها وقوع این اتفاق به درازا خواهد کشید و همین به ما ناشرها و کتابفروشها و نویسندهها فرصتی طلایی برای استفاده خواهد داد.
اما چیزی که من بهعنوان نویسنده دیدم شگفتیآور بود و همینطور هم نشانهای از عدم درک وب از جانب بخشی از صنعت نشر. ناشران بهعوض اینکه در این رسانهی جدید فرصتی برای خلق راههای جدید تبلیغی ببینند، بر ایجاد سایتهای کوچک تمرکز کردند که تماماً ازردهخارج باید تلقیشان کرد و معدودی از ناشرها هم از «بدبیاریها»ی دیگر صنایع فرهنگی شکایت میکنند و وب را «دشمن» میدانند. این وضعیت، احتمالاً همان وضعیتی است که راهبان نسخهبردار با مقولهی چاپ در قرن شانزدهم داشتند.
با این همه، در شرایطی که کتابها هنوز هم رسانههایی وسیعاً در حال استفاده هستند، چرا تمام محتوای دیجیتال کتابها را به رایگان به اشتراک نگذاشت؟ یعنی دقیقاً برخلاف آنچه عقل سلیم به ما میگوید ــ و عقل سلیم همیشه راهنمای خوبی نیست وگرنه ناشرها و کتابفروشها و نویسندهها دنبال کار پرمنفعتتری میرفتند. هرچه بیشتر بدهید بیشتر خواهید گرفت.
آنقدر خوششانس بودم که ببینم این اتفاق سال 1999 برای کتابم در روسیه رخ داد؛ آنجا شروع ناخوشایندی داشتم. با توجه به فواصل زیاد شهرها در روسیه کتابم بد توزیع شد و فروش بسیار پایین بود. اما با ظهور یک نسخهی دیجیتال دزدی از کیمیاگر ــ همانی که بعدها خودم روی سایت شخصیام گذاشتم ــ فروش کتاب بهطرز شگفتانگیزی جهش کرد. در سال اول، از 1000 نسخه به ده هزار نسخه رسید. در سال دوم از مرز صدهزار هم گذشتند و سال بعد یک میلیون نسخه فروختم. تا به امروز، در این سرزمین به مرز فروش 10 میلیون نسخه رسیدم.
تجربهی من با روسیه تحریکم کرد تا یک سایت ایجاد کنم: کوئلیوی دزدی. برطبق ویکیپدیا، دایرهالمعارف آزاد اینترنتی، کلمهی انگلیسی راهزن یعنی «پایرِت» از عبارت لاتین پیراتا مشتق شده و خود آن نیز از واژهی یونانی پِیرا به معنای «تلاش و تجربه»؛ تلویحاً «مواجهه با اقبال در دریا». البته بعدها حقایق، معنای این کلمه را تغییر داد، اما همهی ما میدانیم دستکم یکی از بزرگترین امپراتوریهای زمین تا حد زیادی مدیون دزدا دریاییاش است که بعدها لقب «سِر» و «شوالیه» گرفتند.
سایت کوئلیوی دزدی سه سال کار کرد و خوانندگان سرتاسر دنیا تغذیهاش میکردند و هیچکس هم در صنعت نشر متوجهش نشد؛ چراکه فروش آثارم مدام بالاتر میرفت. با این همه، از همان لحظه که اوایل امسال من در کنفرانس تکنولوژی به آن اشاره کردم از این ور و آن ور صدای غرولندها بلند شد. با وجود این برای مثال عاقبت ناشر امریکایی من، هارپر کالینز، تمام احتمالات ممکن را درک کرد. به همین خاطر، در سال 2008 یک بار در ماه یکی از عناوینم را خلاصهنشده در سایتم میگذارم تا همه آنلاین بخوانند. بهعوض آنکه دچار کاهش فروش بشوم، خوشحالم که بگویم کیمیاگر، یکی از نخستین عناوین آنلاین من، سپتامبر امسال که بیاید یک سال کامل حضور مداوم در فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز را از سر گذرانده.
