تبليغاتX
رویاهایت بهترین قدرت توست

رویاهایت بهترین قدرت توست

پائولو كوئليو

تولدت مبارک مهسا

لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 18:59  توسط کسری  | 

در حسرت یک سیب

شب، تند تند به گلابي گاز ميزنم تا به مرحله بحران ( زماني که همراه ميشه با عدم کنترل دفع مايعات) نرسيدم مسواکم رو بردارم و برم دستشويي. سيب خوش رنگ و تراش توي زير دستي بدجوري چشمک ميزنه معلومه خوب رسيده و ترش و پر آبه ولي نمي تونم صبر کنم و زمان بگذارم براي خوردنش اينقدر هم تو پاهام جوني احساس نمي کنم که برم دستشويي و برگردم سيبم رو بخورم و دوباره برم دندونهام رو مسواک کنم پس به ناچار و در حسرت خوردنش بي خيالش مي شم.

از خواب مي پرم. کورمال کورمال دست ميندازم ساعت رو نگاه مي کنم ساعت 1:45 دقيقه صبح ه. سعي مي کنم دوباره بخوام ولي هرچي سعي مي کنم نميشه. بهتره يه کاري بکنم شايد خواب به چشمام بياد بلند ميشم ميشينم، چشمم به سيب مذکور ميفته و آتش هوس گاز زدنش دوباره تو دلم زبونه مي کشه. چقدر تشنه مه و هيچي مثل اين سيب آبدار ِ ترش مزه نمي تونه راضيم کنه فقط کافيه دستم رو دراز کنم تا تو دستم قرار بگيره ولي يادم مي افته دندون هام مسواک شده است و خوردن سيب تمام زحماتم رو ضايع مي کنه بايد حواسم رو پرت کنم ازش، لپ تاپ رو روشن مي کنم ...

تمام زمان باقي مونده از وقت خوابيدن رو خوابهاي آشفته مي بينم. شايد دليلش همون هوس سرکوب شده باشه. با خستگي از خواب بلند مي شم از زير چشم نگاهم به سيب مي افته. هنوز همون جاست و هم چنان هوسناک براي گاز زدن... ولي ديگه نمي خوامش، برام بي اهميته. يک شب در حسرتش بودن سيرابم کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 19:5  توسط کسری  | 

پائولو کوئلیو به الهام از مولانا در کتابهایش اعتراف کرد


پائولو کوئليو نويسنده برزيلي از علاقه اش به اسلام و مولانا و تأثيرات آن بر آثارش سخن گفت و به تأثيرپذيري از آثار جلال الدين مولوي اعتراف کرد.


به گزارش فارس، کوئليو که تا به امروز آثار پرفروشي چون کيمياگر، مکتوب، کوه پنجم، يازده دقيقه، ساحره پورتوبلو و ... را در کارنامه ادبي اش دارد در مصاحبه با مجله فوروارد سوريه از علاقه اش به اسلام و تأثيرات آن بر آثارش ياد مي کند.
به اعتقاد اين نويسنده دستورات عرفاني اسلام بسيار قابل تأمل و بررسي است.
از ديدگاه او زندگي تمامي انسانها همانند مسيري که براي زيارت پيموده مي شود، بايد مورد بررسي قرار گيرد و اين مفهومي است که در افکار و ديدگاههاي عارفان اسلامي بسيار ديده مي شود؛ چراکه در زندگي آنان نشانه هايي وجود دارند که ما را براي رسيدن به مقصد کمک مي کنند.


پائولو کوئليو نويسنده برزيلي، به سامان رسيدن «کيمياگر» و بسياري از آثار منتشر شده اش را تحت تأثير عوالم عرفاني و آثار جلال الدين رومي اعلام کرد.


اين نويسنده که عميقاً تحت تأثير آثار و اشعار جلال الدين رومي قرار دارد دراين باره معتقد است که بخش زيادي از کتاب کيمياگر و ظهير را تحت تأثير اين شخصيت و آثار او به رشته تحرير در آورده است.
به اعتقاد کوئليو نگرش و ديدگاه رومي به دقت و روشني در آثارش مطرح شده و آموزه هاي بسياري در آثار او به چشم مي خورد که همگي نشانه هوشمندي و درايت رومي در خلق اين آثار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 20:30  توسط کسری  | 

دلم گرفته

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات

مناسب انجام نشد. دختـــری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیـــست انداخت و

وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. 

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. 

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: 

این کار شما تروریسم خالص است! 

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و

زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند.هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! 

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: 

«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 20:48  توسط کسری  | 

جانانه بسکن

ای آخرین مهمان این می‌خانه، بشکن
ای نقطه‌ی پایان این افسانه، بشکن
بشکن حریم شوم این بت‌خانه، بشکن
تا نشکنی پیمان خود با خانه، بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

ای خسته از زنجیر جهل و فتنه، بشکن
ای در کنار چشمه، مانده تشنه، بشکن
بشکن حدیث تلخ پشت و دشنه، بشکن
تا نشکنی در خویشتن، این فتنه بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

ای قرن‌ها زندانی تقدیر، بشکن
تقدیر را با ضربه‌ی تدبیر بشکن

بشکن فسون این غل و زنجیر، بشکن
بشکن ستون خانه‌ی تزویر، بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 19:18  توسط کسری  | 

from lams

پائولو کوئلیو - لمس
پائولو کوئلیو - لمس
Paulo Coelho London 2007
پائولو کوئلیو - لمس
یک چوپان همیشه شانسِ خود را با گرگ وبیابان می آزماید
و همین موجبِ هیجانِ زندگیش می شود
پائولو کوئلیو - لمس
چوپانها به گوسفندانِ شان وابسته می شوند
اگر یک زمان آنها را رها می کرد ناراحت می شودند
فکر کرد اینجا من میانِ گنج و گوسفندانم مانده ام
باید بینِ چیزی که به آن عادت کرده بود
وچیزی که می خواست
یکی را انتخاب می کرد
پسر از آزادیِ باد دچارِ حسادت شد
و دید که خودِ اوهم می تواند به همین اندازه آزاد باشد
هیچ چیز جز خودش مانع نبود
گوسفندان دخترِتاجرومراتع فقط درمسیرِسرنوشتِ اومثلِ پله بودند
پائولو کوئلیو - لمس
هنگامی که شانس به مانزدیک می شود ماهم بایدازآن بهره بگیریم
همچنان که او می خواهد به ما کمک کند ماهم باید به او کمک کنیم
ملک صدیق به اوگفته بود
همیشه باید بدانی که چه می خواهی
هرلطفی که ندیده گرفته شود نوعی کفران است
حالا که ازخوبیِ امکاناتم خبردارم بیشترازگذشته
احساسِ ناراختی می کنم
زیرا حالا میدانم چه کارهایی را میتوانم ولی نمی خواهم انجام دهم
پائولو کوئلیو - لمس
به دلت گوش بده همه چیز را می داند
زیرا از روحِ جهان است و روزی هم به آن بازمی گردد
هرگزتوانِ فرارازدلت را نداری
پس بهتراست به آنچه می گوید گوش دهی
با این کارهرگزمجبورنیستی ازیک ضربهء ناخواسته درهراس باشی
پائولو کوئلیو - لمس
گرچه گاهی شکایت می کنم علتش این است که من قلبِ یک انسانم
وقلبِ مردم چنین است مردم ازدنبال کردنِ رؤیاهای خود می ترسند
زیرا احساس می کنند شایستهء آن یا قادر به رسیدن به آنها نیستند
ما قلبها از فکرِ دوستداشتن درهراسیم
می ترسیم که برای همیشه از دست برود
یا از لحظاتی که می تواند خوب باشد ولی خوب نیست
و یا ازگنجهای که ممکن است پیدا شوند ولی
تا ابد در زیرِ شِن ها پنهان می مانند
زیرا وقتی چنین چیزهای اتفاق می افتد
ما به طورِ وحشتناکی رنج می بریم
پائولو کوئلیو - لمس
به دلت بگو ترس از رنج از خودِ رنج بد تر است
وهیچ دلی هنگامِ جستجوی رؤیاهایش رنج نخواهد برد
زیرا هرثانیهء جستجو برخوردِ دومی با خدا و ابدیت است
پائولو کوئلیو - لمس
هرچه بخواهید انجام دهید وقتی واقعاً آن را خواسته باشید
آرزوی شما در روحِ کیهانی ریشه می گیرد
وآن معموریتِ شما در روی زمین است
روحِ جهان هم ازشادیِ مردم تغذیه می کند
وهم ازغم وغبطه وحسادتِ آنها
شناختِ سرنوشت تنها تعهدِ فرد است
سرنوشتِ هر فرد همان چیزیست که همیشه می خواسته انجام دهد
هنگامی که خواسته ای دارید تمامِ کیهان برای کمک به
برآورده شدنِ آن آرزوی شما باهم همکاری می کنند
پائولو کوئلیو - لمس



هرکس در روی زمین گنجی دارد که درانتظارِ اوست
قلبِ ما مردم کمتر دربارهء گنج ها سخن می گوید
زیرا مردم دیگردرجستجوی گنج نیستند
ما از آنها فقط با کودکان صحبت می کنیم
اغلبِ مردم جهان را مکانی تهدید آمیز می دانند
وچون چنین می اندیشند جهان هم بی شک
با آنها چنین رفتار خواهد کرد
دنیا فقط جنبهء دیدنی خدا ست
کاری که کیمیاگرمی کند تکاملِ معنوی را
با سطحِ مادی برخورد می دهد
پائولو کوئلیو - لمس
او در گرد بادِ حوادث محکم و پا برجاست
پائولو کوئلیو - لمس
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 18:19  توسط کسری  | 

باز هم کوئلیو

پائولو درسال‌ 1988، کتاب‌ کاملا متفاوتی‌ نوشت‌ کیمیاگر. این‌ کتاب‌ کاملاً نمادین‌ بود و کلیه‌ی‌ مط‌العات‌ یازده‌ ساله‌ی‌ پائولو را درباره‌ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ خلاصه‌ می‌کرد. اول‌ فقط‌ 900 نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.

در ماه‌ مه‌ 2000، پائولو به‌ ایران‌ سفر کرد. او اولین‌ نویسنده‌ی‌ غیرمسلمانی‌ بود که‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ 1357، به‌ ایران‌ سفر می‌کرد. اواز سوی‌ مرکز بین‌المللی‌ گفت‌ و گوی‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، و ناشر ایرانی‌اش‌ (کاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود


  پائولو كوئليو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.

روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.

پائولو كوئليو که کتاب هایش از پر فروش ترین کتاب های بیست سال گذشته در تمام جهان بوده است، از پدیده های پایان قرن بیستم به شمار می‌رود.

برخی‌ او را کیمیاگر واژه‌ها می‌دانند و برخی‌ دیگر، پدیده‌ای‌ عامه‌پسند. اما درهر حال‌، پائولو كوئليو یکی‌ از تاثیرگذارترین‌ نویسندگان‌ قرن‌ حاضر است‌  .خوانندگان‌ بی‌شمار او از 150 کشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نویسنده‌ی‌ مرجع‌ دوران‌ ما کرده‌اند. کتاب‌های‌ اوبه‌ 56 زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جدای‌ ازآن‌ که‌ همواره‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌  ط‌ول‌ دوران‌ ظ‌هور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ قرار داشته‌اند.
افکار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ میلیون‌ها خواننده‌ای‌ تاثیر گذاشته‌ است‌ که‌ به‌ دنبال‌ یافتن‌ راه‌ خویش‌، و روش‌های‌ تازه‌ برای‌ درک‌ جهان‌ هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 19:5  توسط کسری  | 

 کتاب نیوز: زهیر، آخرین کتاب " پائولو کوئلیو " که در هشتم اسفند ماه 1383 منتشر شده بود، پس از گذشت یکسال و فروش 40 هزار نسخه در قطع جیبی نیز منتشر شد.

 

به گزارش مهر، تا کنون 40 هزار نسخه از این کتاب به فروش رفته و هم اکنون قطع جیبی این کتاب همزمان با سالروز انتشار آن در اسفند ماه 1384 منتشر و توزیع می شود .

 

کتاب های پائولوکوئلیو که یکی از پرخواننده ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان امروز است، تا به حال به 56 زبان ترجمه شده و بیش از 50 میلیون نسخه در سراسر جهان به فروش رفته است و جدای از آن که همواره در فهرست کتاب های پر فروش بوده اند، در تمام طول دوران ظهور او ، مورد بحث و جدل اجتماعی و فرهنگی قرار داشته اند.

 

ازویژگیهای کتاب زهیر می توان به این نکته اشاره کرد که اولین بار است که کتابی ازنویسنده ای غیر ایرانی قبل از دیگرکشورها در ایران منتشر می شود و شمارگان اولیه این کتاب در جهان هشت میلیون نسخه است، ضمن اینکه در طول یکسال 40  هزارنسخه فارسی آن به فروش رسیده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 19:56  توسط کسری  | 