این مثال، شاهد زندهای بود بر وضعیت صنعت ما: از وب برای تبلیغ استفاده کنید و نتایج آن را در زندگی واقعی خواهید دید. دستکم ایدهی من در راهاندازی سایت کوئلیوی دزدی که لینک تورنت دانلود تمام کتابهایم را در آن داده بودم همین بود. مردم خودشان بعداً تصمیم خواهند گرفت کتاب واقعی را بخرند یا نه. تا اینجای کار که نهفقط باعث شده من مستقیمتر با خوانندههایم ارتباط برقرار کنم، بلکه باعث انجام چند پروژهی دوجانبه هم شده؛ برای مثال پروژهی من برای ساخت فیلم از رمان «ساحرهی پورتوبلو» با مردم عادی که به پروژهی «ساحرهی تجربی» مشهور شد.
در پروژهی ساحرهی تجربی خوانندگانم را دعوت کردم تا رمانم را برای فیلم اقتباس کنند. این تجربه، که سال قبل با اسپانسری ایچپی/HP و مایاسپیس/MySpace و مدیا گروپز (شامل برتلزمان، بوردا، پریزما پرس، او گلوبو) راه افتاد بازخورد حیرتانگیزی داشت. فیلمسازهای تمام دنیا آفریدههایشان را در تلویزیون مایاسپیس/MySpaceTV آپلود کردند و اوت پارسال که برندهها اعلام شدند من صاحب 14 فیلم کوتاه حرفهای با کیفیت خیرهکننده بودم. ضمن آنکه، متعاقب آن، در اینترنت توفانی درمورد کتاب ساحرهی پورتوبلو به پا شد که بهمحض پخش قطع رقعی آن در بازار امریکا از فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز سر درآورد.
این موضوع نشان میدهد که حتا در زمینهای ناسازگار مثل صنعت فیلم که هزینههای تولیدش بهشدت بالاست این نوع اقدامات ممکن است. درضمن نمایانگر تغییر عمدهی دیگری در توزیع و تولید فرهنگی هم هست: تعامل. خواننده دیگر دریافتکنندهای منفعل نیست، بلکه فرصت دارند نقش فعالتری ایفا کنند. و بفهمند ممکن است موجب چه تفاوتهایی شوند.
اما آیا همهچیز اینجا تمام میشود؟ لازم است به آیندهی کتاب هم فکر کنیم؛ آن هم در شرایطی که تولید فیزیکی ندارد. و من اعتقاد دارم آنچه در این مرحله رخ میدهد امری حیاتی است: خوانندگان باید درگیر شوند. همهی ما داستانهایی داریم، همهی ما ایدههایمان را به اشتراک میگذاریم، ناشرها و نویسندهها هم همیشه به تضارب آرا دامن زدهاند. پس چرا از انجام دادن این کارها روی وب پا پس بکشیم؟
من وبلاگی راه انداختهام که در آن بهطور هفتگی محتوای مولتیمدیا میگذارم و خوانندگان را دعوت میکنم نظراتشان را بدهند و قصههایشان را بشنوم. حتا از آنها خواستم با روح خود در این مراسم و همراه با ما شرکت کنند. برای مثال، از آنها خواستم عکسشان را برایم بفرستند و کتاب محبوبشان را که اثر من باشد در دست بگیرند و فردا در برنامهی مهمانی این عکسها را نشان خواهم داد. تا سپتامبر 600 عکس به دستم رسید. بهلطف وب، خوانندگان و نویسندگان بیشتر از گذشته به هم نزدیکند.
اما کماکان باید بر دو مشکل غلبه کرد: کپیرایت و حفظ صنعت نشر. من راهحلی ندارم اما میدانم با دورانی جدید رودررو هستیم و به همین دلیل یا تطبیق پیدا میکنیم یا میمیریم. بههرحال، من نیامدم اینجا تا راهحل بدهم، بلکه تجربهی خودم را در مقام نویسنده. البته چرخ زندگی من با حق تألیفم میچرخد، اما در این لحظه کاری به کار این موضوع ندارم. من هم باید خودم را تطبیق بدهم. نه فقط باید با خوانندگانم مستقیمتر ارتباط برقرار کنم (مسئلهای که تا چند سال قبل اساساً قابلطرح هم نبود) بلکه باید زبان جدیدی برمبنای اینترنت داشته باشم که زبان آینده خواهد بود: بیپرده، ساده، فارغ از سطحینگری. زمان به من خواهد گفت چطور پولی را که خودم بهتنهایی در محافل اجتماعی سرمایهگذاری کردهام احیا کنم. اما دارم روی چیزی سرمایهگذاری میکنم که هر نویسندهای در دنیا ممنون آن خواهد بود: خواندهشدن متنش برای بیشترین تعداد آدمها.