پائولو کوئلیو

پائولو كوئليو، يكي ‌از پرخواننده ‌ترين ‌، و تاثيرگذارترين نويسندگان ‌امروز است‌.
هيات‌ داوران‌ جايزه‌ي‌ بامبي‌ آلمان‌، سال‌ 2001
برخي‌ او را كيمياگر واژه‌هامي‌دانند و برخي‌ ديگر، پديده‌اي‌ عامه‌پسند. اما در هر حال‌، كوئليو يكي‌ از تاثيرگذارترين‌ نويسندگان‌ قرن‌ حاضر است. خوانندگان‌ بي‌شمار او از 150 كشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نويسنده‌ي‌ مرجع‌ دوران‌ ما كرده‌اند. كتاب‌هاي‌ اوبه‌ 56 زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جداي‌ ازآن‌ كه‌ همواره‌ در فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌ ط‌ول‌ دوران ظهور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ قرار داشته‌اند. افكار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ ميليون‌ها خواننده‌اي‌ تاثير گذاشته‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ يافتن‌ راه‌ خويش‌، و روش‌هاي‌ تازه‌ براي‌ درك‌ جهان‌ هستند
.
زندگي‌نامه‌
پائولو كوئليو در سال‌ 1947، درخانواده‌اي‌ متوسط‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، ليژيا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگي‌، به‌ مدرسه‌ي عيسوي‌هاي‌ سن‌ ايگناسيو درريودوژانيرو رفت‌ و تعليمات‌ سخت‌ و خشك مذهبي‌، تاثير بدي‌ بر او گذاشت‌. اما اين‌ دوران‌ تاثير مثبتي‌ هم‌ براو داشت. او در راهروهاي‌ خشك‌ مدرسه‌ي‌ مذهبي‌، آرزوي‌ زندگي‌اش‌ رايافت. مي‌خواست‌ نويسنده‌ شود.
درمسابقه‌ي‌ شعر مدرسه‌، اولين‌ جايزه‌ي‌ ادبي‌ خود را گرفت. مدتي‌ بعد، براي‌ روزنامه‌ي‌ ديواري‌ مدرسه‌ي‌ خواهرش سونيا، مقاله‌اي‌ نوشت‌ كه‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جايزه‌ گرفت‌.
اما والدين‌ پائولو براي‌ آينده‌ي‌ پسرشان‌ نقشه‌هاي‌ ديگري‌ داشتند. مي‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعي‌ كردند شوق‌ نويسندگي‌ را در اواز بين ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنايي‌ پائولو باكتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنري ميلر، روح‌ طغيان‌ را در اوبرانگيخت‌ و باعث‌ روي‌ آوردن‌ او به‌ شكستن‌ قواعد خانوادگي‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشي‌ ازبحران‌ رواني‌ دانست‌. همين‌ شد كه‌ پائولو تا هفده‌ سالگي‌، دوبار دربيمارستان‌ رواني‌ بستري‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الكتروشوك‌ قرار گرفت‌.
كمي‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتري‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاري‌ روي‌ آورد. ازنظ‌ر ط‌بقه‌ي‌ متوسط‌ راحت‌ط‌لب‌ آن‌ دوران‌، تاتر سرچشمه‌ي‌ فساد اخلاقي‌ بود. پدر و مادرش‌ كه‌ ترسيده‌ بودند، قول‌ خود را شكستند. گفته‌ بودند كه‌ ديگر پائولو رابه‌ بيمارستان‌ رواني‌ نمي‌فرستند، اما براي‌ بار سوم‌ هم‌ او رادر بيمارستان‌ بستري‌ كردند. پائولو، سرگشته‌ترو آشفته‌تراز قبل‌، از بيمارستان‌ مرخص‌ شد و عميقا در دنياي‌ دروني‌ خود فرو رفت‌. خانواده‌ي‌ نوميدش‌، نظ‌ر روان‌پزشك‌ ديگري‌ را خواستند. روان‌پزشك‌ به‌ آن‌هاگفت‌ كه‌ پائولو ديوانه‌ نيست‌ و نبايد دربيمارستان‌ رواني‌ بماند. فقط‌ بايد ياد بگيرد كه‌ چه‌گونه‌ با زندگي‌ روبه‌رو شود. پائولو كوئليو، سي‌ سال‌ پس‌ ازاين‌ تجربه‌، كتاب‌ ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد رانوشت‌.
پائولو خود مي‌گويد : ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد، درسال‌ 1998 در برزيل‌ منتشر شد. تا ماه‌ سپتامبر، بيش‌تر 1200 نامه‌ي‌ الكترونيكي‌ و پستي‌ دريافت‌ كردم‌ كه‌ تجربه‌هاي‌ مشابهي‌ را بيان‌ مي‌كردند. در اكتبر، بعضي‌ از مسايل‌ مورد بحث‌ دراين‌ كتاب‌ ــ افسردگي‌، حملات‌ هراس‌، خودكشي‌ ــ در كنفرانسي‌ ملي‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در 22 ژانويه‌ي‌ سال‌ بعد، سناتور ادواردو سوپليسي‌، قطعاتي‌ ازكتاب‌ مرا دركنگره‌ خواند و توانست‌ قانوني‌ را به‌ تصويب‌ برساند كه‌ ده‌ سال‌ تمام‌، دركنگره‌ مانده‌ بود: ممنوعيت‌ پذيرش‌ بي‌رويه‌ي‌ بيماران‌ رواني‌ در بيمارستان‌ها.
پائولو پس‌ ازاين‌ دوران‌، دوباره‌ به‌ تحصيل‌ روي‌ آورد و به‌ نظ‌ر مي‌رسيد مي‌خواهد راهي‌ راادامه‌ دهد كه‌ پدر و مادرش‌ برايش‌ درنظ‌ر گرفته‌اند. اما خيلي‌ زود، دانشگاه‌ را رها كرد و دوباره‌ به‌ تاتر روي‌ آورد. اين‌ اتفاق‌ در دهه‌ي‌ 1960 روي‌ داد، درست‌ زماني‌ كه‌ جنبش‌ هيپي‌، درسراسر جهان‌ گسترده‌ بود. اين‌ موج‌ جديد، در برزيل‌ نيز ريشه‌ دواند و رژيم‌ نظ‌امي‌ برزيل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سركوب‌ كرد. پائولو موهايش‌ را بلند مي‌كرد و براي‌ اعلام‌ اعتراض‌، هرگز كارت‌ شناسايي‌ به‌ همراه‌ خود حمل‌ نمي‌كرد. شوق‌ نوشتن‌، اورا به‌ انتشار نشريه‌اي‌ واداشت‌ كه‌ تنها دو شماره‌ منتشر شد.
در همين‌ هنگام‌، رائول‌ سي‌شاس‌ آهنگساز، ازپائولو دعوت‌ كرد تا شعر ترانه‌هاي‌ او را بنويسد. اولين‌ صفحه‌ي‌ موسيقي‌ آن‌هابا موفقيت‌ چشمگيري‌ روبه‌رو شد و 500000 نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اولين‌ بار بود كه‌ پائولو پول‌ زيادي‌ به‌ دست‌ مي‌آورد. اين‌ همكاري‌ تا سال‌ 1976، تا مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ يافت‌. پائولو بيش‌ ازشصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و با هم‌ توانستند صحنه‌ي‌ موسيقي‌ راك‌ برزيل‌ را تكان‌ بدهند.
در سال‌ 1973، پائولو و رائول‌، عضو انجمن‌ دگرانديشي‌ شدند كه‌ بر عليه‌ ايدئولوژي‌ سرمايه‌داري‌ تاسيس‌ شده‌ بود. به‌ دفاع‌ ازحقوق‌ فردي‌ هر شخص‌ پرداختند و حتا براي‌ مدتي‌، به‌ جادوي‌ سياه‌ روي‌ آوردند. پائولو تجربه‌ي‌ اين‌ دوران‌ رادر كتاب‌ والكيري‌ها به‌ روي‌ كاغذ آورده‌ است‌. در اين‌ دوران‌، انتشار "كرينگ‌ ـ ها" راشروع‌ كردند. "كرينگ‌ ـ ها"، مجموعه‌اي‌ از داستان‌هاي‌ مصور آزادي‌خواهانه‌ بود. ديكتاتوري‌ برزيل‌، اين‌ مجموعه‌ را خرابكارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ خيلي‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بيش‌تري‌ درزندان‌ ماند، زيرا او رامغز متفكر اين‌ اعمال‌ آزادي‌خواهانه‌ مي‌دانستند. مشكلات‌ او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد; دوروز پس‌ ازآزادي‌اش‌، دوباره‌ در خيابان‌ بازداشت‌ شد و اورا به‌ شكنجه‌گاه‌ نظ‌امي‌ بردند. خود پائولو معتقد است‌ كه‌ باتظ‌اهر به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه‌ي‌ سه‌ بار بستري‌اش‌ در بيمارستان‌ رواني‌، ازمرگ‌ نجات‌ يافته‌ است‌. وقتي‌ شكنجه‌گران‌ در اتاقش‌ بودند، شروع‌ كرد به‌ خودش‌ را زدن‌، و سرانجام‌ از شكنجه‌ي‌ اودست‌ كشيدند و آزادش‌ كردند.
اين‌ تجربه‌، اثر عميقي‌ بر او گذاشت‌. پائولو دربيست‌ و شش‌ سالگي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ به‌ اندازه‌ي‌ كافي‌ "زندگي‌" كرده‌ و ديگر مي‌خواهد "ط‌بيعي‌" باشد. شغلي‌ دريك‌ شركت‌ توليد موسيقي‌ به‌ نام‌ پلي‌گرام‌ يافت‌ و همان‌ جا با زني‌ آشنا شدكه‌ بعد بااو ازدواج‌ كرد. در سال‌ 1977 به‌ لندن‌ رفتند. پائولو ماشين‌ تايپي‌ خريد و شروع‌ به‌ نوشتن‌ كرد. اما موفقيت‌ چنداني‌ به‌ دست‌ نياورد. سال‌ بعد به‌ برزيل‌ برگشت‌ و مديراجرايي‌ شركت‌ توليد موسيقي‌ ديگري‌ به‌ نام‌ سي‌بي‌سي‌ شد. اما اين‌ شغل‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ ط‌ول‌ كشيد. سه‌ ماه‌ بعد، همسرش‌ ازاو جدا شد و از كارش‌ هم‌ اخراجش‌ كردند. بعد بادوستي‌ قديمي‌ به‌ نام‌ كريستينا اويتيسيكا آشنا شد. اين‌ آشنايي‌ منجر به‌ ازدواج‌ آن‌هاشد و هنوز باهم‌ زندگي‌ مي‌كنند. اين‌ زوج‌ براي‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و درهمين‌ سفر، ازاردوگاه‌ مرگ‌ داخائو هم‌ بازديد كردند.
در داخائو، اشراقي‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردي‌ راديد. دوماه‌ بعد، دركافه‌اي‌ در آمستردام‌، باهمان‌ مرد ملاقات‌ كرد و زمان‌ درازي‌ بااو صحبت‌ كرد. اين‌ مرد كه‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهميد، به‌ اوگفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خويش‌ برگردد و اگر هم‌ به‌ جادو علاقه‌مند است‌، به‌ جادوي‌ سفيد روي‌ بياورد. همچنين‌ به‌ پائولو توصيه‌ كرد جاده‌ي‌ سانتياگو (يك‌ جاده‌ي‌ زيارتي‌ دوران‌ قرون‌ وسطي‌) را طي كند. پائولو، يك‌ سال‌ بعد از اين‌ سفر زيارتي‌، درسال‌ 1987، اولين‌ كتابش‌ خاط‌رات‌ يك‌ مغ‌ رانوشت‌. اين‌ كتاب‌ به‌ تجربيات‌ پائولو درط‌ول‌ اين‌ سفر مي‌پردازد و به‌ اتفاقات‌ خارق‌العاده‌ي‌ زيادي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ در زندگي‌ انسان‌هاي‌ عادي‌ رخ‌ مي‌دهد. يك‌ ناشر كوچك‌ برزيلي‌ اين‌ كتاب‌ راچاپ‌ كرد و فروش‌ نسبتا خوبي‌ داشت‌، اما با اقبال‌ كمي‌ ازسوي‌ منتقدان‌ روبه‌رو شد.
پائولو درسال‌ 1988، كتاب‌ كاملا متفاوتي‌ نوشت‌: كيمياگر.
اين‌ كتاب‌ كاملا نمادين‌ بود و كليه‌ي‌ مط‌العات‌ يازده‌ ساله‌ي‌ پائولو را درباره‌ي‌ كيمياگري‌، در قالب‌ داستاني‌ استعاري‌ خلاصه‌ مي‌كرد. اول‌ فقط‌ 900 نسخه‌ از اين‌ كتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتياز كتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند. پائولو دست‌ ازتعقيب‌ رويايش‌ نكشيد. فرصت‌ دوباره‌اي‌ دست‌ داد: با ناشر بزرگ‌تري‌ به‌ نام‌ روكو آشنا شدكه‌ از كار اوخوشش‌ آمده‌ بود.
درسال‌ 1990، كتاب‌ بريدا رامنتشر كرد كه‌ در آن‌، درباره‌ي‌ عط‌اياي‌ هر انسان‌ صحبت‌ مي‌كرد. اين‌ كتاب‌ با استقبال‌ زيادي‌ مواجه‌ شد و باعث‌ شد كيمياگر وخاط‌رات‌ يك‌ مغ‌ نيز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگيرند. درمدت‌ كوتاهي‌، هرسه‌ كتاب‌ در صدر فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ برزيل‌ قرار گرفت‌. كيمياگر، ركورد فروش‌ تمام‌ كتاب‌هاي‌ تاريخ‌ نشر برزيل‌ راشكست‌ و حتا نامش‌ دركتاب‌ ركوردهاي‌ گينس‌ نيز ثبت‌ شد. در سال‌ 2002، معتبرترين‌ نشريه‌ي‌ ادبي‌ پرتغالي‌ به‌ نام‌ ژورنال‌ د لتراس‌، اعلام‌ كرد كه‌ فروش‌ كيمياگر، ازهر كتاب‌ ديگري‌ در تاريخ‌ زبان‌ پرتغالي‌ بيش‌تر بوده‌ است‌.
در ماه‌ مه‌ 1993، انتشارات‌ هارپر كالينز، كيمياگر رابا تيراژ اوليه‌ي‌ 50000 نسخه‌ منتشر كرد. در روز افتتاح‌ اين‌ كتاب‌، مدير اجرايي‌ انتشارات‌ هارپر كالينز گفت‌: "پيدا كردن‌ اين‌ كتاب‌، مثل‌ آن‌ بود كه‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتي‌ همه‌ خوابند، برخيزد و ط‌لوع‌ خورشيد رانگاه‌ كند. كمي‌ ديگر، ديگران‌ هم‌ خورشيد راخواهند ديد." ده‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2002، مدير اجرايي‌ هارپركالينز به‌ پائولو نوشت‌: " كيمياگر به‌ يكي‌ ازمهم‌ترين‌ كتاب‌هاي‌ تاريخ‌ نشر ماتبديل‌ شده‌ است‌."
موفقيت‌ كيمياگر درايالات‌ متحده‌، آغاز فعاليت‌ بين‌المللي‌ پائولو بود. تهيه‌كنندگان‌ متعددي‌ از هاليوود، علاقه‌ي‌ زيادي‌ به‌ خريد امتياز ساخت‌ فيلم‌ از روي‌ اين‌ كتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شركت‌ برادران‌ وارنر درسال‌ 1993، اين‌ امتياز راخريد .
پيش‌ از انتشار كيمياگر درامريكا، چند ناشر كوچك‌ دراسپانيا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر كرده‌ بودند. اما اين‌ كتاب‌ تاسال‌ 1995، در فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ اسپانيا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2001، اتحاديه‌ي‌ ناشران‌ اسپانيا اعلام‌ كرد كه‌ كيمياگر ازپرفروش‌ترين‌ كتاب‌هاي‌ اسپانياست‌. ناشر اسپانيايي‌ پائولو (پلنتا)، در سال‌ 2002 مجموعه‌ي‌ آثار كوئليو رامنتشر كرد. فروش‌ آثار كوئليو درپرتغال‌، بيش‌ ازيك‌ ميليون‌ نسخه‌ بوده‌ است‌. در سال‌ 1993، مونيكا آنتونس‌ كه‌ از سال‌ 1989، بعد ازخواندن‌ اولين‌ كتاب‌ كوئليو بااو همكاري‌ مي‌كرد، بنگاه‌ ادبي‌ سنت‌ جوردي‌ را در بارسلون‌ تاسيس‌ كرد تابه‌ نشر كتاب‌هاي‌ پائولو نظ‌م‌ ببخشد. در ماه‌ مه‌ همان‌ سال‌، مونيكا كيمياگر رابه‌ چندين‌ ناشر بين‌المللي‌ معرفي‌ كرد. اولين‌ كسي‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ را پذيرفت‌، ايويند‌ هاگن‌، مدير انتشارات‌ اكس‌ ليبرس‌ از نروژ بود. كمي‌ بعد، آن‌ كارير، ناشر فرانسوي‌ براي‌ مونيكا نوشت‌: "اين‌ كتاب‌ فوق‌العاده‌ است‌ و تمام‌ تلاشم‌ را مي‌كنم‌ تا در فرانسه‌ موفق‌ شود."
در سپتامبر سال‌ 1993، كيمياگر درصدر كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ استراليا قرار گرفت‌. در آوريل‌ سال‌ 1994، كيمياگر درفرانسه‌ منتشر شد و بااستقبال‌ عالي‌ منتقدان‌ و خوانندگان‌ مواجه‌ شد و درفهرست‌ پرفروش‌ها قرار گرفت‌. كمي‌ بعد، كيمياگر پرفروش‌ترين‌ كتاب‌ فرانسه‌ شد و تاپنج‌ سال‌ بعد، جاي‌ خود را به‌ كتاب‌ ديگري‌ نداد. بعد از موفقيت‌ خارق‌العاده‌ در فرانسه‌، كوئليو راه‌ موفقيت‌ را درسراسر اروپا پيمود و پديده‌ي‌ ادبي‌ پايان‌ قرن‌ بيستم‌ دانسته‌ شد. از آن‌ هنگام‌، هريك‌ ازكتاب‌هاي‌ پائولو كوئليو كه‌ در فرانسه‌ منتشر شده‌، بي‌درنگ‌ پرفروش‌ شده‌ است‌. حتا دريك‌ دوره‌، سه‌ كتاب‌ كوئليو هم‌زمان‌ در فهرست‌ ده‌ كتاب‌ پرفروش‌ فرانسه‌ قرار داشت‌.
انتشار كنار رود پيدرا نشستم‌ و گريستم‌ در سال‌ 1994، موفقيت‌ بين‌المللي‌ پائولو راتثبيت‌ كرد. دراين‌ كتاب‌، پائولو درباره‌ي‌ بخش‌ مادينه‌ي‌ وجودش‌ صحبت‌ كرده‌ است‌. در سال‌ 1995، كيمياگر درايتاليا منتشر شد و فروش‌ بي‌نظ‌يري‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دوجايزه‌ي‌ مهم‌ ادبي‌ ايتاليا، جايزه‌ي‌ بهترين‌ كتاب‌ سوپر گرينزا كاور، و جايزه‌ي‌ بين‌المللي‌ فلايانو رادريافت‌ كرد. در سال‌ 1996، انتشارات‌ ابژتيواي‌ برزيل‌، حق‌ امتياز كتاب‌ كوه‌ پنجم‌ را خريد و يك‌ ميليون‌ دلار پيش‌پرداخت‌ داد. اين‌ رقم‌، بالاترين‌ مبلغ‌ پيش‌پرداختي‌ است‌ كه‌ تا كنون‌ به‌ يك‌ نويسنده‌ي‌ برزيلي‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. همان‌ سال‌، پائولو نشان‌ شواليه‌ي‌ هنر و ادب‌ رااز دست‌ فيليپ‌ دوس‌ بلازي‌، وزير فرهنگ‌ فرانسه‌ دريافت‌ كرد. ".دوس‌ بلازي‌ دراين‌ مراسم‌ گفت‌: "تو كيمياگر هزاران‌ خواننده‌اي‌. كتاب‌هاي‌ تومفيدند، زيرا توانايي‌ ما را براي‌ رويا ديدن‌، و شوق‌ ما را براي‌ جست‌ و جو تحريك‌ مي‌كنند
پائولو درسال‌ 1996، به‌ عنوان‌ مشاور ويژه‌ي‌ برنامه‌ي‌ "همگرايي‌ روحاني‌ و گفت‌ و گوي‌ بين‌ فرهنگ‌ها" برگزيده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ ديوگنس‌ آلمان‌، كيمياگر رامنتشر كرد. نسخه‌ي‌ نفيس‌ آن‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ نشريه‌ي‌ اشپيگل‌ قرار داشت‌ و در سال‌ 2002، تمام‌ ركوردهاي‌ فروش‌ آلمان‌ را شكست‌.
در نمايشگاه‌ بين‌ المللي‌ فرانكفورت‌ سال‌ 1997، ناشران‌ پائولو با همكاري‌ انتشارات‌ ديوگنس‌ و موسسه‌ي‌ سنت‌ جوردي‌، يك‌ ميهماني‌ به‌ افتخار پائولو كوئليو برگزار كردند و در آن‌، انتشار سراسري‌ و بين‌المللي‌ كتاب‌ كوه‌ پنجم‌ را اعلام‌ كردند. درماه‌ مارس‌ 1998، نمايشگاه‌ بزرگي‌ در پاريس‌ برگزار شد و كوه‌ پنجم‌، به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌، و توسط‌ ناشران‌ كشورهاي‌ مختلف‌، منتشر شد. پائولو هفت‌ ساعت‌ تمام‌ مشغول‌ امضا كردن‌ كتاب‌هايش‌ بود. همان‌ شب‌، ميهماني‌ بزرگي‌ به‌ افتخار اودر موزه‌ي‌ لوور برگزار شد كه‌ مشاهير سراسر جهان‌، درآن‌ ميهماني‌ شركت‌ داشتند. پائولو در سال‌ 1997، كتاب‌ مهمش‌ كتاب‌ راهنماي‌ رزم‌آور نور را منتشر كرد. اين‌ كتاب‌، مجموعه‌اي‌ ازافكار فلسفي‌ اوست‌ كه‌ به‌ كشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ كمك‌ مي‌كند. اين‌ كتاب‌، تاكنون‌ كتاب‌ مرجع‌ ميليون‌ها خواننده‌ شده‌ است‌. اول‌، بومپياني‌، ناشر ايتاليايي‌ آن‌ را منتشر كرد كه‌ با استقبال‌ زيادي‌ مواجه‌ شد.
در سال‌ 1998، باكتاب‌ ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد، به‌ سبك‌ روايي‌ داستان‌سرايي‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبي‌ قرار گرفت‌. درژانويه‌ي‌ سال‌ 2000، اومبرتو اكو، فيلسوف‌، نويسنده‌ و منتقد ايتاليايي‌، درمصاحبه‌اي‌ با نشريه‌ي‌ فوكوس‌ گفت‌: "من‌ از آخرين‌ رمان‌ كوئليو خوشم‌ آمد. تاثير عميقي‌ بر من‌ گذاشت‌." و سينئاد اوكانر، درهفته‌نامه‌ي‌ ساندي‌ اينديپندنت‌، گفت‌: "ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد ، شگفت‌انگيزترين‌ كتابي‌ است‌ كه‌ خوانده‌ام‌." پائولو درسال‌ 1998، تور مسافرتي‌ موفقي‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ ديدار كشورهاي‌ آسيايي‌ رفت‌ و در پائيز، از كشورهاي‌ اروپاي‌ شرقي‌ ديدن‌ كرد. اين‌ سفر از استانبول‌ آغاز و به‌ لاتويا ختم‌ شد. در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1999، نشريه‌ي‌ ادبي‌ لير، پائولو كوئليو رادومين‌ نويسنده‌ي‌ پرفروش‌ جهان‌، درسال‌ 1998 اعلام‌ كرد.
در سال‌ 1999، جايزه‌ي‌ معتبر كريستال‌ را از انجمن‌ جهاني‌ اقتصاد دريافت‌ كرد و داوران‌ اعلام‌ كردند: " پائولو كوئليو، بااستفاده‌ از كلام‌، پيوندي‌ ميان‌ فرهنگ‌هاي‌ متفاوت‌ برقرار كرده‌، كه‌ اورا سزاوار اين‌ جايزه‌ مي‌سازد." در سال‌ 1999، دولت‌ فرانسه‌، نشان‌ لژيون‌ دونور را به‌ اواهدا كرد. همان‌ سال‌، پائولو كوئليو باكتاب‌ ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد درنمايشگاه‌ كتاب‌ بوئنوس‌ آيرس‌ شركت‌ كرد. رسانه‌هاشگفت‌زده‌ شدند، درميان‌ آن‌ همه‌ نويسندگان‌ برجسته‌ي‌ امريكاي‌ لاتين‌، استقبالي‌ كه‌ از پائولو كوئليو بود، بي‌نظ‌يربود. مط‌بوعات‌ نوشتند: "مسئولاني‌ كه‌ از 25 سال‌ پيش‌ در اين‌ نمايشگاه‌ كتاب‌ كار مي‌كرده‌اند، ادعا مي‌كنند كه‌ هرگز چنين‌ استقبالي‌ نديده‌اند، حتا درزمان‌ حيات‌ بورخس‌. خارق‌ العاده‌ بود." مردم‌ ازچهار ساعت‌ پيش‌ از شروع‌ مراسم‌، پشت‌ درهاي‌ نمايشگاه‌ تجمع‌ كردند و مسوولان‌ نمايشگاه‌ اجازه‌ دادند كه‌ آن‌ روز، نمايشگاه‌ به‌ ط‌وراستثنا چهار ساعت‌ ديرتر تعط‌يل‌ شود.
در ماه‌ مه‌ 2000، پائولو به‌ ايران‌ سفر كرد. او اولين‌ نويسنده‌ي‌ غيرمسلماني‌ بود كه‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ 1357، به‌ ايران‌ سفر مي‌كرد. اواز سوي‌ مركز بين‌المللي‌ گفت‌ و گوي‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌، و ناشر ايراني‌اش‌ (انتشارات كاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود. پائولو با انتشارات‌ كاروان‌ قرارداد همكاري‌ بست‌ و با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ ايران‌ معاهده‌ي‌ بين‌المللي‌ كپي‌رايت‌ را امضا نكرده‌ است‌، اواولين‌ نويسنده‌اي‌ بود كه‌ رسما ازايران‌ حق‌ التاليف‌ دريافت‌ مي‌كرد. پائولو هرگز تصورش‌ را نمي‌كرد كه‌ درايران‌، باچنين‌ استقبال‌ گرمي‌ روبه‌رو شود. فرهنگ‌ ايران‌ كاملا با فرهنگ‌ غرب‌ متفاوت‌ بود. هزاران‌ خواننده‌ي‌ ايراني‌ در كنفرانس‌ها و مراسم‌ امضاي‌ كتاب‌ اوشركت‌ كردند.
در ماه‌ سپتامبر همان‌ سال‌، رمان‌ شيط‌ان‌ و دوشيزه‌ پريم‌، همزمان‌ در ايتاليا، پرتغال‌، برزيل‌ و ايران‌ منتشر شد. در همان‌ زمان‌، پائولو اعلام‌ كرد كه‌ ازسال‌ 1996، به‌ همراه‌ همسرش‌، كريستينا اويتيسيكا، موسسه‌ي‌ پائولو كوئليو را به‌ منظ‌ور حمايت‌ از كودكان‌ بي‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بي‌خانمان‌ برزيلي‌، تاسيس‌ كرده‌ است‌.
كتاب‌ شيط‌ان‌ و دوشيزه‌ پريم‌ در سال‌ 2001 در بسياري‌ از كشورهاي‌ جهان‌ منتشر شد و در سي‌ كشور درصدر كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌. در سال‌ 2001، پائولو، جايزه‌ي‌ بامبي‌، يكي‌ ازمعتبرترين‌ و قديمي‌ترين‌ جوايز ادبي‌ آلمان‌ رادريافت‌ كرد. ازنظ‌ر هيات‌ داوران‌، ايمان‌ پائولو به‌ اين‌ كه‌ سرنوشت‌ و سرانجام‌ هر انسان‌، اين‌ است‌ كه‌ سرانجام‌ در اين‌ دنياي‌ تاريك‌، به‌ يك‌ رزم‌آور نور تبديل‌ شود، پيامي‌ بسيار عميق‌ و انساني‌ است‌.
در اوايل‌ سال‌ 2002، پائولو براي‌ اولين‌ بار به‌ چين‌ سفر كرد و شانگهاي‌، پكن‌ و نانجينگ‌ را ديد. در 25 جولاي‌ سال‌ 2002، پائولو به‌ عضويت‌ فرهنگستان‌ ادب‌ برزيل‌ انتخاب‌ شد. هدف‌ اين‌ فرهنگستان‌ كه‌ در ريودوژانيرو مستقر است‌، حفاظ‌ت‌ از فرهنگ‌ و زبان‌ برزيل‌ است‌. دو روز بعد ازاعلام‌ اين‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ي‌ تبريك‌ از سوي‌ خوانندگانش‌ دريافت‌ كرد و مورد توجه‌ تمام‌ مط‌بوعات‌ كشور قرار گرفت‌. وقتي‌ از خانه‌اش‌ بيرون‌ آمد، صدها نفر جلو خانه‌اش‌ جمع‌ شده‌ بودند و اورا تشويق‌ كردند. هرچند ميليون‌ها خواننده‌، شيفته‌ي‌ پائولو هستند، اما اوهمواره‌ مورد انتقاد منتقدان‌ ادبي‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ او به‌ عضويت‌ فرهنگستان‌ برزيل‌، در حقيقت‌ نقض‌ نظ‌ر اين‌ منتقدان‌ بود.
در ماه‌ سپتامبر سال‌ 2002، پائولو به‌ روسيه‌ سفر كرد و به‌ شدت‌ تحت‌ تاثير قرار گرفت‌. پنج‌ كتاب‌ او، همزمان‌ در فهرست‌ كتاب‌هاي‌ پرفروش‌ قرار داشت‌. شيط‌ان‌ و دوشيزه‌ پريم‌، كيمياگر، كتاب‌ راهنماي‌ رزم‌آور نور، و كوه‌ پنجم‌. در مدت‌ دو هفته‌، بيش‌ از 250000 نسخه‌ از كتاب‌هاي‌ او در روسيه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدير كتابفروشي‌ ام‌.د.كا اعلام‌ كرد: "ماهرگز اين‌ همه‌ آدم‌ رانديده‌ بوديم‌ كه‌ براي‌ امضا گرفتن‌ از يك‌ نويسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما قبلا مراسم‌ امضاي‌ كتاب‌ براي‌ آقاي‌ بوريس‌ يلتسين‌ و آقاي‌ گورپاچف‌ و حتا آقاي‌ پوتين‌ برگزار كرده‌ بوديم‌، اما با اين‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود. باورنكردني‌ است‌."
در اكتبر سال‌ 2002، پائولو جايزه‌ي‌ هنر پلانتاري‌ را از باشگاه‌ بوداپست‌ در فرانكفورت‌ دريافت‌ كرد و بيل‌ كلينتون‌، پيام‌ تبريكي‌ براي‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از حمايت‌ بي‌دريغ‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما موفقيت‌ او به‌ كتاب‌هايش‌ محدود نمي‌شود. او درزمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ ديگر نيز موفق‌ بوده‌ است‌. كيمياگر تاكنون‌ توسط‌ ده‌هاگروه‌ تاتر حرفه‌اي‌ در پنج‌ قاره‌ي‌ جهان‌، به‌ روي‌ صحنه‌ رفته‌ است‌ و ساير آثار وي‌ همچون‌ ورونيكا تصميم‌ مي‌گيرد بميرد، كنار رود پيدرا نشستم‌ و گريستم‌، و شيط‌ان‌ و دوشيزه‌ پريم‌ نيز تاكنون‌ بر صحنه‌ي‌ تاتر موفق‌ بوده‌اند. پديده‌ي‌ "پائولو كوئليو" به‌ همين‌ جا ختم‌ نمي‌شود. وي‌ همواره‌ مورد توجه‌ مط‌بوعات‌ است‌ و از مصاحبه‌ دريغ‌ ندارد. همچنين‌، به‌ ط‌ور هفتگي‌، ستون‌هايي‌ در روزنامه‌هاي‌ سراسر جهان‌ مي‌نويسد كه‌ بخشي‌ از اين‌ ستون‌ها، در كتاب‌ مكتوب‌ گرد آمده‌اند. در ماه مارس‌ 1998، اوشروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ هفتگي‌ در روزنامه‌ي‌ برزيلي‌ "اوگلوبو" كرد. موفقيت‌ اين‌ مقالات‌ چنان‌ بود كه‌ روزنامه‌هاي‌ كشورهاي‌ ديگر نيز براي‌ انتشار آن‌هاعلاقه‌ نشان‌ دادند. تاكنون‌ مقالات‌ او در نشريات‌ "كورير دلا سرا" (ايتاليا)، "تا نئا" (يونان‌)، "توهورن‌" (آلمان‌)، "آنا" (استوني‌)، "زويركيادلو)) (لهستان‌)، "ال‌ اونيورسو" (اكوادور)، "ال‌ ناسيونال‌" (ونزوئلا)، "ال‌ اسپكتادور" (كلمبيا)، "رفرما" (مكزيك‌)، "چاينا تايمز" (تايوان‌)، و "كامياب‌" (ايران‌)، منتشر شده‌ است‌.