اینترنت این را به من آموخته: از اشتراک ایدهها نترس. نترس که دیگران هم ایدههایشان را به آواز بلند بگویند. و مهمتر از همه در نظر نگیر که چهکسی خالق است و چهکسی نیست؛ چراکه همهمان هستیم.
برای تصویر کردن آنچه در این سخنرانی به آن اشاره کردم بهمحض اتمام صحبتم متن کامل این سخنرانی را در وبلاگم قرار خواهم داد. وبمستر من صرفاً منتظر یک تماس تلفنی است تا چراغ سبز بگیرد. مطبوعات سنتی نمیتوانند تمام آنچه در اینجا رخ داده نقل کنند، اما اینترنت امکان این را به ما میدهد که مستقل از برنامههای صوری ایدههایمان را تسهیم کنیم.
از طرفی در تمام این چیزها کنایهای نهفته: جوردانو برونو را بهخاطر پخش ایدههایش مجازات کردند. در دنیای امروز: اگر ایدههایتان را منتشر نکنید مجازات میشوید.
سپاسگزارم
مثنوی و پائولو کوئلیو به زیارت کیمیاگر (نوشته پائولو کوئلیو) رفته بودم. به نگاهی ما را از بند زمان و مکان رهایی میبخشید این بار در واژه هایش شرح قصهای از مثنوی مولانا بود : عناصر مشترک داستان کیمیاگر با مثنوی معنوی |
کریستین بوبن
پائولو کوئلیو، یکی از پرخواننده ترین ، و تاثیرگذارترین نویسندگان امروز است.
هیئت داوران جایزهی بامبی آلمان، سال 2001
روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.
کیمیاگر پائولو کوئلیو تا کنون به 67 زبان و در 160 کشور منتشر شده است.
کوئلیو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.
پدیدهی «پائولو کوئلیو» به همین جا ختم نمیشود. وی همواره مورد توجه مطبوعات است و از مصاحبه دریغ ندارد. همچنین، به طور هفتگی، ستونهایی در روزنامههای سراسر جهان مینویسد که بخشی از این ستونها، در کتاب مکتوب گرد آمدهاند.
در ماه مارس 1998، اوشروع به نوشتن مقالات هفتگی در روزنامهی برزیلی «اوگلوبو» کرد. موفقیت این مقالات چنان بود که روزنامههای کشورهای دیگر نیز برای انتشار آنهاعلاقه نشان دادند. تاکنون مقالات او در نشریات «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان)، «توهورن» (آلمان)، «آنا» (استونی)، «زویرکیادلو» (لهستان)، «ال اونیورسو» (اکوادور)، «ال ناسیونال» (ونزوئلا)، «ال اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک))، «چاینا تایمز» (تایوان)، و «کامیاب و جشن کتاب» (ایران)، منتشر شده است.
یکی از ترانههایی که پائولو کوئلیو سروده است:
من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم.
روزی، درخیابان، درشهر،
پیرمردی را دیدم، نشسته برزمین،
کاسهی گدایی درپیش، ویولونی در دست،
رهگذران باز میماندند تا بشنوند،
پیرمرد سکههارا میپذیرفت، سپاس میگفت،
و آهنگی سرمیداد،
و داستانی میسرود،
که کمابیش چنین بود:
من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم
و دراین دنیا هیچ چیز نیست
که قبلا نشناخته باشم.
فهرست آثار پائولو کوئلیو
(1987) خاطرات یک مغ
(1988) کیمیاگر
(1990) بریدا
(1991) عطیه برتر
(1992) والکیریها
(1994) کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
(1994) مکتوب
(1996) کوه پنجم
(1997) کتاب راهنمای رزمآور نور
(1997) نامههای عاشقانه یک پیامبر
(1997) دومین مکتوب
(1998) ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
(2000) شیطان و دوشیزه پریم
(2002) قصه هایی برای پدران، فرزندان و نوهها
(2003) یازده دقیقه
(2004) زهیر
(2005) چون رود جاری باش
(2006) ساحره پورتوبلو
(2009) برنده تنهاست (در دست انتشار)
ایرانیان حتا در این انزوای فرهنگی نیز آثار کوئلیو را کشف کردهاند و این آشنایی، همانند سایر نقاط جهان، با کتاب پرفروش "کیمیاگر" آغاز شده است که به 45 زبان ترجمه شده است.
در ایران، هزاران نسخه از کتابهای او فروش رفتهاند و کوئلیو در ایران، نسبت به جمعیت، بیشترین تعداد خواننده را دارد.