يكي‌ از ترانه‌هايي‌ كه‌ پائولو كوئليو سروده‌ است‌:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پيش‌ به‌ دنيا آمدم‌.
روزي‌، درخيابان‌، درشهر،
پيرمردي‌ را ديدم‌، نشسته‌ برزمين‌،
كاسه‌ي‌ گدايي‌ درپيش‌، ويولوني‌ در دست‌،
رهگذران‌ باز مي‌ماندند تا بشنوند،
پيرمرد سكه‌هارا مي‌پذيرفت‌، سپاس‌ مي‌گفت‌،
و آهنگي‌ سرمي‌داد،
و داستاني‌ مي‌سرود،
كه‌ كمابيش‌ چنين‌ بود:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پيش‌ به‌ دنيا آمدم‌
و دراين‌ دنيا هيچ‌ چيز نيست‌
كه‌ قبلا نشناخته‌ باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 13:45  توسط کسری  | 

کتابهای پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 13:27  توسط کسری  | 

چند حكايت از پائولوكوئيلو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم ..اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند 


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است


نجار زندگيمان باشيم

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد
يك روز او با صاحبكار خود موضوع را درميان گذاشت
پس از روزهاي طولاني وكار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از كار بازنشسته كنند
صاحب كار او بسيار ناراحت شد وسعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد
سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت ميكرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد
نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود
پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود
براي همين مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي كار را تمام كرد
او صاحبكار را از اتمام كار باخبر كرد
صاحب كار براي دريافت كليد آخرين كار به آنجاآمد

زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجاربازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطرسالهاي همكاري
نجار، يكه خورد و بسيار شرمنده شد
در واقع اگر او ميدانست كه خودش قراراست در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري تهيه مي كرد و تمام مهارتي كه داشت براي ساخت آن بكار مي برد
يعني كار را به صورت ديگري پيش ميبرد

اين داستان ماست

ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد
گاهي كمترين توجهي به آنچه كه ميسازيم نداريم،پس در اثر يك شوك و اتفاقي غيرمترقبه ميفهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم
اگر چنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود رابراي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست
شما نجار زندگي خود هستيد و روزها چكشي هستندكه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده ميشود
يك تخته در آن جاي ميگيرد و يك ديوار برپاميشود
مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود ميسازيد باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 13:51  توسط کسری  | 

در دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي؛

رسا، سرويس شهرستان ها ـ عرفان پائولو كوئيلو در هفتادو يكمين حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي نقد و بررسي شد.


به گزارش خبرنگار خبرگزاري رسا در مشهد، سي و سومين مقاله از مقالات پژوهشگران حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي با عنوان "عرفان پائولوكوئيلو در معنويت كيمياگر" در نشست روز گذشته اين دفتر مورد نقد و بررسي قرار گرفت.

بنابراين گزارش ، حجت الاسلام جلالي از اساتيد حوزه علميه مشهد در جمع پژوهشگران حلقه علمي حكمت دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي، از مهمترين دلايل رويكرد جوانان به آثار پائولوكوئيلو را بيان مفاهيم عرفاني در قالب زيبا و جذاب عنوان کرد.

وي افزود: پائولو با ارائه زيباي مفاهيم عرفاني مانند پيروي از نشانه ها، بازگشت به خود، هجرت، استاد و عشق مخاطبان بسياري از فرهنگ ها و آيين هاي مختلف را جذب نموده است ؛ چرا كه اينها مفاهيمي هستند كه در نهاد هر انساني وجود دارد و تقريبا در تمام نحله هاي فكري و جوامع مختلف مورد توجه مي باشند.

حجت الاسلام جلالي آثار پائولوكوئيلو را داراي چند خطر دانست و توضيح داد : او روش مطرح نكرده است و علاقه‌اي هم به ارائه روش ندارد. از سويي خطر هدفي او را تهديد مي كند و آن خدا نداشتن در آثار اوست. او دچار التقاط گرديده و در "كيمياگر" برجسته ترين اثر او اين امر مشهود است.

وي گفت: مخاطبان آثار پائولوكوئيلو دينداران عموم و جوان سرگردان هستند.

اين کارشناس و پژوهشگر مذهبي تصريح کرد : دو راه برخورد با اين گونه عرفان هاي نوظهور وجود دارد راه ايجابي و راه سلبي كه برخورد سلبي را بايد به حكومت واگذار كرد و خواست تا اجازه نفوذ هر نوع كتاب با هر روش و هدفي در پيكره جامعه داده نشود.

وي راه مناسب را در برخورد ايجابي ذکر کرد و خاطر نشان کرد: در آثار ديني ما و از جمله قرآن كريم ، خداوند در ارائه مفاهيم و آموزه ها ،بسيار از داستان بهره گرفته است که خود نشانگر اهميت و تاثيرگذاري اين قالب هنري است.

حجت الاسلام جلالي داستان كيمياگر را برگرفته ازداستان هاي مثنوي دانست و گفت: پائولو با بهره گيري از يكي از داستان هاي مثنوي معنوي ما موفق به نگارش كيمياگر شده است. داستان هاي مثنوي خود منبع ارزشمندي جهت تبديل شدن به داستان است. پس از اين راه ايجابي نبايد غافل شد.

در اين نشست مقاله "عرفان پائولوكوئيلو در معنويت كيمياگر" كه توسط خانم حوري بياني نوشته شده و پيش از اين توسط گروه پژوهشگران حلقه ، نقد شده بود مورد نقد و بررسي استاد نيز قرار گرفت.

لازم به ذكر است حلقه علمي حكمت كه ويژه خواهران مي باشد هر هفته عصر پنجشنبه با نقد مقالات فلسفي، كلامي و عرفاني در دفتر تبليغات اسلامي خراسان رضوي برگزار مي گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 13:44  توسط کسری  | 

آرش حجازی

 

نام و نام خانوادگی : آرش حجازی 
تاریخ تولد : ۲۸ بهمن ۱۳۴۹

............................
او نویسنده، مترجم، و ناشر ایرانی است. وی مدیر انتشارات کاروان است. 
وی  در سال ۱۳۷۵ از دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ التحصیل شد. موضوع تز دکترای او، " تأثیر قصه گویی در درمان اختلالات اضطرابی کودکان "  بود.

او در سال ۱۳۷۳، رمان " اندوه ماه "  را نوشت که با سرمایه شخصی و در تیراژ کم منتشر شد. 
سه سال بعد، در سال ۱۳۷۶، او انتشارات کاروان را تأسیس کرد و دو سال بعد، پائولو کوئلیو، نویسنده مشهور برزیلی و خالق کیمیاگر، او را مترجم رسمی آثارش به زبان فارسی معرفی کرد.



در سال ۱۳۸۰، او سردبیری ماهنامه فرهنگی هنری کامیاب را بر عهده گرفت که پس از پنج شماره انتشار، متوقف شد.
 پس از کامیاب ، حجازی ماهنامه جشن كتاب را منتشر کرد که بیست شماره منتشر شد و پس از آن قالب آن تغییر کرد.

او در سال ۱۳۸۳، ده سال پس از "اندوه ماه"  رمان " شاهدخت سرزمین ابدیت"  را منتشر کرد. شاهدخت سرزمین ابدیت در سال ۱۳۸۴ در فهرست نهایی نامزدهای جایزه "واو" و "منتقدان مطبوعات"  قرار گرفت.

آرش حجازی با همسرش مریم و پسرش کی‌خسرو در تهران زندگی می‌کند. 


............................
آثار 
نوشته‌ها :
رمان شاهدخت سرزمین ابدیت
رمان اندوه ماه 

ترجمه‌ها :
مکتوب (پائولو کوئلیو)
دومین مکتوب (پائولو کوئلیو)
باغ پیامبر و سرگردان (جبران خلیل جبران)
شبح اپرا (گاستون لورو)
بریدا (پائولو کوئلیو)
خاطرات یک مغ (پائولو کوئلیو)
پدران، فرزندان، نوه‌ها (پائولو کوئلیو)
جهالت (داستان)(میلان کوندرا)
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم (پائولو کوئلیو)
شیطان و دوشیزه پریم (پائولو کوئلیو)
کوه پنجم (پائولو کوئلیو)
کیمیاگر (پائولو کوئلیو)
ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد (پائولو کوئلیو)
کتاب راهنمای رزم آور نور (پائولو کوئلیو)
نامه‌های عاشقانه یک پیامبر (پائولو کوئلیو- جبران خلیل جبران)
عطیهٔ برتر (پائولو کوئلیو)
قاموس فرزانگی (پائولو کوئلیو)
زهیر (پائولو کوئلیو)
شیر، جادوگر و گنجه (سی اس لوئیس)
خواهرزادهٔ جادوگر (سی اس لوئیس)
سفر کشتی سپیده‌پیما (سی اس لوئیس)
چون رود جاری باش (پائولو کوئلیو)
ساحرهٔ پورتوبلو (پائولو کوئلیو)
دختر شاه پریان (لرد دانسنی) 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 14:36  توسط کسری  | 

تشكر«پائولو كوئليو» از سارقان آثارش

كوئليو گفت كه سرقت‌هاي ادبي از وبلاگش باعث شده خوانندگان بيشتري به سراغ رمان‌هايش بروند و از اين سو مدافع سارقان ادبي آثارش است.

 پائولو كوئليو فهرستي از سايت‌ها و وبلاگ‌هايي را كه آثارش را به سرقت برده‌اند و يا بدون اجازه از آن استفاده كرده‌اند، بر روي وبلاگ خود قرار داده و از آن‌ها تشكر كرده است.

به گزارش فارس، پائولو كوئليو نويسنده 61 ساله برزيلي رمان «كيمياگر» از سرقت ادبي در دنياي مجازي اينترنت دفاع كرد و آن را موجب فروش بيشتر آثاراش دانست.

كوئليو از سال گذشته در وبلاگ شخصي خود مطلب مي‌نويسد و آخرين رمان خود را نيز پيش از اين بر روي سايت خود قرار داده بود.

كوئليو گفت كه سرقت‌هاي ادبي از وبلاگش باعث شده خوانندگان بيشتري به سراغ رمان‌هايش بروند و از اين سو مدافع سارقان ادبي آثارش است.

كوئليو در حالي از سارقان اينترنتي دفاع كرد كه به گفته وزير فرهنگ كشور فرانسه اين سارقان تا به حال نزديك به يك و نيم ميليارد دلار به فرهنگ اين كشور ضرر رسانده‌اند.
وزير فرهنگ كشور فرانسه همچنين سرقت اينترنتي را مهم‌ترين عامل بيكاري 10 هزار نفر در اين كشور دانست.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 13:38  توسط کسری  | 

گفت و گوی روزنامه ایران با آرش حجازی درباره آثار پائولو کوئلیو

الهام شاهمیری، ایران، تاریخ 16/6/79 و 3/7/79

اشاره: دکتر آرش حجازی، متولد 1349 و دارای دکترای پزشکی است. او مترجم آثار نویسنده شهیر برزیلی «پائولو کوئلیو» است و همچنین مدیریت نشر کاروان را بر عهده دارد. سفر ده روزه پائولو کوئلیو به تهران در خرداد ماه 1379 با میزبانی نشر کاروان، بهانه‌ای است برای گفت و گو با آقای دکتر آرش حجازی.

 

ضمن تشکر و قدردانی از این حرکت عظیم فرهنگی، لطفآ بفرمایید چه شد که به کار ترجمه پرداختید و تا کنون چه کتاب‌هایی را ترجمه کرده‌اید؟
حجازی :از نوشتنِ داستان‌های کوتاه در زمان دانشجویی شروع کردم. در سال 1373 رمان "اندوه ماه" را نوشتم که با تیراژ پایین منتشر شد و منتقدان و صاحب‌نظران آن را تحسین کردند. اما بعد از انتشار این رمان، احساس کردم هنوز خیلی کم می‌دانم. یک خواننده حرفه‌ای بودم و تا حد توانم، آثار داستانی بزرگان ادبیات را می‌خواندم. اما احساس کردم برای نویسنده شدن، باید در این آثار غرق شوم. برای همین به صورت تفریحی دست به ترجمه زدم. فکر می‌کردم ترجمه می‌تواند مرا به نویسندگان نزدیکتر کند. وادارم می‌کرد در کتاب نفوذ کنم و بکوشم شخصی را که پشت کتاب نهفته است، بیشتر بشناسم، و بدین ترتیب، شناخت من نسبت به کتاب، از خواننده فراتر می‌رفت. با تأسیس انتشارات کاروان ترجمه حرفه‌ای را شروع کردم. اولین ترجمه منتشر شده من، کتاب "خواهرزاده جادوگر" از مجموعه "سرگذشت نارنیا" نوشته سی. اس. لوییس بود که در جهان، از آثار کلاسیک ادبیات نوجوانان به شمار می‌رود. ترجمه‌های دیگرم "دختر شاه پریان" اثر لرد دانسنی، "آشیانه کرم سفید" اثر برام استوکر، "شبح اپرا" اثر گاستون لورو (با همکاری آقای مهدی حریری)، و پنج کتاب از آثار پائولو کوئلیو بوده‌اند.

 

در کار ترجمه تا چه حد به متن وفادارید؟
حجازی :اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم، 99 درصد. به علت اختلاف زبان، یک درصد عدم وفاداری در ترجمه اجتناب‌ناپذیر است و مترجم در یک درصد موارد ناچار است از نویسنده فاصله بگیرد. اما تلاش من این است به متن وفادار بمانم. به ویژه در مورد آثار کوئلیو، حداکثر وفاداری را داشته‌ام. چون به خاطر آشنایی نزدیکم با او، هر جا به شبهه‌ای برخورد کنم، با او در میان می‌گذارم و شبهه برطرف می‌شود.

 

 آثار آقای کوئلیو معمولا حالت غیروصفی دارد، این که فلان منزل را وصف کند یا تابلویی از یک وضعیت بدهد. هیچ توضیحی نمی‌دهد. آیا برای مترجم دشوار نیست که بخواهد به خود متن وفادار بماند؟
حجازی : کوئلیو در موقع خود به توصیف و تشریح مکان و زمان می‌پردازد. اما این توصیف کاملا در خدمت داستان است و هیچ توضیح اضافی‌ای نمی‌دهد. اگر به عنوان یک خواننده و نه به عنوان یک مترجم، هدف کوئلیو را از نوشتن احساس کنید، دیگر مشکلی نخواهید داشت. هنگامی که او صحنه را توصیف نمی‌کند، باید بپذیرید که آن توصیف در آن لحظه لازم نیست. رمان با فیلم فرق می‌کند و اگر تفاوت رمان و فیلم را دقیقآ درک کنیم، هم رمان بار دیگر جایگاه ویژه خودش را می‌یابد و هم فیلم در برابر ادبیات بی‌ارزش نمی‌شود. در رمان گاهی می‌توان از توصیف گریخت، ولی در فیلم دست آدم بسته است و به هر حال مجبور است موقعیت مکانی را در نظر بگیرد. این آزادی از ویژگی‌های هنر نویسندگی است. مترجم هم موظف است کار نویسنده را منتقل کند.

 

 به نظر شما یک مترجم تا چه میزان در ارائه یک کار ادبی مؤثر است؟
حجازی : بدون نویسنده، کار ادبی وجود ندارد. نویسنده خداوند یک اثر ادبی است و مترجم یک پیامبر. اگر پیام نویسنده درست منتقل نشود، اثر ادبی ارزش خود را از دست می‌دهد. اما در ایران گاهی مترجم هم‌ارزش نویسنده به شمار می‌رود. نمی‌خواهم ارزش کار مترجم را پایین بیاورم، اما مترجم باید در خدمت نویسنده باشد. آنچه به کار مترجم ارزش می‌بخشد، فروتنی است. در اروپا معمولا نام مترجم روی جلد کتاب نمی‌آید. فروتنی باعث می‌شود مترجم در خدمت مطلق نویسنده باشد. بدین ترتیب، مترجم نقش مهمی در رساندن ادبیات به مخاطب خود می‌یابد.

وضعیت ترجمه در ایران اکنون چگونه است؟
حجازی : در مورد وضعیت کنونی ترجمه، می‌توانم بگویم ترجمه در ایران رو به بهبود است. البته طبیعی است که وقتی حرکت وجود دارد، نقص هم وجود دارد. در چند سال اخیر زبان فارسی به غنایی رسیده است که در چهل پنجاه سال پیش نبود. در سال‌های گذشته مترجم‌های بسیار خوبی داشته‌ایم که به علت کمبودهای زبان فارسی، کارشان ضعیف‌تر از بسیاری از مترجم‌های کنونی بوده است. البته همین حالا هم به خاطر بحران‌های کار نشر، افراد زیادی دست به کار ترجمه زده‌اند که واقآ سزاوار نام مترجم نیستند: عده‌ای به خاطر این که فروتنی ندارند، مایلند نام خود را بالاتر از نویسنده بشناسانند، بنابراین شروع به تغییر دادن متن اصلی بنا به سلیقه خود می‌کنند؛ عده‌ای معلومات ندارند. برای ترجمه، اطلاع از زبان مقصد یا مبدآ کافی نیست. مترجم باید یک موجود "چندقوا" باشد. مترجم باید بر ادبیات تسلط داشته باشد، به ویژه بر ادبیات نویسنده‌ای که کارش را ترجمه می‌کند. باید بر زبان مبدأ تسلط داشته باشد. باید زبان خودش را به همراه آیین نگارش و ویرایش این زبان بشناسد. مترجمانی با این ویژگی‌ها معدود هستند. اما خوشبختانه خوانندگان قاضیان خوبی هستند و ترجمه خوب را از ترجمه بد تشخیص می‌دهند. اگر قضاوت را بر عهده خوانندگان بگذاریم، این مشکلات هم حل خواهند شد.

 

 آشنایی شما با آقای کوئلیو چگونه بود؟
حجازی : کیمیاگر را که به زبان اصلی خواندم، از آن خوشم آمد. "کیمیاگر" در ایران ترجمه شد، ترجمه را تحسین کردم، ولی به علت این که از زبان اصلی ترجمه نشده بود، نقص‌هایی هم در آن دیده می‌شد. بعد به صورت تصادفی با ایشان آشنا شدم و نامه‌نگاری دوستانه‌ای بین ما آغاز شد. متن کتاب "اندوه ماه" من را خواند و خیلی خوشش آمد. با هم دوست شدیم. بعد گفت در مورد وضعیت کتاب‌هایش در ایران نگران است.  من هم گفتم در ایران چندین مترجم دست به کار ترجمه آثارش زده‌اند. چندین ناشر آثارش را چاپ کرده‌اند. آثاری که ترجمه شده‌اند با هم فرق می‌کنند. مثلا در دو ترجمه موجود از کتاب   "کیمیاگر"، به نظر می‌رسد دو نویسنده مختلف این دو کتاب را نوشته‌اند. اصلا نمی‌خواهم این دو کتاب را نقد کنم. اما مهم‌ترین نگرانی کوئلیو این بود که اثرش دست نخورده به دست خواننده برسد و خواننده ایرانی همان چیزی را بخوانند که او نوشته است. به من گفت من باید با یک انتشارات و مترجم مشخص کار کنم و با توجه به رابطه دوستانه ما، آشنایی من با زبان پرتغالی، اعتماد او به من، و این که من عضو هیأت مدیره انتشارات کاروان بودم، بنا براین شد که انتشارات کاروان ناشر معتمد پائولو کوئلیو معرفی شود. حتی کار به جایی رسید که علی رغم عدم امضای معاهده جهانی حقوق مؤلف و مصنف توسط ایران، با ایشان قرارداد بستیم و حتی حق التألیف ایشان را هم می‌پردازیم. بدین ترتیب به صورت مستقل از سیاست حاکم بر نشر ایران حرکت کردیم.

 

گفتید از زبان پرتغالی ترجمه می‌کنید؟
حجازی : از زبان پرتغالی، که با متن فرانسه و اسپانیایی این آثار هم تطبیق داده می‌شود.


آیا کوئلیو نویسنده محبوب شما هست یا نه؟
حجازی : در مورد کوئلیو، همزمان نقدها و تحسین‌های زیادی می‌شود. این کار نویسنده را ارزشمند می‌کند، چون نشان می‌دهد آثارش قابل تأمل هستند. شاید کوئلیو ادیب بزرگی نباشد، اما نویسنده بزرگی هست. ادیبان بسیاری هستند که نمی‌توانند یک خط داستان بنویسند. منتقدان بزرگ زیادی داریم که تا کنون هیچ اثری نیافریده‌اند. می‌توانند جملات زیبا بنویسند، اما داستان نه. داستان یک فرایند آفرینش است. کوئلیو داستان نویس خوبی است. به راحتی می‌تواند خواننده را به فضای داستان خودش بکشاند. از همان جمله اول خواننده را اسیر داستان می‌کند و این ارزشمند است و بسیاری از نویسنده‌های برجسته این قدرت را ندارند و خوانندگان، آثار آنها را می‌خوانند که یک اثر برجسته را خوانده باشند و درباره‌اش فکر کنند. اما کوئلیو خواننده کتابش را جزئی از داستان می‌کند و این کار از هر نویسنده‌ای بر نمی‌آید.

 

 لطفآ در مورد سبک نوشتاری و زبان ساختاری داستان‌های کوئلیو بفرمایید.
حجازی : او داستان نمی‌نویسد که داستان نوشته باشد. پس‌زمینه فکری او بر داستان‌هایش حاکم است. تفکر او عارفانه و معطوف به وحدت است. ما در شرق و به ویژه در ایران با این تفکر آشنا هستیم. مزیت کوئلیو این است که بسیار دیر شروع به نوشتن کرده است: در چهل و یک سالگی. آن قدر صبر کرده تا بتواند این پس‌زمینه را در ساختار داستان خودش هم پیاده کند. داستان "کیمیاگر" از جایی آغاز می‌شود که کیمیاگر یکی از کتاب‌هایی را که یکی از مسافران کاروان برایش آورده بود، گشود و خواند. از همین جا وحدت را حاکم بر داستان می‌بینیم: وحدت عناصر داستان را. در جمله اول کتاب، پیامش را می‌رساند. خواننده متوجه می‌شود که با یک "کتاب"، یک "کیمیاگر" و یک "کاروان" رو به رو خواهد شد. و مهمترین عناصر کتاب کیمیاگر، "سفر" "مکتوب" و "کیمیاگر" هستند. بنابراین خواننده حرفه‌ای بی‌درنگ متوجه می‌شود که با چه روبه‌رو خواهد شد. به خواننده پیش‌آگهی می‌دهد و بعد آن را به کناری می‌گذارد و از عنصر اول (سفر) شروع می‌کند. و بعد با "بازگشت به گذشته"های به موقع و انتقال زاویه دید، تمامی عناصر داستان را به هم پیوند می‌زند.

 

 در مورد نقطه شروع داستان‌های کوئلیو صحبت بفرمایید.
حجازی : داستان‌های کوئلیو همواره از یک عمل شروع می‌شوند و نه از یک توصیف. در کیمیاگر می‌گوید: "کیمیاگر فلان کتاب را به دست گرفت". یا در ورونیکا می‌گوید: "ورونیکا تصمیم گرفت در فلان تاریخ چهار بسته قرص بخورد". بر خلاف رسم رایج که اول زمان و مکان را توصیف می‌کنند. کوئلیو با عمل شروع می‌کند و این با اصول فکری‌اش مطابقت می‌کند. معتقد است استعداد و عمل باید در کنار هم باشند. تا زمانی که استعداد در کنار عمل قرار نگیرد، وجود ندارد. استعداد، نویسنده پشت کتاب است و عمل جمله اول کتاب.

 

در مورد این که عده‌ای اعتقاد دارند داستان نویسی یک فن است و به الهام یا اشراق درونی اعتقادی ندارند، چه نظری دارید؟
حجازی : هزاران داستان در دنیا چاپ می‌شوند. اما کدام‌شان با استقبال روبه‌رو می‌شوند؟ آثار کوئلیو با استقبال روبه‌رو می‌شوند. نویسنده‌ای که به فن کمتر توجه می‌کند تا به اشراق درونی‌اش. همین جاست که باید قضاوت را بر عهده خوانندگان گذاشت و به خرد جمعی مردم اعتماد کرد. بله! شاید اگر یک منتقد ورزیده آثار کوئیلو را بررسی کند، نقص‌های زیادی بیابد، اما خواننده چیزی را که می‌خواهد در آثار او پیدا می‌کند. به نظر من یگانه راه نویسنده شدن، خواندن است. نویسنده باید ادبیات پیش از خودش را خوب بشناسد. نویسنده یک هنرمند است و هنرمند باید در گام اول فن را بشناسد. این کاملا صحیح است. اما تا زمانی که از فنون فراتر نرود، هنرمند واقعی نیست. فن لازم است، ابزار کار است، اما عمل نویسنده فراتر از ابزار است. باید از ابزار در خدمت آفرینش استفاده کند. اما برای تکمیل آفرینش، چیزی فراتر از ابزار لازم است. تا زمانی که آن خلاقیت، یا اشراق را نداشته باشید، نمی‌توانید آفریننده بشوید. بنابراین در هیچ کلاسی نمی‌توان یک نویسنده برجسته تربیت کرد.

 

در مورد خواننده صحبت کردید. درصد بالایی از خواننده‌های کوئلیو ادیب نیستند، دلیلش چیست؟
حجازی : باید ببینیم که هدف هنر چیست. کوئلیو تنها نویسنده دنیا نیست. هدف هم این نیست که کوئلیو بزرگترین نویسنده دنیا معرفی شود. هدف این است که ببینیم چرا کوئلیو در کنار این نویسندگان بزرگ، این جمعیت وسیع خواننده و این محبوبیت را دارد. ما در ایران نویسندگان بزرگ زیادی داریم که شاید از نظر ادبی، ساختاری، محتوایی، ارزش کارشان از آثار کوئلیو بیشتر هم باشد؛ اما خوانندگان برای آثارشان این همه شور و شوق نشان نمی‌دهند. کوئلیو به خاطر صداقت و صمیمیت آثارش، و به علت این که خود را درگیر قواعد نمی‌کند، محبوب است. خواننده قاعده نمی‌خواهد. نویسنده کتاب را برای خواننده می‌نویسد. خواننده بزرگترین داور کتاب است. منتقدان صد سال هم بگویند که کوئلیو بد می‌نویسد، خواننده‌هایی که آثارش را دوست دارند، آنها را می‌خوانند. خواننده به محتوای کتاب‌های کوئلیو نیازمند است. هرچند منتقدان آثارش را بی‌ارزش بخوانند.

 

 دلیل این همه استقبال از آثار کوئلیو چیست؟

سرخوردگی انسان معاصر حرف همه نویسنده‌ها و منتقدان بزرگ است. در این شرایط، کافکا مسخ را نوشت، یونسکو کرگدن را، و ساراماگو کوری را. اما کوئلیو مثبت نگر است و از امید حرف می‌زند، و همین سبب می‌شود نویسنده‌های بزرگ او را نویسنده بزرگی ندانند و مردم به خاطر مثبت نگری و امیدوار بودنش او را نویسنده بزرگی بدانند.
حجازی : در اسطوره پاندورا، پاندورا جعبه ممنوع را باز می‌کند و تمامی بلایای بشری از آن خارج می‌شود. پاندورا بسیار دیر متوجه می‌شود و جعبه را می‌بندد. در مورد این داستان تفسیرهای مختلفی وجود دارد. آلبر کامو می‌گوید: "این امید هم جزو آن بدبختی‌ها است. یعنی امید تنها بدبختی‌ای است که برای بشر ماند، چون امیدوار بودن بشر را بدبخت کرده بود." تفسیر دیگری هم بر این قضیه می‌شود که می‌گوید: "بدبختی‌ها نصیب بشر شد و تنها تسکینی که برای بشر ماند، امید است." ماجرای قرن بیستم، مصداق کامل داستان پاندورا است. ممکن است به عنوان یک نویسنده، به این نتیجه برسم که بشر رو به فنا است و نوعی بدبینی بر داستانم حاکم باشد. این بدبینی قابل احترام است و نباید آن را مردود کرد. اما معنی‌اش این نیست که فقط بدبین‌ها خوب می‌نویسند. یک منتقدی گفته بود وقتی کتاب‌های کوئلیو را می‌خوانیم، احساس می‌کنیم تمام مشکلاتمان حل شده، و وقتی کتاب را کنار می‌گذاریم، تازه با مشکلات واقعی زندگی رو به رو می‌شویم. شاید بی‌راه نباشد. اما همین که کوئلیو به انسان می‌پذیراند که همه درها بسته نیست و انسان می‌تواند جدای از روند اجتماعی و تاریخی، بر سرنوشت خویش مؤثر باشد، با ارزش است. و قضاوت خوانندگان نیز نشان می‌دهد که این تشویق لازم بوده است. بعد از جنگ دوم و به ویژه در سی سال پایانی قرن بیستم، بشر با یک بحران وجودی روبه‌رو بوده است که منجر به بدبینی ژرفی در هنر و ادبیات شده است. بشر احساس می‌کرد بر سرنوشتش حاکم نیست و تلاش‌های فردی‌اش بی‌حاصل است. پس نویسنده‌ای که از بدبینی سخن گفته، بی‌راه نرفته است. آن بدبینی، تصویری است که نویسنده از محیط خود داشته است. اما نویسنده دیگری هم باید باشد که تفسیر دوم را از جعبه پاندورا به بشر ارائه کند. بگوید برای بشر امید مانده، بشر می‌تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد، و انسان مجبور نیست در جهت جریان آب حرکت کند. شاهدیم که در ده سال گذشته، کوئلیو توانست زندگی افراد بسیاری را عوض کند. در ده روزی که کوئلیو در ایران بود، شاهد بودم که زندگی ده‌ها نفر عوض شد، فقط به خاطر آن که فقط سه چهار جمله با کوئلیو صحبت کردند. بدبینی را باید نشان داد، اما نباید خوش‌بینی را سرکوب کرد. کوئلیو خوش‌بین است، اما بدبینی را هم می‌پذیرد. در همان صفحه اول کیمیاگر، به قصه‌ای از اسکار وایلد اشاره می‌کند. بنابراین جبر تاریخ را می‌پذیرد، اما معتقد است که می‌توان بر این جبر غلبه کرد. باید هر دو واقعیت را در اختیار خواننده گذاشت، خواننده است که میان خوش‌بینی و بدبینی انتخاب می‌کند. نظام روشنفکری، چه در ایران و چه در جهان، حق ندارد حق قضاوت و انتخاب را از مردم بگیرد. هیچ کس حق ندارد برای مردم فکر کند و اثری را بی‌ارزش و اثر دیگری را با ارزش بنامد. نیاز بشر ابزار خودش را می‌یابد. اکنون بسیاری از مردم، ابزار خود را در آثار کوئلیو یافته‌اند و این باارزش است. "کیمیاگر" بر نیاز بشر در پایان قرن بیستم انگشت می‌گذارد. بشر به دنبال حوادث تاریخی وحشتناکی که در طول قرن بیستم رخ داده بود، دچار بدبینی وحشتناکی شده بود. "کیمیاگر" بشر را برای قرن بیست و یکم، و برای هزاره جدید آماده می‌کند. از آن گذشته، "کیمیاگر" توانسته است این پیام را با زیبایی و داستانی نیرومند به خوانندگانش منتقل کند. ظرف و مظروف خوب بوده‌اند. و این علت اصلی موفقیت کیمیاگر است.