اما خیل عظیم خوانندگان آثار کوئلیو در ایران، بارها با ترجمههایی از آثار او مواجه شدهاند که چندین صفحه بیشتر از متون خود کوئلیو حجم دارند. از آن گذشته، بر روی جلد یکی از کتابهایش میتوان شعار "متن کامل" را دید که شاید کاملتر از متن اصلی باشد!
پائولو میگوید: «نسخهای از کیمیاگر، صد صفحه بیشتر از متن اصلی حجم دارد.»
این موضوع ناشی از این است که ایران، معاهده بینالمللی برن ـ معاهده بین المللی حقوق مؤلف و مصنف (کپیرایت) ـ را امضا نکرده است و بدین ترتیب، نویسندگان خارجی هیچ سهمی از فروش آثارشان در ایران نمیبرند. حقوق کتاب از آنِ مترجم است و دلیل وجود ترجمههای متعدد و گوناگون از یک اثر نیز همین است.
یکی از دلایل این سفر، سامان بخشیدن به وضع انتشار آثارش در ایران است. میگوید: «به خاطر یک سنت پول بیشتر به ایران نمیروم. اما میخواهم حق ترجمه و نشر کتابهایم را فقط به یک ناشر بدهم.»
ملاقات با وزیر فرهنگ ایران و در صورت امکان محمد خاتمی، رئیس جمهوری ایران در برنامه کوئلیو است. خاتمی سردمدار اصلاحطلبانی است که میکوشند ایران را از انزوا خارج سازند.
اگر کوئلیو بتواند به تهران برود، در مقطعی بحرانی وارد ایران خواهد شد. دوره جدید مجلس شورای اسلامی در روز 27 مه افتتاح خواهد شد. این بار، برای نخستین بار، اصلاحطلبان اکثریت مجلس را در اختیار دارند. روز شنبه، یکی از شهرهای ایران توسط دشمنان ایران که در عراق مستقر هستند، بمباران شد و تعداد زیادی از روزنامهها در همین چند روز اخیر تعطیل شدند.
LIFE
What is this force that drives us far from the comfort of the familiar and makes us take up challenge instead even though we know that the glory of this world is world is only transitory? I believe this impulse is called the search for the meaning of life. Over many years of seeking a definitive answer to this question in books art and science and in both the dangerous and easy paths i have followed i have found many answers. I am convinced now that a definitive answer will never be given to us in this life but that at the last at the moment when we stand once more before the creator we will understand each opportunity that was offered to us
Acceptance speech delivered to the Brazilian of letters
زندگی
این چه نیرویی است که ما را از آسایش آشنا جدا می کند و وادار به چالشمان می کند هر چند می دانیم که شکوه این دنیا زودگذر است
. به اعتقاد من نام این انگیزه جستجو برای معنای زندگی است. در طول سال ها جستجو برای پاسخ قطعی این سوال در کتابها ،هنرها و علوم ،و همچنین در هر دو مسیر مخاطره و آسایشی که طی کردم پاسخهای متفاوت یافته ام. حالا مطمئنم که پاسخ قطعی را در این زندگی به ما نخواهند داد. بلکه در پایان هنگامی که بار دیگر در مقابل خالق می ایستیم معنای هر یک از فرصت هایی را که در اختیار مان قرار داده اند خواهند فهمید.سخنرانی پذیرش در حضور فرهنگستان ادبیات برزیل
پائولو کوئلیو
Paulo coelhoآبی ترین گل
the bluest flowerامروز به عابری برخورد کردم,با خضوع به او گفتم: ((ببخشید)) عابر با ادب تمام گفت , ((شما ببخشید ,ندیدمتان))من و این غریبه با کمال ادب و احترام, از همدیگر خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.
Iran into a stranger as he passed by "oh excuse me please" he said "please excuse me too I wasn't watching for you." We were very polite this stranger and i. we went on way and we said good-bye.
بعد از ظهر همان روز در منزل در منزل مشغول نوشتن کتابم بودم. پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با آن آقا) چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بد اخلاقی گفتLخودت را بکش کنار!) او رفت و دل کوچکش شکست. متوجه خشونتم نبودم.
Later that day writeing my book the evening meal my son stood beside me very still. When I turned I nearly knocked him down. "move out of the way" I said with a frown. He walked away his little heart broken. I didn't realize how harshly I'd spoken.