 

با این صحبت‌ها، پس شما به "هنر برای مردم" معتقد هستید؟
حجازی : خیر، من اصلا به هنر برای مردم معتقد نیستم. هنر یک پدیده کاملا فردی و ویژه هنرمند است. هنرمند می‌تواند با هنر خود، با مردم ارتباط برقرار بکند یا نکند. اما مردم هم می‌توانند میان آثار هنری انتخاب کنند. هیچ کس نمی‌تواند بگوید تو باید این هنر را انتخاب کنی و این هنر برجسته‌تر از آن هنر است. نقد ادبی ارزش خودش را دارد، اما در حد شناخت، نه در حد تصمیم‌گیری. منتقد می‌تواند نظر خودش را درباره کتاب بگوید، و مخاطبان می‌توانند قضاوت کنند. هر مخاطب یک اثر ادبی یا هنری، تنها کسی است که می‌تواند در مورد آن اثر قضاوت کند. ممکن است کسی از موسیقی پاپ لذت ببرد و دیگری از موسیقی کلاسیک. حق با هر دو است و هر دو هنر لازم هستند، چون دست کم هر کدام یک مخاطب دارند. اگر بتوانیم تفاوت‌های میان انسان‌ها را بپذیریم، در نهایت خواهیم دید که نظرات مردم یک هدف مشترک را دنبال می‌کند. انسانها عناصر مشترکی دارند، اما تنها اگر اجازه بدهیم به طور فردی عناصر وجود خود را بشناسند، این اشتراک ذاتی معنا خواهد یافت. هیچ کس نمی‌تواند برای خرد جمعی تصمیم بگیرد. معتقدم که بهترین داوران و منتقدان، همه مردم هستند و نه یک طبقه از مردم. مردمی که از ادبیات بدبین لذت می‌برند، همان هدف مردمی را دارند که از ادبیات خوش‌بین لذت می‌برند.

 

به نظر شما کیمیاگر چگونه رمانی است؟
حجازی : کوئلیو به شدت تحت تأثیر روان‌شناسی کارل گوستاو یونگ است. اما در زندگی خود، به عناصر مطرح شده در روان‌شناسی یونگ عینیت بخشیده است. ناخودآگاه جمعی یونگ، همان "روح جهان" در آثار کوئلیو است. "ملکیصدق" و "کیمیاگر" همان پیرمرد خردمند (کهن الگوی "خود") یونگ هستند. او به شدت به انیما (مادینه‌جان) و انیموس (نرینه‌جان) یونگ معتقد است و این تأثیر را به ویژه در کتاب "بریدا" می‌بینیم. سرنوشت کتاب‌هایش هم همان سرنوشت مکتب یونگ را دارد. روشنفکران مکتب یونگ را نمی‌پسندند، آثار کوئلیو را هم نمی‌پسندند. کیمیاگر یک داستان پیشرو در پایان قرن بیستم است. خیلی صادقانه به گذشته باز می‌گردد و مفهوم لزوم استفاده دوباره از خرد کهن انسان را مطرح می‌کند. در کتاب عهد عتیق، کتابی به نام کتاب "جامعه" وجود دارد که منسوب به حضرت سلیمان است. جمله مهمی که در این کتاب هست و به ویژه بر کوئلیو و بر داستان‌نویسی او تأثیر گذاشته، این است: "هر آنچه بوده است، همان است که خواهد شد، و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست." کوئلیو معتقد است که خرد کهن بشری، بسیاری چیزها را به ما آموخته و اگر به این خرد کهن توجه کنیم، قادر به حل بسیاری از مشکلات کنونی خود هستیم. در "کیمیاگر"، به خرد کهن نوع بشر، به علم کیمیاگری ـ کهن‌ترین علم بشر ـ باز می‌گردد. از سوی دیگر شخصیت ملکیصدق تورات را باز زنده می‌کند، به عنوان کسی که به ابراهیم برکت بخشید. و ابراهیم آغازگر مرحله مهمی از تاریخ است. ابراهیم بدون ملکیصدق، یعنی آن خرد کهن، ابراهیم نمی‌بود. ملکیصدق در کتاب کیمیاگر راه سانتیاگوی چوپان را باز می‌کند؛ درست همان طور که ابراهیم پیامبر را در راه خود برکت و اطمینان بخشید. بنابراین کوئلیو معتقد است که حرکت ابراهیم می‌تواند بارها و بارها در طول تاریخ تکرار شود، و هر حرکت کوچک هر انسان می‌تواند به اندازه حرکت بزرگ ابراهیم تقدس داشته باشد.

 

آیا می‌توان گفت کیمیاگر یک رمان نمادین است؟
حجازی : نمی‌توانم آثار او را طبقه‌بندی کنم. شاید همین هنرش را پیشرو می‌کند و محک مناسبی است. نمی‌توان کتاب‌های کوئلیو را در سبک‌های پیش از خودش جای داد.

 

منظورتان این است که آثارشان پست مدرن است؟
حجازی : خیر. کوئلیو خودش را به شدت از پست مدرنیسم منفک می‌کند و با آن مخالف است. چون معتقد است پست‌مدرن‌ها فراموش کرده‌اند قصه بگویند. آن قدر وارد مسایل فرعی شده‌اند که قصه‌گویی را از یاد برده‌اند. وظیفه رمان نویس در درجه اول داستان نوشتن است. کوئلیو سعی می‌کند داستان نویسی را به بستر "داستان نوشتن" باز گرداند. عناصر داستان بر آثار کوئلیو حاکم هستند. آثار او "داستان" هستند.

 

اگر زاویه دید داستان‌های کوئلیو را - اغلب زاویه دید دانای کل ـ تغییر بدهیم و به اول شخص برگردانیم، فکر می‌کنید تغییری در داستان ایجاد شود؟
حجازی : البته این بحث باید با یک منتقد انجام شود. من خودم را منتقد نمی‌دانم. اما کوئلیو در آثارش از پدیده "انتقال زاویه دید" بسیار استفاده می‌کند. در کیمیاگر بارها انتقال زاویه دید داریم. دانای کل بر داستان حاکم است، اما در بسیاری از موارد، داستان از زاویه دید یکی از شخصیت‌های داستان تعریف می‌شود. گاهی داستان از زاویه دید "مرد انگلیسی"، "کیمیاگر"، "بلورفروش"، "فاطمه" و... بیان می‌شود. و یا هنگامی که در بازار طنجه دار و ندار چوپان را می‌دزدند، دیگر دانای کل راوی داستان نیست، داستان از دید همان چوپان بیان می‌شود. چون دانای کل می‌داند که این برای چوپان یک نشانه است و باید یک مرحله رازآموزی و تشرف را آغاز کند، و چوپان نمی‌داند. در پایان آن بخش، خود آن چوپان است که به این نتیجه می‌رسد: "من یک مبارزِ در جست و جوی گنج هستم." چوپان است که کشاکش‌ها، نومیدی و اندوه را پشت سر می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد، نه دانای کل. کوئلیو خود را در هیچ کدام از آثارش به یک زاویه دید محدود نمی‌کند. انتخاب زاویه دید به سلیقه نویسنده بستگی دارد. اگر در صحنه‌ای که چوپان می‌خواهد به باد تبدیل شود، زاویه دید اول شخص به کار می‌رفت، یکی از زیباترین صحنه‌های داستان خلق نمی‌شد، یا به شکل دیگری نوشته می‌شد. چوپان با خورشید صحبت می‌کند، خورشید نمی‌داند چه باید بکند. و یکی از زیباترین جمله‌های داستان نوشته می‌شود: "باد به هیجان آمده بود و می‌خواست برود و به گوش تمام دنیا برساند که خرد خورشید ناقص است". این جا از زاویه دید باد نقل می‌شود. به هر حال تصمیم با نویسنده است. اما به نظر من، انتقال زاویه دید به داستان‌های کوئلیو قدرت می‌بخشد.

 

"صحرا"، "خورشید"، "باد" به نظر شما نماد چیست؟
حجازی : صحرا که مهمترین عنصر طبیعی حاکم بر داستان "کیمیاگر" است، به نوعی همان مهرابه و صومعه ماست. اما دیوارهای معبد برداشته می‌شوند. چوپان در کلیسایی خواب می‌بیند و حرکت خود را از درون یک کلیسا آغاز می‌کند. و درخت انجیر مصری ـ که گنج را در زیر خود دارد ـ از محل انبار ظروف قدس کلیسا سبز شده است (که البته این معنا در ترجمه‌های دیگر منتقل نشده است). سفر از مقدس‌ترین مکانِ ممکن آغاز می‌شود. اما سانتیاگو گنج خود را در صحرا می‌یابد. گنج‌اش پای درخت انجیر مصری در داخل کلیسا است، اما گنج حقیقی‌اش در معبد حقیقی و بدون دیوارش، در صحرا است. در صحنه معروف تبدیل شدن جوان به باد، سه عنصر از عناصر چهارگانه وجود دارند. باد، خورشید، صحرا، نماد سه عنصر هوا، آتش، و خاک هستند. برای رسیدن به این سه عنصر، باید از دریا بگذرد که عنصر چهارم را تشکیل می‌دهد. در حکمت قدیم جهان را متشکل از این چهار عنصر می‌دانستند و انسان را نیز ساخته شده از همین چهار عنصر می‌دانستند. چوپان باید عناصر وجود خودش را بشناسد. باید از آب (دریا) بگذرد، با خاک (صحرا)، هوا (باد)، و خورشید (آتش) صحبت کند و بعد با روح جهان بپذیرد. این یعنی وحدت یافتن (یا "فردیت یافتن" یونگ). چوپان با جهان پیرامونش یگانه می‌شود و بنابراین می‌تواند به هر کدام از این عناصر تبدیل شود. در این جا به باد تبدیل می‌شود. شاید می‌توانست به خورشید، یا خود صحرا تبدیل شود

.

 (در این جا آقای مهدی حریری، مترجم و ویراستار کتاب "کیمیاگر" وارد صحبت شدند و گفتند):
مهدی حریری :نکته این است که آن درخت، انجیر مصری است و نه درخت چنار. می‌توانیم نویسنده کتاب کیمیاگر را نویسنده کیهانی بدانیم. او مفهوم "بازگشت به خویشتن" و بازگشت به عناصر طبیعی را مطرح می‌کند. پیش از این شاعر کیهانی داشتیم، اکنون نویسنده کیهانی داریم.
حجازی :دقیقآ یکی از مشکلات ترجمه همین جا بود. در ترجمه‌هایی که از کیمیاگر عرضه شده، جایی این درخت را "سپیدار" و جایی "چنار" برگردانده‌اند. اما درختی که در کلیسا سبز شده است، "انجیر مصری" است (سیکومور). با توجه به این که گنج چوپان در مصر است، انتخاب انجیر مصری به عنوان آغازگر سفر چوپان بسیار زیبا است. اما متأسفانه در ترجمه‌های قبلی این کتاب به خوانندگان فارسی منتقل نشده است. انتقال این مفهوم، وظیفه مترجم است. ارزش نام مترجم کمتر از کاری است که انجام می‌دهد. گنج پای درخت انجیر مصری است، اما باید تا اهرام مصر برود و برگردد و گنجش را پای آن درخت انجیر مصری پیدا کند. اهرام مصر یک عنصر کهن است، انجیر یک عنصر زنده و در حال رشد است. باید به خرد کهن (اهرام مصر) پناه ببرد تا بتواند معنای واقعی اکنون (انجیر مصری) را درک کند.

 

 به نظر شما نقطه اوج داستان کجاست؟ و به نظر شما، به عنوان یک نویسنده، بهتر است نقطه اوج داستان کجا باشد؟
حجازی : در فنون داستان نویسی بهترین محل برای نقطه اوج داستان، محل تلاقی دوسوم اول و یک سوم پایانی داستان معرفی می‌شود. اما من نمی‌توانم به این شکل طبقه‌بندی کنم، چون معتقدم فنون داستان نویسی نمی‌توانند نویسنده را محدود کنند. نقطه اوج را داستان تعیین می‌کند. نویسنده باید خواننده را برای رسیدن به نقطه اوج آماده کند. اگر خواننده آمادگی نقطه اوج را نداشته باشد، نویسنده شکست خورده است. اگر قصد نویسنده، ایجاد یک سیر نزولی در داستان باشد، نقطه اوج می‌تواند در صفحه اول داستان باشد. همان طور که کافکا نقطه اوج داستان خود را در همان صفحه اول، هنگام تبدیل شدن گریگور سامسا به سوسک، قرار می‌دهد و تکان دهنده‌ترین صحنه داستان را خلق می‌کند. و بعد این انرژی اولیه ایجاد شده در داستان به تدریج کاهش می‌یابد و در پایان داستان، به آرامی به صفر می‌رسد. چون خواننده مدام منتظر یک رخداد جدید است که گریگور را نجات بدهد. اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد و گریگور سامسا آهسته آهسته به اضمحلال می‌رسد و پایان داستان به آرامی می‌میرد.

 

تئودوروف می‌گوید داستانها معمولا با یک وضعیت طبیعی شروع می‌شوند و با یک وضعیت فراطبیعی تمام می‌شوند. در مورد داستان کوئلیو می‌گویند که با یک وضعیت طبیعی شروع می‌شود و با یک وضعیت طبیعی هم تمام می‌شود.
حجازی : قبول ندارم. در کتاب "ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد"، خواننده در پایان داستان غافلگیر می‌شود. در "کیمیاگر" نیز غیرمترقبه‌ترین حادثه در پایان داستان رخ می‌دهد. "کیمیاگر" برگرفته از داستان قدیمی مولوی است. و داستان‌های مشابه بسیاری در طول تاریخ به نقل "گرد جهان گشتن و یار را در خانه خود یافتن" می‌پردازند. اما کوئلیو می‌تواند با همین مضمون قدیمی، خواننده را دوباره در پایان داستان غافلگیر کند. اصلا به نظر من این طور طبقه‌بندی کردن داستان درست نیست. لذت شما را از داستان محدود می‌کند.

 

 در مورد عرفان کوئلیو صحبت کنید، آیا فکر می‌کنید شرقی است؟
حجازی : اصطلاح شرقی و غربی در مورد عرفان چندان با مسما نیست. شاید روش‌ها فرق کنند، اما عرفان یکی است. عرفان راه ارتباط مستقیم انسان با خدا است. چون خدا شرقی و غربی ندارد، عرفان هم شرقی و غربی ندارد. شاید عرفان چین و ایران از نظر روش و اصول متفاوت باشند، اما در بنیاد یکی هستند. ممکن است کوئلیو داستان کیمیاگر را از مثنوی الهام گرفته باشد، اما فکر می‌کنید عرفان مولوی از کجا الهام گرفته است؟ عرفان مولوی، عرفان انسان است، همان بستر بنیادی. یکی ممکن است از راه مولوی، یا عطار به این بستر معرفت برسد، و یا از راه عرفان سرخپوستی یا اسکاندیناوی، یا ژاپنی، یا هندی. طبقه‌بندی جغرافیایی عرفان شاید از نظر جامعه‌شناسی و تاریخ جالب باشد، اما مفهوم بنیادی عرفان یکی است. کوئلیو هم تحت تأثیر عرفان شرقی و ایرانی هست و هم نیست. چون در بنیاد به هم متصل هستند. خود مولوی بی‌تأثیر از عرفان کهن ایرانی و یا گنوستیک‌های مسیحی نیست. عرفان یک سرچشمه مشترک است که شاخه‌های آن در شرق و غرب گسترده‌اند. هیچ عارفی را نمی‌توان طبقه‌بندی کرد. مگر در شعر خود حافظ ـ اگر به عنوان عارف در نظرش بگیریم ـ در کنار عرفان اسلامی، تأثیر عرفان مسیحی، هندی، زرتشتی، میترایی را کم می‌بینیم؟ نمی‌شود گفت مولوی سرچشمه عرفان است و هرکس عارفانه می‌نویسد از مولوی الهام گرفته است. یا بگوییم عطار پدر عرفا است. عرفان کهن‌ترین روش بشر برای نزدیک شدن به خدا، برای شناختن خویشتن است.

 

به عنوان خواننده و مترجم، به کدام یک از آثار کوئلیو علاقه‌مندید؟
حجازی : کیمیاگر را خیلی دوست دارم، و بعد "ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد" را. به نظر من کیمیاگر شاهکار است. البته این نظر شخصی من است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 18:55  توسط کسری  | 

kasra-today.blogfa.com

ممنون میشم اگه یه سری به این وبلاگم بزنید و نظر بدهید البته یادگاری بگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 12:55  توسط کسری  | 

لارنس فیشبرن در نقش کیمیاگر

کمپانی فیلم واینشتاین (Weinstein) مشهورترین رمان پائولو کوئلیو، کیمیاگر، را در فیلمی با بیش از 60 میلیون دلار هزینه، به روی پرده نقره ای سینما می برد.

لارنس فیشبرن، بازیگر فیلم ماتریکس، کارگردانی این فیلم و همچنین بازی در نقش شخصیت کیمیاگر را بر عهده دارد و سانتیاگوی چوپان را در راهش در صحرا یاری می دهد. فیلم برداری تا یک سال دیگر آغاز خواهد شد.

کوئلیو خود می گوید: «خوشحالم که فیلم کیمیاگر به آن صورتی که دلم می خواست، به تصویر کشیده خواهد شد، و امیدوارم روح اثر و سادگی آن در فیلم حفظ شود.»

لارنس فیشبرن هم گفته است که تبدیل این کتاب به فیلم، برای او تحقق یک رویا خواهد بود و بی صبرانه چشم انتظار کارگردانی و بازیگری در این فیلم است و امیدوار است فیلمی زیبا بسازد که حق مطلب را در مورد رمان بسیار موفق پائولو کوئلیو ادا کند. کیمیاگر داستان سانتیاگو، چوپانی اسپانیایی است که رؤیای یافتن گنجی رادر کنار اهرام مصر دارد. چوپان عازم سفر می شود و در مسیر، هم عاشق می شود و هم به حکمتی کهن دست می یابد.

خود واینشتاین که معمولاً مدیر تولید فیلم است، گفته است که خودش شخصاً تهیه کنندگی این فیلم را بر عهده خواهد داشت، همان طور که درفیلم شکسپیر عاشق نیز تمام کارهایش را رها کرد و خودش را وقف ساخت آن فیلم کرد، فیلمی که در سال 1999 هفت جایزه ی اسکار برود. او گفته است: «کیمیاگر کتابی ساده و معنوی است، و فیلمنامه هم همین فضا را حفظ خواهد کرد.»

واینشتاین در فیلم های موفقی مانند «بیمار انگلیسی»، «ویل هانتینگ خوب» و «شیکاگو» حضور داشته است. اما پس از این که هاروی واینشتاین و برادرش باب در سال 2005 کمپانی میراماکس را ترک کردند، قصد دارند موفقیت های گذشته را در شرکت فیلمسازی واینشتاین ادامه دهند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17:48  توسط کسری  | 

فیلم کیمیاگر

'کیمیاگر' پائولو کوئیلو فیلم می‌شود پائولو کوئیلو بیش از سی میلیون نسخه از کتاب کیمیاگر در دنیا به فروش رفته است کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو، نویسنده سرشناس برزیلی که میلیونها نسخه از آن در سراسر دنیا به فروش رفته، به فیلم برگردانده می شود.
هاروی واین اشتاین، تهیه کننده آمریکایی در حاشیه جشنواره کن تائید کرد که لارنس فیشبرن، هنرپیشه سه گانه ماتریکس، فیلم را تهیه و کارگردانی خواهد کرد. کمپانی واین اشتاین نیز در تولید این فیلم سهم خواهد داشت و خود لارنس فیشبرن در فیلم نیز بازی خواهد کرد. کیمیاگر در سال 1988 نوشته شده و داستان چوپانی را می گوید که در جستجوی رویای خود به آفریقا می رود و در مسیر راه با کیمیاگر دیدار می کند.
لارنس فیشبرن درباره تولید این فیلم گفت: "این یک پروژه خاص است و تیمی ویژه نیز برای تهیه آن تشکیل شده تا اطمینان خاطر از تولید صحیح آن بدست آید." او افزود: "من فیلم را کارگردانی و در آن بازی می کنم و با کمک هاروی واین اشتاین، فیلمی را تولید می کنم که منعکس کننده موفقیت های گسترده کتاب باشد." کمپانی واین اشتاین گفته است که در حال مذاکره با یک فیلمنامه نویس برنده اسکار برای نوشتن فیلمنامه است. قرار است بازیگران فیلم در اسپانیا و آمریکای لاتین انتخاب شوند. هزینه ساخت فیلم، شصت میلیون دلار برآورد شده است.
پائولو کوئیلو نویسنده این کتاب نیز درباره این خبر گفت: "بسیار خوشحالم که کتابم به گونه ای که شایسته است، ساخته می شود و امیدوارم که سادگی و روح و روان کتاب، حفظ شود."
قرار است فیلمبرداری کیمیاگر سال آینده در اروپا و خاورمیانه از جمله اردن، ابوظبی و شمال آفریقا آغاز شود.
بیش از سی میلیون نسخه از کتاب کیمیاگر در دنیا به فروش رفته و در هجده کشور، به پرفروش ترین کتاب تبدیل شده است. در ایران نیز برای اولین بار دل ارا قهرمان، کتاب پائولو کوئیلو را به فارسی برگرداند و این نویسنده با همسرش دیداری از ایران داشته است. تا چند سال پیش، کوئیلو یکی از پرفروش ترین نویسندگان در بازار کتاب ایران بود اما طی دو سه سال اخیر، از این فروش کاسته شده است.
                                                     نقل از بی بی سی فارسی دوشنبه30 اردیبهشت 87
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17:44  توسط کسری  | 

متن سخنرانی پائولو کوئلیو در مراسم افتتاحیه‌ی نمایشگاه کتاب فرانکفورت به تاریخ 14 اکتبر2008

چند ماه قبل فیلمی را می‌دیدم به اسم «جوردانو برونو»، قصه‌ی «بدعت‌گذار»ی که واتیکان محکومش کرد و در سال 1600 به‌خاطر عقایدش به دیرک چوبی بست و سوزاند. دلیل نقل من از فیلم به این برمی‌گردد: در یک سکانس از فیلم جوردانو برونو اشاره می‌کند که او تازگی‌ها از نمایشگاه کتاب فرانکفورت بازدید کرده تا ناشرِ بعضی از کارهایش را ببیند. و حالا ما این‌جا، چهار قرن بعدتر،  این‌جا جمع شده‌ایم و ناشرهای جدید را می‌بینیم که هیچ؛ درمورد جهت‌گیری‌های جدیدی هم حرف می‌زنیم.

از زمان بازدید جوردانو برونو تا امروز، چندین و چند محمل جدید برای اشتراک ایده‌ها به منصه‌ی ظهور رسیده. برای مثال، اولین نمایشگاه کتاب فرانکفورت نتیجه‌ی اختراعی جدید بود: چاپ سربی. در واقع، وقتی گوتنبرگ در شهر ماینتز که چند کیلومتر بیشتر با این‌جا فاصله ندارد، چاپ سربی را اختراع کرد، کتابفروش‌های محلی این‌جا از کارش الهام گرفتند و این نمایشگاه را ترتیب دادند. همه‌ی ما می‌دانیم اختراع گوتنبرگ گامی بزرگ (احتمالاً برجسته‌ترین گام) در ایجاد جنبش موسوم به رنسانس بود؛ جنبشی که به ایده‌ها امکان حرکتِ آزادانه‌تر داد. به لطف این فرایند چاپ جدید، ایده‌ها را می‌توان به اشتراک گذاشت و جهان را برطبق این ایده‌ها شکلی دیگر داد.

برخلاف دیگر محمل‌ها، مثل رقص یا نقاشی یا تئاتر، که به حضور جسمانی خالقِ اثر نیز نیاز است، کتاب (و به تبع آن، مطبوعات) فی‌الفور بر بقیه‌ی روش‌های اشتراک ایده‌ها غلبه کرد، چراکه در مقیاس صنعتی قابلیت تولید داشت. کتاب‌ها، به مثابه ظرف ایده‌ها، تا چندین قرن ایده‌آل بودند تا آنکه مونوپولی‌شان قافیه را به رسانه‌های دیگر، مثل رادیو و سینما و تلویزیون باخت.

پس لب لباب بحث این است: اشتراک ایده‌ها. مثال‌های بالا هم تماماً به این اشاره دارند: تکنولوژی‌هایی موفق می‌شوند که اجازه می‌دهند ایده‌ها به گردش دربیایند و به دست بیشترین تعداد مخاطب برسند. متعاقباً قوانین هم خودشان را با این موقعیت جدید وفق دادند (و نه برضد آن!)؛ مفهومِ حقوقیِ کپی‌رایت گام‌به‌گام عصر صنعتی جدید رشد کرد که هزینه‌های توزیع و تولیدش نسبتاً بالا بود.

با این همه در ده سال گذشته، شاعد ظهور وب بودیم؛ ماشینی محیرالعقول که شیوه‌ی تازه‌ای در اشتراک ایده‌ها و به زیر کشیدنِ الگوهای اقتصادی کهنه درانداخته. کِوین کِلی، سردبیر نشریه‌ی وایرد، در سخنرانی خود در TED در دسامبر 2007 نکته‌ای را به این مضمون مطرح کرد که به زبان داده‌ها، این ماشین جدید در هر دو ثانیه برابر با کتابخانه‌ی کنگره اطلاعات «پخش‌وپلا» می‌کند.

با این همه، تفاوتی با دیگر محمل‌ها دارد: وب شامل بر هزینه‌ی تولید و توزیع نیست. و به همین دلیل، شاهد تغییر در پارادایم هستیم. از این لحظه به بعد، دموکراتیزاسیون ایده که اول به لطفِ چاپ گوتنبرگی ممکن شد کم‌کم به اشلی تماماً جدید دست می‌یابد. اندک‌اندک، مردم می‌فهمند که الف) عملاً می‌توانند هر چیزی را منتشر کنند و در وب بگذارند تا هر کسی که دلش می‌خواهد ببیند و ب) خود آن‌ها پخش‌کنندگان آثارشان هستند، یعنی شبکه‌ی تلویزیونی خودشان را دارند مثل YouTube و نمایش‌های رادیویی خودشان را هم دارند مثل BlogTalkRadio. از این رهگذر، آن‌ها دیگر ناظران منفعل دگردیسی‌های جامعه نیستند، بلکه در این فرایند جمعی دخالت می‌کنند. متعاقباً، از آن‌جا که هر کسی اتصال به اینترنت دارد، مخلوق خالق می‌شود. کاربر کسی می‌شود که نه‌فقط حرفی برای گفتن دارد بلکه قادر است چیزهایی را که دوست دارد و چیزهایی را که دوست ندارد به اشتراک بگذارد.

مؤلفه‌ای مهم در این میان است که بیشتر آدم‌ها چندان از آن مطلع نیستند: آدم‌ها دارند چیزهایی را آزادانه به اشتراک می‌گذارند که شایسته و مقتضی می‌دانند و انتظار دارند همان نیز در تمام سیستم‌های ارتباط جمعی رخ بدهد.

شبکه‌های ارتباط جمعیِ معمول دوران ناخوشایندی را گذراندند تا این نکته را درک کنند: نخستین «قربانی» صنعت موسیقی بود. مدیران کمپانی‌های موسیقی چندملیتی به‌عوض درکِ ظهورِ گونه‌ی جدیدی از اشتراک ترجیح دادند وکیل استخدام کردند و به کاهش قیمت تولید موسیقی نپرداختند. تصمیم گرفتند نپستر/Napster و دیگر سایت‌های موسیقی را در سال 2001 ببندند و موفق شدند. یک نبرد را برنده شدند اما تمام جنگ را نه. درواقع، این جنبش از پس دیگر سایت‌های P2P [اشتراک فایل] که سر برآوردند و مشعل محتوای اشتراکی و رایگان را روشن نگه داشتند برنیامد. حالا تصور کنید چه می‌شد اگر به‌عوض فرستادن وکیل، آن‌ها به ازای هر آهنگ 0.05 سنت می‌گرفتند؟ آن موقع در سال 2000 هیچ‌کس مشکلی در این امر نمی‌دید؛ به‌ویژه از این لحاظ که این قیمت بسیار کمتر از قیمت متعارف سی‌دی بود. نپستر بزرگ و پیشرو را در سال 2001 بستند و بعدها بِرتِلزمان آن را خرید ‌ــ‌ اما این کار خیلی دیر انجام شد. از آن به بعد، دیگر سایت‌های P2P دیگری راه افتادند و هنوز هم هنوز است حتا بچه‌های کم‌سن‌وسال می‌توانند هر آهنگی را که بخواهند از سایت‌های توُرِنت/Torrent به‌رایگان دانلود کنند.

تازه صنعت موسیقی دارد از اشتباهاتش درس می‌گیرد و شیوه‌هایش را اصلاح می‌کند. یک مثال: آی‌تیونز/iTunes اوضاع روزگار را درک کرده و به کاربرانش اجازه می‌دهد هر آهنگی را با قیمت 0.09 سنت دانلود کنند. نتیجه‌اش این شده که حالا نخستین موزع آن‌لاین موسیقی در دنیاست. نتیجه‌ی منطقی دیگر در تغییرات این عصر این است که همین چند ماه قبل انجمن اجتماعی مای‌اسپیس/MySpace قرارداد سرمایه‌گذاری مشترکی را با یونیورسال میوزیک و سونی بی‌ام‌جی و گروه وارنر میوزیک امضا کرد. آن‌ها در حال ساخت سایتی هستند که بازدیدکنندگانش بتوانند به موسیقی رایگان استریمینگ/streaming به‌صورت آن‌لاین گوش بدهند و پولش را از تبلیغات سایت دربیاورند و هر کاربری فهرست آهنگ‌های محبوبش را با دوستانش در میان بگذارد.

«قربانی» دوم وب، صنعت فیلم است. سریال‌های تلویزیونی نیز به همین ترتیب. به‌لطف کامپیوترهای بهتر و سریع‌تر و پهناهای باند بیشتر فیلم‌ها را می‌توان با کیفیت بسیار خوب در عرض چند ساعت برای هر کامپیوتری دانلود کرد.

اما این صنعت هم راه‌های تازه‌ای برای رفع مسئله می‌جوید. تهیه‌کننده‌ها به کاربران اجازه می‌دهند سریال‌های تلویزیونی را در پورتال‌های تحت حمایت‌شان ببینند (برای مثال، ساوت‌پارک در وب‌سایت کمدی سنترال). تاکتیک‌های دیگر شامل اتخاذ راه‌های جدید تبلیغ فیلم‌ها از طریق بازاریابی ویروسی (برای مثال کینگ کونگ یا فیلم برزیلی تروپا دِ الیت) و ایجاد انجمن در حاشیه‌ی نمایش‌ها و برنامه‌هاست (برای مثال، برنامه‌های اپرا وینفری روی وب انجمن دارد).

همان‌طور که می‌بینیم از عینیت افتادنِ فرم‌های سنتی موسیقی و همین‌طور هم فیلم (سی‌دی و دی‌وی‌دی)، در کنار اشتراک‌گذاری فوری فایل‌ها تولیدکنندگانِ این صنعت را واداشته تا به دنبال راه‌هایی جایگزین برای ساخت و فروش و تبلیغ تولیداتشان باشند.

تا وقتی که تولیدکنندگان به آن‌ها که مصرف‌کنندگان منفعل می‌دانندشان اجازه‌ی صحبت ندهند کماکان مخاطب خود را از دست خواهند داد.

و در مورد صنعت نشر چه؟ علی‌الظاهر این صنعت در مقایسه با موسیقی و فیلم، مقابل جهت‌گیری‌های وب «حفاظت‌شده»‌تر هستند. در واقع، فکرش را که بکنید تا الان جان سالم به در برده چراکه در مقایسه با دیگر رسانه‌ها فواید بیشتری در این محیط تکنولوژیک جدید از آن خود کرده.

نخست اینکه هزینه‌های تولید بسیار پایین‌تر از هزینه‌های متناظر در صنعت فیلم و موسیقی است. دوم آنکه اینترنت رسانه‌ای است که سخت به خواندن و نوشتن اتکا دارد و از دهه‌ی 1990 شاهد بوده‌ایم که به‌لطف این ذائقه‌ی مجدداً‌ـ‌کسب‌شده برای نگارش، نشر واقعاً جهش عظیمی کرده. نه فقط این، بلکه نویسنده نیز کاتالیزور این جنبش شده. نویسنده تا مقام ستاره‌ی پاپ بالا آمده، همان‌طور که موزیسین‌ها در دهه‌ی 60 چنین ارتقایی را تجربه کردند.

از آن مهم‌تر اینکه هنوز کتاب به مثابه ظرفِ ایده‌ها از عینیت نیفتاده.

کتاب، پانزده قرن مدام [؟]، خود را به مثابه رسانه‌ای بی‌رقیب نمایانده. البته ای‌بوک‌ها/e-books هم اندک‌اندک اعتباری می‌یابند و بعید نیست که با گذر زمان فرم دیجیتال بر کاغذ غلبه کند. اما کماکان سال‌ها وقوع این اتفاق به درازا خواهد کشید و همین به ما ناشرها و کتابفروش‌ها و نویسنده‌ها فرصتی طلایی برای استفاده خواهد داد.

اما چیزی که من به‌عنوان نویسنده دیدم شگفتی‌آور بود و همین‌طور هم نشانه‌ای از عدم درک وب از جانب بخشی از صنعت نشر. ناشران به‌عوض اینکه در این رسانه‌ی جدید فرصتی برای خلق راه‌های جدید تبلیغی ببینند، بر ایجاد سایت‌های کوچک تمرکز کردند که تماماً ازرده‌خارج باید تلقی‌شان کرد و معدودی از ناشرها هم از «بدبیاری‌ها»ی دیگر صنایع فرهنگی شکایت می‌کنند و وب را «دشمن» می‌دانند. این وضعیت، احتمالاً همان وضعیتی است که راهبان نسخه‌بردار با مقوله‌ی چاپ در قرن شانزدهم داشتند.

با این همه، در شرایطی که کتاب‌ها هنوز هم رسانه‌هایی وسیعاً در حال استفاده هستند، چرا تمام محتوای دیجیتال کتاب‌ها را به رایگان به اشتراک نگذاشت؟ یعنی دقیقاً برخلاف آنچه عقل سلیم به ما می‌گوید ‌ــ‌ و عقل سلیم همیشه راهنمای خوبی نیست وگرنه ناشرها و کتابفروش‌ها و نویسنده‌ها دنبال کار پرمنفعت‌تری می‌رفتند. هرچه بیشتر بدهید بیشتر خواهید گرفت.

آن‌قدر خوش‌شانس بودم که ببینم این اتفاق سال 1999 برای کتابم در روسیه رخ داد؛ آن‌جا شروع ناخوشایندی داشتم. با توجه به فواصل زیاد شهرها در روسیه کتابم بد توزیع شد و فروش بسیار پایین بود. اما با ظهور یک نسخه‌ی دیجیتال دزدی از کیمیاگر ‌ــ‌ همانی که بعدها خودم روی سایت شخصی‌ام گذاشتم ‌ــ‌ فروش کتاب به‌طرز شگفت‌انگیزی جهش کرد. در سال اول، از 1000 نسخه به ده هزار نسخه رسید. در سال دوم از مرز صدهزار هم گذشتند و سال بعد یک میلیون نسخه فروختم. تا به امروز، در این سرزمین به مرز فروش 10 میلیون نسخه رسیدم.

تجربه‌ی من با روسیه تحریکم کرد تا یک سایت ایجاد کنم: کوئلیوی دزدی. برطبق ویکی‌پدیا، دایره‌المعارف آزاد اینترنتی، کلمه‌ی انگلیسی راهزن یعنی «پایرِت» از عبارت لاتین پیراتا مشتق شده و خود آن نیز از واژه‌ی یونانی پِیرا به معنای «تلاش و تجربه»؛ تلویحاً «مواجهه با اقبال در دریا». البته بعدها حقایق، معنای این کلمه را تغییر داد، اما همه‌ی ما می‌دانیم دست‌کم یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های زمین تا حد زیادی مدیون دزدا دریایی‌اش است که بعدها لقب «سِر» و «شوالیه» گرفتند.

سایت کوئلیوی دزدی سه سال کار کرد و خوانندگان سرتاسر دنیا تغذیه‌اش می‌کردند و هیچ‌کس هم در صنعت نشر متوجهش نشد؛ چراکه فروش آثارم مدام بالاتر می‌رفت. با این همه، از همان لحظه که اوایل امسال من در کنفرانس تکنولوژی به آن اشاره کردم از این ور و آن ور صدای غرولندها بلند شد. با وجود این برای مثال عاقبت ناشر امریکایی من، هارپر کالینز، تمام احتمالات ممکن را درک کرد. به همین خاطر، در سال 2008 یک بار در ماه یکی از عناوینم را خلاصه‌نشده در سایتم می‌گذارم تا همه آن‌لاین بخوانند. به‌عوض آنکه دچار کاهش فروش بشوم، خوشحالم که بگویم کیمیاگر، یکی از نخستین عناوین آن‌لاین من، سپتامبر امسال که بیاید یک سال کامل حضور مداوم در فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز را از سر گذرانده.

این مثال، شاهد زنده‌ای بود بر وضعیت صنعت ما: از وب برای تبلیغ استفاده کنید و نتایج آن را در زندگی واقعی خواهید دید. دست‌کم ایده‌ی من در راه‌اندازی سایت کوئلیوی دزدی که لینک تورنت دانلود تمام کتاب‌هایم را در آن داده بودم همین بود. مردم خودشان بعداً تصمیم خواهند گرفت کتاب واقعی را بخرند یا نه. تا این‌جای کار که نه‌فقط باعث شده من مستقیم‌تر با خواننده‌هایم ارتباط برقرار کنم، بلکه باعث انجام چند پروژه‌ی دوجانبه هم شده؛ برای مثال پروژه‌ی من برای ساخت فیلم از رمان «ساحره‌ی پورتوبلو» با مردم عادی که به پروژه‌ی «ساحره‌ی تجربی» مشهور شد.