شب در رختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید: ((چه طور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی. اما با خانواده و عزیزانت این قدر آن بد رفتاری؟ برو اتاق کارت را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده گل هایی هستند که پسرت برایت آورده بوده خودش آنها را چیده بود پشت سرت ایستاده بوده که تو را غافلگیر کند تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟))
While I lay awake in bed GOD's still small voice came to me and said "while dealing with a stranger common courtesy you love you seem to abuse. Go and look on the work room floor you'll find some flowers there by the door. Those are the flowers he brought for you. He picked them himself: pink yellow and blue. He stood very quietly not to spoil the surprise you never saw the tears that filled his little eyes."
خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم گفتم: ((بیدار شو کوچولی من بیدار شو عزیزم اینها همان گل هایی هستند که تو برایم آورده ای؟))
By this time I felt very small and now my tears began to fall I quietly went and knelt by his bed. Wake up" I said "are these the flowers you picked for me?"
او لبخندی زد و گفت: ((آنها کنار آن درخت بودند آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند می داتنستم که از آنها خوشت می آید مخصوصا از گل آبی اش.))
He smiled "I found'em out by the tree. I picked'em because they're pretty like'em especially the blue."
گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم.)) او گفت: ((عیبی ندارد پدر من به هر حال تو را دوست دارم.)) گفتم: ((من هم تو را دوست دارم پسرم گلها را هم دوست دارم مخصوصا گل آبی را.))
I said "son I'm very sorry for the way I acted today I shouldn't have yelled at you that way." He said "oh father that's okay. I love you too and I do like that flowers especially the blue."
a different kind of prayerیک دعای متفاوت
ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند. به درس بچه ها برسد رختها رل بشوید و چند دقیقه با ارزش را کنار فرزندانش بگذارند.
Heavenly father help us remember that the jerk who cut us off in traffic last night was a single mother who worked nine hours that day and is rushing home to cook dinner help with homework do the laundry and spend a few precious moments with her children.
کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد ژنده پوش و بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد شاگرد مدرسه مضطرب نورده ساله ای که همه حواسش در پی امتحان نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای ترم بعد وام(تحصیلی) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.
Help us to remember that the pierced tattooed disinterested young man who can't make change correctly is worried 19-tear old college student balancing his apprehension over final exams with his fear of not getting his student loans for next semester.
خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند(در حالی که باید کار کند) اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم.
Remind us lord that the scary looking bum begging for money in the same spot every day(who really ought to get a job) is a slave to addictions that we can only imagine in our worst nightmares.
کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه (ضمن سد کردن راه دیگران) قدمی می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند (اگرچه نتیجه آزمایش های هفته قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود می خواهند که این لحظه های آخر را باهم مزمزه کنند.)
Help us to remember that the old couple walking annoyingly slow through the store aisles and blocking our shopping progress are savoring this moment knowing that based on the biopsy report she got back last week this will be the last year that they go shopping together.
ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) هر روز به یادمان بیاور که همه نعمت هایی که که به ما ارزانی داشتیه ای بالاتربن آن محبت است اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم. خدایا دلهامان را بگشا نه فقط به روی نردیکانمان بلکه به روی همه ی انسانها.
Heavenly father remind us each day that of all the gifts you give us the greatest gift is love. It is not enough to share that love with those we hold dear. Open our hearts not to just those who are close to us but to all humanity.
یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم.
یاری مان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم.
Let us be slow to judge and quick to forgive.
Show patience empathy and love!
فقط یک چیز فقط تحقق یافتن رویا را غیر ممکن می کند ترس از ناکامی آن رویا
Only one thing makes a dream impossible: the fear of failure
دقیقا امکان شناخت یک رویاست که زندگی را جالب می کند.
It is precisely the the possibility of realizing a dream that makes life interesting.
پائولو کوئلیو
Paulo Coelhoمبادا که رویاهایت را فرو گذاری
می دانم بر آنی که کار به پایان بری
شاید دیر یاب باشد و بسیار دشوار
شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی
گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟
اما به تو ایمان دارم
و ندارم هیچ تردیدی
که پیروز خواهی شد
اگر بکوشی.
آماندا پیرس
Don't ever give up your dreams
I know your going to make it…
It may take time and hard work
You may become frustrated and at times you'll feel
Like giving up sometimes you may even wonder if it's really worth it
But I have confidence in you
And I know you'll make it if you try
Amanda pierce