در پروژه‌ی ساحره‌ی تجربی خوانندگانم را دعوت کردم تا رمانم را برای فیلم اقتباس کنند. این تجربه، که سال قبل با اسپانسری ایچ‌پی/HP و مای‌اسپیس/MySpace و مدیا گروپز (شامل برتلزمان، بوردا، پریزما پرس، او گلوبو) راه افتاد بازخورد حیرت‌انگیزی داشت. فیلم‌سازهای تمام دنیا آفریده‌های‌شان را در تلویزیون مای‌اسپیس/MySpaceTV آپلود کردند و اوت پارسال که برنده‌ها اعلام شدند من صاحب 14 فیلم کوتاه حرفه‌ای با کیفیت خیره‌کننده بودم. ضمن آن‌که، متعاقب آن، در اینترنت توفانی درمورد کتاب ساحره‌ی پورتوبلو به پا شد که به‌محض پخش قطع رقعی آن در بازار امریکا از فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز سر درآورد.

این موضوع نشان می‌دهد که حتا در زمینه‌ای ناسازگار مثل صنعت فیلم که هزینه‌های تولیدش به‌شدت بالاست این نوع اقدامات ممکن است. درضمن نمایانگر تغییر عمده‌ی دیگری در توزیع و تولید فرهنگی هم هست: تعامل. خواننده دیگر دریافت‌کننده‌ای منفعل نیست، بلکه فرصت دارند نقش فعال‌تری ایفا کنند. و بفهمند ممکن است موجب چه تفاوت‌هایی شوند.

اما آیا همه‌چیز این‌جا تمام می‌شود؟ لازم است به آینده‌ی کتاب هم فکر کنیم؛ آن هم در شرایطی که تولید فیزیکی ندارد. و من اعتقاد دارم آن‌چه در این مرحله رخ می‌دهد امری حیاتی است: خوانندگان باید درگیر شوند.  همه‌ی ما داستان‌هایی داریم، همه‌ی ما ایده‌های‌مان را به اشتراک می‌گذاریم، ناشرها و نویسنده‌ها هم همیشه به تضارب آرا دامن زده‌اند. پس چرا از انجام دادن این کارها روی وب پا پس بکشیم؟

من وبلاگی راه انداخته‌ام که در آن به‌طور هفتگی محتوای مولتی‌مدیا می‌گذارم و خوانندگان را دعوت می‌کنم نظراتشان را بدهند و قصه‌هایشان را بشنوم. حتا از آن‌ها خواستم با روح خود در این مراسم و همراه با ما شرکت کنند. برای مثال، از آن‌ها خواستم عکس‌شان را برایم بفرستند و کتاب محبوبشان را که اثر من باشد در دست بگیرند و فردا در برنامه‌ی مهمانی این عکس‌ها را نشان خواهم داد. تا سپتامبر 600 عکس به دستم رسید. به‌لطف وب، خوانندگان و نویسندگان بیشتر از گذشته به هم نزدیکند.

اما کماکان باید بر دو مشکل غلبه کرد: کپی‌رایت و حفظ صنعت نشر. من راه‌حلی ندارم اما می‌دانم با دورانی جدید رودررو هستیم و به همین دلیل یا تطبیق پیدا می‌کنیم یا می‌میریم. به‌هرحال، من نیامدم این‌جا تا راه‌حل بدهم، بلکه تجربه‌ی خودم را در مقام نویسنده. البته چرخ زندگی من با حق تألیفم می‌چرخد، اما در این لحظه کاری به کار این موضوع ندارم. من هم باید خودم را تطبیق بدهم. نه فقط باید با خوانندگانم مستقیم‌تر ارتباط برقرار کنم (مسئله‌ای که تا چند سال قبل اساساً قابل‌طرح هم نبود) بلکه باید زبان جدیدی برمبنای اینترنت داشته باشم که زبان آینده خواهد بود: بی‌پرده، ساده، فارغ از سطحی‌نگری. زمان به من خواهد گفت چطور پولی را که خودم به‌تنهایی در محافل اجتماعی سرمایه‌گذاری کرده‌ام احیا کنم. اما دارم روی چیزی سرمایه‌گذاری می‌کنم که هر نویسنده‌ای در دنیا ممنون آن خواهد بود: خوانده‌شدن متنش برای بیشترین تعداد آدم‌ها.

اینترنت این را به من آموخته: از اشتراک ایده‌ها نترس. نترس که دیگران هم ایده‌هایشان را به آواز بلند بگویند. و مهم‌تر از همه در نظر نگیر که چه‌کسی خالق است و چه‌کسی نیست؛ چراکه همه‌مان هستیم.

برای تصویر کردن آن‌چه در این سخنرانی به آن اشاره کردم به‌محض اتمام صحبتم متن کامل این سخنرانی را در وبلاگم قرار خواهم داد. وب‌مستر من صرفاً منتظر یک تماس تلفنی است تا چراغ سبز بگیرد. مطبوعات سنتی نمی‌توانند تمام آن‌چه در این‌جا رخ داده نقل کنند، اما اینترنت امکان این را به ما می‌دهد که مستقل از برنامه‌های صوری ایده‌هایمان را تسهیم کنیم.

از طرفی در تمام این چیزها کنایه‌ای نهفته: جوردانو برونو را به‌خاطر پخش ایده‌هایش مجازات کردند. در دنیای امروز: اگر ایده‌هایتان را منتشر نکنید مجازات می‌شوید.

سپاسگزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 17:41  توسط کسری  | 

رد پای مولانا در کیمیاگر پائولو کوئلیو


مثنوی و پائولو کوئلیو
۶۶ٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌآنچه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه         کیمیایی است که در صحبت درویشان است

به زیارت کیمیاگر (نوشته پائولو کوئلیو) رفته بودم. به نگاهی ما را از بند زمان و مکان رهایی می‌بخشید این بار در واژه هایش شرح قصه‌ای از مثنوی مولانا بود :
مردی در بغداد وقتی ارثیه‌اش تمام می‌شود درمانده می‌شود با خدا راز و نیازمی کند و شب در خواب می‌بیند که هاتفی به او می‌گوید در فلان جای مصر گنج هست سریع به آن جا برو. مرد در پی تحقق آرزویش وقتی به مصر می‌رسد توشه‌اش تمام می‌شود و گرسنه می‌ماند می‌خواهد گدایی کند شرم حضور مانع است. منتظر می‌ماند تا شب فرا رسد از طرفی چند شب متوالی در آن منطقه دزدی شده بود و عسس مترصد بود که دزد رابگیرد. وآن شب به همین مرد برخورد می‌کند و او را به شدت کتک می‌زند و می‌گوید خلیفه فرمان داده است که هر کس شبانه در شهر گشت دستش را ببرید حتی اگر خویشِ من باشد.
مرد در میان نعره فریاد مهلت می‌خواهد تا واقعیت را بگوید که در این جا غریب است و در پی خوابی که دیده است برای یافتن گنج به مصر آمده است.
صداقت مرد بر عسس اثر می‌کند و دلش به حال او می‌سوزد. می‌گوید: «تو به دنبال خواب و خیال این همه راه را آمده‌ای عجب مرد احمقی هستی من هم بارها خواب دیده‌ام که در بغداد (به نشانی خانه مردِ کتک خورده) گنجی نهفته است ولی هیچ وقت به سراغش نرفتم تو عقل نداری که برای یک خواب این همه راه پیموده‌ای  مرد بغدادی بسیار شادمان می‌شود و به گنج وجودی خود پی می‌برد.»
هنگامی که ایشان این قصه را حکایت می کردند کتاب «کیمیاگر - پائولو کوئلیو نویسنده معاصر برزیلی» در ذهنم مرور می‌شد که این همان قصه است و شرم زده شدم از این که مضمون مثنوی را باید از ترجمه آثار نویسندگان خارجی بخوانم. وقتی در مثنوی به دنبال این قصه گشتم بیش‌تر خجالت کشیدم از این که این، حکایتی از قصه «قلعه ذات و الصور» در دفتر ششم مثنوی بود که چند سال پیش ماه‌ها روی این قصه تأمل کرده بودم و کنفرانسی از آن در دانشگاه داشتم و عجب آن که این حکایت اصلا یادم نبود. شاید هم درک این حکایت نیازی خاص را می‌طلبید که آن زمان من آن «دزد» را نداشتم.
بر سر گنج از گدایی مرده‌ام         زان که اندر غفلت و در پرده‌ام
 مثنوی. دفتر 6. ب 4337
مضامین تکراری در فرهنگ ملل گوناگون وجود دارد و این تکرار گاه در یک زمان هم عرض و یا با طی چندین قرن فاصله اتفاق می‌افتد. «سلوک» و حال «سالک» بارها در آثار عرفان شرح داده شده است واین تکرار نه تنها ملال آور نیست بلکه از سر نیاز است خوردن نان هر روزه برای ما ملال آور نیست چون احساس نیاز و گرسنگی داریم پس اگر گرسنه و نیازمند درک حقیقت باشیم تکرار این قصه‌ها در زمان‌ها و زبان‌های مختلف ملال آور نیست.
لذت از جوع است، نه از نقل نو         با جماعت از شکر به نان جو
هر که را درد جماعت نقد شد         نو شدن با جزو جزوش عقد شد
پس نیاز موجب «نو شدن» می‌شود و دیگر گونه اندیشیدن و دیگر گونه دیدن این نیاز در مثنوی عنوان «درد» هم می‌پذیرد.
درد داروی کهن را نو کند         دردهر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نو کننده دردهاست         کو ملولی آن طرف که درد خاست؟
هین! مزن تو از ملولی آه سرد         در جو و در جو و درد، درد
کسی در پی کیمیا می‌رود که دردمند باشد و این درد فرد را طالب راه می‌کند و به او ظرفیت می‌دهد که سرزنش خارمغیلان در بیابان را با شکیبایی تحمل کند برای درک حقیقت باید گوش باطن باز شود و این میسر نیست مگر با عشق.
غبار راه طلب کیمیای بهروزی است          غلام دولت آن خاک عنبرین بویم

عناصر مشترک داستان کیمیاگر با مثنوی معنوی
1- ارث پدری در مثنوی مرد بغدادی ارث پدری را که رایگان به دست آورده قدر نمی‌داند وقتی تهیدست می‌شود به خود می‌آید. البته ارث در این جا نمادی از جان است که دوست به رایگان به ما بخشیده است.
در کتاب کیمیاگر سانتیاگو و مرد انگلیسی که هر دو به نوعی دنبال کیمیا بودند به پشتوانه ارث پدری در پی مطلوب می‌روند.
2- حال درماندگی و تهی شدن فرد از خودبینی، فرد را به خدا نزدیک می‌کند.
(ساربان: بدبختی، خدا را به من نشان داد. کیمیاگر. ص 82. روزبهان چاپ سوم)
3- خواب: در هر دو قصه خواب محرک قهرمانان داستان است و آنان را طالب راه می‌کند.
4- مصر: گنج در هر دو این فاصله مکانی زیاد موجب سفر و تجربه‌های نو و صیقل خوردن روح آنان می‌شود.
5- طالب گنج شدن: در مثنوی به شکل نمادین از آن استفاده شده است .نفس اماره گرسنه است و به گدایی می‌رود و نفس لوامه به دستور نفس مطمئنه (عقل و خلیفه) او را تنبیه می‌کند.
6- در هر دو قهرمانان ظاهرآ از گنج جدا شده و در مصر به دنبال آن هستند و باتحمل مشقات به بصیرت می‌رسند و به گنج وجودی خود در موطن خویش پی می‌برند و به جای اول خود باز می‌گردند. و این یکی از نکته‌های اصلی قصه ذات الصور است که پروردگار بنده را در راهی به تلاش وا می‌دارد و از راهی دیگر به مقصد می‌رساند.
کتاب کیمیاگر، یکی از ده کتاب پر فروش جهانی سال 1998 بوده است و در کشور ما هم بارها با تیراژ بالا چاپ شده است دست به دست شدن آن نزد جوانان خوشبختانه نشان دهنده درد و حال طلب است و به دنبال کیمیاگر رفتن.
اندوه در این است که مرد بغدادی میراث خوار ناشناس بود چون برای کسب آن رنجی نکشیده و تلاش نکرده بود. احساس می‌کنم این اتفاق در همین عصر افتاده است ما جوانان این مرز و بوم همان مرد بغدادی هستیم که غافل از گنجینه مثنوی، در ترجمه‌ها به دنبال حقیقت و نشانه‌ها و درک زبان جهانی می‌رویم که قرن‌ها پیش اندیشمندان ما آن را برای ما به ارث گذاشته‌اند اگر توفیقی باشد که با عرفان خود آشنا شویم مانند سانتیاگو به گنج وجودی فرهنگ خود پی می‌بریم.
کیمیایی است عجب بندگی پیر مغان          خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 17:31  توسط کسری  | 

همه گرفتارند

در دنیا مجنونهایی هستند که به قدری دیوانه اند که هیچ چیز هرگز نمی تواند تب زیبای عشق را از چشمانشان برباید خداوند آنان را مورد رحمت خو قرار می دهد به خاطر وجود آنهاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع می کند

                                                                                                           کریستین بوبن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 16:40  توسط کسری  | 

زندگی نامه

پائولو کوئلیو که کتاب هایش از پر فروش ترین کتاب های بیست سال گذشته در تمام جهان بوده است، از پدیده های پایان قرن بیستم به شمار می‌رود.

 پائولو کوئلیو، یکی  از پرخواننده ‌ترین ‌، و تاثیرگذارترین ‌نویسندگان  امروز است‌.
هیئت‌ داوران‌ جایزه‌ی‌ بامبی‌ آلمان‌، سال‌ 2001

برخی‌ او را کیمیاگر واژه‌ها می‌دانند و برخی‌ دیگر، پدیده‌ای‌ عامه‌پسند. اما درهر حال‌، کوئلیو یکی‌ از تاثیرگذارترین‌ نویسندگان‌ قرن‌ حاضر است‌. خوانندگان‌ بی‌شمار او از 150 کشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نویسنده‌ی‌ مرجع‌ دوران‌ ما کرده‌اند. کتاب‌های‌ اوبه‌ 56 زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جدای‌ ازآن‌ که‌ همواره‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌  ط‌ول‌ دوران‌ ظ‌هور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ قرار داشته‌اند.
افکار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ میلیون‌ها خواننده‌ای‌ تاثیر گذاشته‌ است‌ که‌ به‌ دنبال‌ یافتن‌ راه‌ خویش‌، و روش‌های‌ تازه‌ برای‌ درک‌ جهان‌ هستند.
 
زندگی‌نامه‌
پائولو کوئلیو در سال‌ 1947، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.
در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگی‌اش‌ را یافت‌: می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. درمسابقه‌ی‌ شعر مدرسه‌، اولین‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. مدتی‌ بعد، برای‌ روزنامه‌ی‌ دیواری‌ مدرسه‌ی‌ خواهرش‌ سونیا، مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جایزه‌ گرفت‌.
اما والدین‌ پائولو برای‌ آینده‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌های‌ دیگری‌ داشتند. می‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعی‌ کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در اواز بین‌ ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنایی‌ پائولو باکتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنری‌ میلر، روح‌ ط‌غیان‌ را در اوبرانگیخت‌ و باعث‌ روی‌ آوردن‌ او به‌ شکستن‌ قواعد خانوادگی‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشی‌ ازبحران‌ روانی‌ دانست‌. همین‌ شد که‌ پائولو تا هفده‌ سالگی‌، دوبار دربیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الکتروشوک‌ قرار گرفت‌.
کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد. ازنظ‌ر ط‌بقه‌ی‌ متوسط‌ راحت‌ط‌لب‌ آن‌ دوران‌، تاتر سرچشمه‌ی‌ فساد اخلاقی‌ بود. پدر و مادرش‌ که‌ ترسیده‌ بودند، قول‌ خود را شکستند. گفته‌ بودند که‌ دیگر پائولو رابه‌ بیمارستان‌ روانی‌ نمی‌فرستند، اما برای‌ بار سوم‌ هم‌ او رادر بیمارستان‌ بستری‌ کردند. پائولو، سرگشته‌ترو آشفته‌تراز قبل‌، از بیمارستان‌ مرخص‌ شد و عمیقا در دنیای‌ درونی‌ خود فرو رفت‌. خانواده‌ی‌ نومیدش‌،  نظ‌ر روان‌پزشک‌ دیگری‌ را خواستند. روان‌پزشک‌ به‌ آن‌هاگفت‌ که‌ پائولو دیوانه‌ نیست‌ و نباید دربیمارستان‌ روانی‌ بماند. فقط‌ باید یاد بگیرد که‌ چه‌گونه‌ با زندگی‌ روبه‌رو شود. پائولو کوئلیو، سی‌ سال‌ پس‌ ازاین‌ تجربه‌، کتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد رانوشت‌.
پائولو خود می‌گوید : ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، درسال‌ 1998 در برزیل‌ منتشر شد. تا ماه‌ سپتامبر، بیش‌تر 1200 نامه‌ی‌ الکترونیکی‌ و پستی‌ دریافت‌ کردم‌ که‌ تجربه‌های‌ مشابهی‌ را بیان‌ می‌کردند. در اکتبر، بعضی‌ از مسایل‌ مورد بحث‌ دراین‌ کتاب‌ ــ افسردگی‌، حملات‌ هراس‌، خودکشی‌ ــ در کنفرانسی‌ ملی‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در 22 ژانویه‌ی‌ سال‌ بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی‌، قط‌عاتی‌ ازکتاب‌ مرا درکنگره‌ خواند و توانست‌ قانونی‌ را به‌ تصویب‌ برساند که‌ ده‌ سال‌ تمام‌، درکنگره‌ مانده‌ بود: ممنوعیت‌ پذیرش‌ بی‌رویه‌ی‌ بیماران‌ روانی‌ در بیمارستان‌ها.
پائولو پس‌ ازاین‌ دوران‌، دوباره‌ به‌ تحصیل‌ روی‌ آورد و به‌ نظ‌ر می‌رسید می‌خواهد راهی‌ راادامه‌ دهد که‌ پدر و مادرش‌ برایش‌ درنظ‌ر گرفته‌اند. اما خیلی‌ زود، دانشگاه‌ را رها کرد و دوباره‌ به‌ تاتر روی‌ آورد. این‌ اتفاق‌ در دهه‌ی‌ 1960 روی‌ داد، درست‌ زمانی‌ که‌ جنبش‌ هیپی‌، درسراسر جهان‌ گسترده‌ بود. این‌ موج‌ جدید، در برزیل‌ نیز ریشه‌ دواند و رژیم‌ نظ‌امی‌ برزیل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سرکوب‌ کرد. پائولو موهایش‌ را بلند می‌کرد و برای‌ اعلام‌ اعتراض‌، هرگز کارت‌ شناسایی‌ به‌ همراه‌ خود حمل‌ نمی‌کرد. شوق‌ نوشتن‌، اورا به‌ انتشار نشریه‌ای‌ واداشت‌ که‌ تنها دو شماره‌ منتشر شد. در همین‌ هنگام‌، رائول‌ سی‌شاس‌ آهنگساز، ازپائولو دعوت‌ کرد تا شعر ترانه‌های‌ او را بنویسد. اولین‌ صفحه‌ی‌ موسیقی‌ آن‌هابا موفقیت‌ چشمگیری‌ روبه‌رو شد و 500000 نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اولین‌ بار بود که‌ پائولو پول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ همکاری‌ تا سال‌ 1976، تا مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ یافت‌. پائولو بیش‌ ازشصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و با هم‌ توانستند صحنه‌ی‌ موسیقی‌ راک‌ برزیل‌ را تکان‌ بدهند.
در سال‌ 1973، پائولو و رائول‌، عضو انجمن‌ دگراندیشی‌ شدند که‌ بر علیه‌ ایدئولوژی‌ سرمایه‌داری‌ تاسیس‌ شده‌ بود. به‌ دفاع‌ ازحقوق‌ فردی‌ هر شخص‌ پرداختند و حتا برای‌ مدتی‌، به‌ جادوی‌ سیاه‌ روی‌ آوردند. پائولو تجربه‌ی‌ این‌ دوران‌ رادر کتاب‌ والکیری‌ها به‌ روی‌ کاغذ آورده‌ است‌.
در این‌ دوران‌، انتشار «کرینگ‌ ـ ها» راشروع‌ کردند. «کرینگ‌ ـ ها»، مجموعه‌ای‌ از داستان‌های‌ مصور آزادی‌خواهانه‌ بود. دیکتاتوری‌ برزیل‌، این‌ مجموعه‌ را خرابکارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ خیلی‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بیش‌تری‌ درزندان‌ ماند، زیرا او را مغز متفکر این‌ اعمال‌ آزادی‌خواهانه‌ می‌دانستند. مشکلات‌ او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد; دوروز پس‌ ازآزادی‌اش‌، دوباره‌ در خیابان‌ بازداشت‌ شد و اورا به‌ شکنجه‌گاه‌ نظ‌امی‌ بردند. خود پائولو معتقد است‌ که‌ باتظ‌اهر به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه‌ی‌ سه‌ بار بستری‌اش‌ در بیمارستان‌ روانی‌، ازمرگ‌ نجات‌ یافته‌ است‌. وقتی‌ شکنجه‌گران‌ در اتاقش‌ بودند، شروع‌ کرد به‌ خودش‌ را زدن‌، و سرانجام‌ از شکنجه‌ی‌ اودست‌ کشیدند و آزادش‌ کردند.
این‌ تجربه‌، اثر عمیقی‌ بر او گذاشت‌. پائولو دربیست‌ و شش‌ سالگی‌ به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ "زندگی‌" کرده‌ و دیگر می‌خواهد "ط‌بیعی‌" باشد. شغلی‌ دریک‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ به‌ نام‌ پلی‌گرام‌ یافت‌ و همان‌ جا با زنی‌ آشنا شدکه‌ بعد بااو ازدواج‌ کرد.
در سال‌ 1977 به‌ لندن‌ رفتند. پائولو ماشین‌ تایپی‌ خرید و شروع‌ به‌ نوشتن‌ کرد. اما موفقیت‌ چندانی‌ به‌ دست‌ نیاورد. سال‌ بعد به‌ برزیل‌ برگشت‌ و مدیر اجرایی‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ سی‌بی‌سی‌ شد. اما این‌ شغل‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ ط‌ول‌ کشید. سه‌ ماه‌ بعد، همسرش‌ ازاو جدا شد و از کارش‌ هم‌ اخراجش‌ کردند.
بعد بادوستی‌ قدیمی‌ به‌ نام‌ کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این‌ آشنایی‌ منجر به‌ ازدواج‌ آن‌هاشد و هنوز باهم‌ زندگی‌ می‌کنند. این‌ زوج‌ برای‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و درهمین‌ سفر، ازاردوگاه‌ مرگ‌ داخائو هم‌ بازدید کردند. در داخائو، اشراقی‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردی‌ رادید. دوماه‌ بعد، درکافه‌ای‌ در آمستردام‌، باهمان‌ مرد ملاقات‌ کرد و زمان‌ درازی‌ با او صحبت‌ کرد. این‌ مرد که‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهمید، به‌ اوگفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ برگردد و اگر هم‌ به‌ جادو علاقه‌مند است‌، به‌ جادوی‌ سفید روی‌ بیاورد. همچنین‌ به‌ پائولو توصیه‌ کرد جاده‌ی‌ سانتیاگو (یک‌ جاده‌ی‌ زیارتی‌ دوران‌ قرون‌ وسطی‌) را طی کند.
پائولو، یک‌ سال‌ بعد از این‌ سفر زیارتی‌، درسال‌ 1987، اولین‌ کتابش‌ خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ رانوشت‌. این‌ کتاب‌ به‌ تجربیات‌ پائولو درط‌ول‌ این‌ سفر می‌پردازد و به‌ اتفاقات‌ خارق‌العاده‌ی‌ زیادی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ انسان‌های‌ عادی‌ رخ‌ می‌دهد. یک‌ ناشر کوچک‌ برزیلی‌ این‌ کتاب‌ راچاپ کرد و فروش‌ نسبتا خوبی‌ داشت‌، اما با اقبال‌ کمی‌ ازسوی‌ منتقدان‌ روبه‌رو شد.
پائولو درسال‌ 1988، کتاب‌ کاملا متفاوتی‌ نوشت‌: کیمیاگر. این‌ کتاب‌ کاملاً نمادین‌ بود و کلیه‌ی‌ مط‌العات‌ یازده‌ ساله‌ی‌ پائولو را درباره‌ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ خلاصه‌ می‌کرد. اول‌ فقط‌ 900 نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.
پائولو دست‌ ازتعقیب‌ رویایش‌ نکشید. فرصت‌ دوباره‌ای‌ دست‌ داد: با ناشر بزرگ‌تری‌ به‌ نام‌ روکو آشنا شدکه‌ از کار اوخوشش‌ آمده‌ بود. درسال1990، کتاب‌ بریدا رامنتشر کرد که‌ در آن‌، درباره‌ی‌ عط‌ایای‌ هر انسان‌
صحبت‌ می‌کرد. این‌ کتاب‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد و باعث‌ شد کیمیاگر و خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ نیز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگیرند. درمدت‌ کوتاهی‌، هرسه‌ کتاب‌ در صدر فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ برزیل‌ قرار گرفت‌. کیمیاگر، رکورد فروش‌ تمام‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر برزیل‌ راشکست‌ و حتا نامش‌ درکتاب‌ رکوردهای‌ گینس‌ نیز ثبت‌ شد. در سال‌ 2002، معتبرترین‌ نشریه‌ی‌ ادبی‌ پرتغالی‌ به‌ نام‌ ژورنال‌ د لتراس‌، اعلام‌ کرد که‌ فروش‌ کیمیاگر، ازهر کتاب‌ دیگری‌ در تاریخ‌ زبان‌ پرتغالی‌ بیش‌تر بوده‌ است‌.
در ماه‌ مه‌ 1993، انتشارات‌ هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیه‌ی‌50000 نسخه‌ منتشر کرد. در روز افتتاح‌ این‌ کتاب‌، مدیر اجرایی‌ انتشارات‌ هارپر کالینز گفت‌: «پیدا کردن‌ این‌ کتاب‌، مثل‌ آن‌ بود که‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتی‌ همه‌ خوابند، برخیزد و ط‌لوع‌ خورشید رانگاه‌ کند. کمی‌ دیگر، دیگران‌ هم‌ خورشید راخواهند دید.»
ده‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2002، مدیر اجرایی‌ هارپرکالینز به‌ پائولو نوشت‌:  «کیمیاگر به‌ یکی‌ ازمهم‌ترین‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر ما تبدیل‌ شده‌ است‌.»
موفقیت‌ کیمیاگر درایالات‌ متحده‌، آغاز فعالیت‌ بین‌المللی‌ پائولو بود. تهیه‌کنندگان‌ متعددی‌ از هالیوود، علاقه‌ی‌ زیادی‌ به‌ خرید امتیاز ساخت‌ فیلم‌ از روی‌ این‌ کتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شرکت‌ برادران‌ وارنر درسال‌1993، این‌ امتیاز راخرید.
پیش‌ از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک‌ دراسپانیا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر کرده‌ بودند. اما این‌ کتاب‌ تاسال‌ 1995، در فهرست‌ کتاب‌های پرفروش‌ اسپانیا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2001، اتحادیه‌ی‌ ناشران‌ اسپانیا اعلام‌ کرد که‌ کیمیاگر ازپرفروش‌ترین‌ کتاب‌های‌ اسپانیاست‌.
ناشر اسپانیایی‌ پائولو (پلنتا)، در سال‌ 2002 مجموعه‌ی‌ آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش‌ آثار کوئلیو درپرتغال‌، بیش‌ ازیک‌ میلیون‌ نسخه‌ بوده‌ است‌.
در سال‌ 1993، مونیکا آنتونس‌ که‌ از سال‌ 1989، بعد ازخواندن‌ اولین‌ کتاب‌ کوئلیو بااو همکاری‌ می‌کرد، بنگاه‌ ادبی‌ سنت‌ جوردی‌ را در بارسلون‌ تاسیس‌ کرد تابه‌ نشر کتاب‌های‌ پائولو نظ‌م‌ ببخشد. در ماه‌ مه‌ همان‌ سال‌، مونیکا کیمیاگر رابه‌ چندین‌ ناشر بین‌المللی‌ معرفی‌ کرد. اولین‌ کسی‌ که‌ این‌ کتاب‌ را پذیرفت‌، ایوین‌ هاگن‌، مدیر انتشارات‌ اکس‌ لیبرس‌ از نروژ بود. کمی‌ بعد، آن‌ کاریر، ناشر فرانسوی‌ برای‌ مونیکا نوشت‌: «این‌ کتاب‌ فوق‌العاده‌ است‌ و تمام‌ تلاشم‌ را می‌کنم‌ تا در فرانسه‌ موفق‌ شود.»
در سپتامبر سال‌ 1993، کیمیاگر درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ استرالیا قرار گرفت‌. در آوریل‌ سال‌ 1994، کیمیاگر درفرانسه‌ منتشر شدو بااستقبال‌ عالی‌ منتقدان‌ و خوانندگان‌ مواجه‌ شد و درفهرست‌ پرفروش‌ها قرار گرفت‌. کمی‌ بعد، کیمیاگر پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ فرانسه‌ شد و تاپنج‌ سال‌ بعد، جای‌ خود را به‌ کتاب‌ دیگری‌ نداد. بعد از موفقیت‌ خارق‌العاده‌ در فرانسه‌، کوئلیو راه‌ موفقیت‌ را درسراسر اروپا پیمود و پدیده‌ی‌ ادبی‌ پایان‌ قرن‌ بیستم‌ دانسته‌ شد.
از آن‌ هنگام‌، هریک‌ ازکتاب‌های‌ پائولو کوئلیو که‌ در فرانسه‌ منتشر شده‌، بی‌درنگ‌ پرفروش‌ شده‌ است‌. حتا دریک‌ دوره‌، سه‌ کتاب‌ کوئلیو هم‌زمان‌ در فهرست‌ ده‌ کتاب‌ پرفروش‌ فرانسه‌ قرار داشت‌.
انتشار کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌ در سال‌ 1994، موفقیت‌ بین‌المللی‌ پائولو راتثبیت‌ کرد. دراین‌ کتاب‌، پائولو درباره‌ی‌ بخش‌ مادینه‌ی‌ وجودش‌ صحبت‌ کرده‌ است‌. در سال‌ 1995، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش‌ بی‌نظ‌یری‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دوجایزه‌ی‌ مهم‌ ادبی‌ ایتالیا، جایزه‌ی‌ بهترین‌ کتاب‌ سوپر گرینزا کاور، و جایزه‌ی‌ بین‌المللی‌ فلایانو رادریافت‌ کرد.
در سال‌ 1996، انتشارات‌ ابژتیوای‌ برزیل‌، حق‌ امتیاز کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را خرید و یک‌ میلیون‌ دلار پیش‌پرداخت‌ داد. این‌ رقم‌، بالاترین‌ مبلغ‌ پیش‌پرداختی‌ است‌ که‌ تا کنون‌ به‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ برزیلی‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. همان‌ سال‌، پائولو نشان‌ شوالیه‌ی‌ هنر و ادب‌ رااز دست‌ فیلیپ‌ دوس‌ بلازی‌، وزیر فرهنگ‌ فرانسه‌ دریافت‌ کرد. دوس‌ بلازی‌ دراین‌ مراسم‌ گفت‌: «تو کیمیاگر هزاران‌ خواننده‌ای‌. کتاب‌های‌ تومفیدند، زیرا توانایی‌ ما را برای‌ رویا دیدن‌، و شوق‌ ما را برای‌ جست‌ و جو تحریک‌ می‌کنند.»
پائولو درسال‌ 1996، به‌ عنوان‌ مشاور ویژه‌ی‌ برنامه‌ی‌ «همگرایی‌ روحانی‌ و گفت‌ و گوی‌ بین‌ فرهنگ‌ها» برگزیده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ دیوگنس‌ آلمان‌، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخه‌ی‌ نفیس‌ آن‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ نشریه‌ی‌ اشپیگل‌ قرار داشت‌ و در سال‌ 2002، تمام‌ رکوردهای‌ فروش‌ آلمان‌ را شکست‌.
در نمایشگاه‌ بین‌ المللی‌ فرانکفورت‌ سال‌ 1997، ناشران‌ پائولو با همکاری‌ انتشارات‌ دیوگنس‌ و موسسه‌ی‌ سنت‌ جوردی‌، یک‌ میهمانی‌ به‌ افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن‌، انتشار سراسری‌ و بین‌المللی‌ کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را اعلام‌ کردند. درماه‌ مارس‌ 1998، نمایشگاه‌ بزرگی‌ در پاریس‌ برگزار شد و کوه‌ پنجم‌، به‌ زبان‌های‌ مختلف‌، و توسط‌ ناشران‌ کشورهای‌ مختلف‌، منتشر شد. پائولو هفت‌ ساعت‌ تمام‌ مشغول‌ امضا کردن‌ کتاب‌هایش‌ بود. همان‌ شب‌، میهمانی‌ بزرگی‌ به‌ افتخار اودر موزه‌ی‌ لوور برگزار شد که‌ مشاهیر سراسر جهان‌، درآن‌ میهمانی‌ شرکت‌ داشتند.
پائولو در سال‌ 1997 ، کتاب‌ مهمش‌  کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور را منتشر کرد. این‌ کتاب‌، مجموعه‌ای‌ ازافکار فلسفی‌ اوست‌ که‌ به‌ کشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ کمک‌ می‌کند. این‌ کتاب‌، تاکنون‌ کتاب‌ مرجع‌ میلیون‌ها خواننده‌ شده‌ است‌. اول‌، بومپیانی‌، ناشر ایتالیایی‌ آن‌ را منتشر کرد که‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد.
در سال‌ 1998، باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، به‌ سبک‌ روایی‌
داستان‌سرایی‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبی‌ قرار گرفت‌. در ژانویه‌ی‌ سال‌ 2000، اومبرتو اکو، فیلسوف‌، نویسنده‌ و منتقد ایتالیایی‌، درمصاحبه‌ای‌ با نشریه‌ی‌ فوکوس‌ گفت‌: «من‌ از آخرین‌ رمان‌ کوئلیو خوشم‌ آمد. تاثیر عمیقی‌ بر من‌ گذاشت‌.» و سینئاد اوکانر، درهفته‌نامه‌ی‌ ساندی‌ ایندیپندنت‌، گفت‌: «ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد ، شگفت‌انگیزترین‌ کتابی‌ است‌ که‌ خوانده‌ام‌.»
پائولو درسال‌ 1998، تور مسافرتی‌ موفقی‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ دیدار کشورهای‌ آسیایی‌ رفت‌ و در پائیز، از کشورهای‌ اروپای‌ شرقی‌ دیدن‌ کرد. این‌ سفر از استانبول‌ آغاز و به‌ لاتویا ختم‌ شد.
در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1999، نشریه‌ی‌ ادبی‌ لیر، پائولو کوئلیو را دومین‌ نویسنده‌ی‌ پرفروش‌ جهان‌، درسال‌ 1998 اعلام‌ کرد.
در سال‌ 1999، جایزه‌ی‌ معتبر کریستال‌ را از انجمن‌ جهانی‌ اقتصاد دریافت‌ کرد و داوران‌ اعلام‌ کردند: « پائولو کوئلیو، بااستفاده‌ از کلام‌، پیوندی‌ میان‌ فرهنگ‌های‌ متفاوت‌ برقرار کرده‌، که‌ اورا سزاوار این‌ جایزه‌ می‌سازد.»
در سال‌ 1999، دولت‌ فرانسه‌، نشان‌ لژیون‌ دونور را به‌ اواهدا کرد. همان‌ سال‌، پائولو کوئلیو باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد درنمایشگاه‌ کتاب‌ بوئنوس‌ آیرس‌ شرکت‌ کرد. رسانه‌ها شگفت‌زده‌ شدند، درمیان‌ آن‌ همه‌ نویسندگان‌ برجسته‌ی‌ امریکای‌ لاتین‌، استقبالی‌ که‌ از پائولو کوئلیو بود، بی‌نظ‌یربود. مط‌بوعات‌ نوشتند: «مسئولانی‌ که‌ از 25 سال‌ پیش‌ در این‌ نمایشگاه‌ کتاب‌ کار می‌کرده‌اند، ادعا می‌کنند که‌ هرگز چنین‌ استقبالی‌ ندیده‌اند، حتا درزمان‌ حیات‌ بورخس‌. خارق‌ العاده‌ بود.» مردم‌ ازچهار ساعت‌ پیش‌ از شروع‌ مراسم‌، پشت‌ درهای‌ نمایشگاه‌ تجمع‌ کردند و مسوولان‌ نمایشگاه‌ اجازه‌ دادند که‌ آن‌ روز، نمایشگاه‌ به‌ ط‌وراستثنا چهار ساعت‌ دیرتر تعط‌یل‌ شود.
در ماه‌ مه‌ 2000، پائولو به‌ ایران‌ سفر کرد. او اولین‌ نویسنده‌ی‌ غیرمسلمانی‌ بود که‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ 1357، به‌ ایران‌ سفر می‌کرد. اواز سوی‌ مرکز بین‌المللی‌ گفت‌ و گوی‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، و ناشر ایرانی‌اش‌ (کاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود. پائولو با انتشارات‌ کاروان‌ قرارداد همکاری‌ بست‌ و با توجه‌ به‌ این‌ که‌ ایران‌ معاهده‌ی‌ بین‌المللی‌ کپی‌رایت‌ را امضا نکرده‌ است‌، اواولین‌ نویسنده‌ای‌ بود که‌ رسما ازایران‌ حق‌ التالیف‌ دریافت‌ می‌کرد. پائولو هرگز تصورش‌ را نمی‌کرد که‌ درایران‌، باچنین‌ استقبال‌ گرمی‌ روبه‌رو شود. فرهنگ‌ ایران‌ کاملا با فرهنگ‌ غرب‌ متفاوت‌ بود. هزاران‌ خواننده‌ی‌ ایرانی‌ در کنفرانس‌ها و مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ پائولو کوئلیو در دو شهر تهران و شیراز شرکت‌ کردند.
در ماه‌ سپتامبر همان‌ سال‌، رمان‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، همزمان‌ در ایتالیا، پرتغال‌، برزیل‌ و ایران‌ منتشر شد. در همان‌ زمان‌، پائولو اعلام‌ کرد که‌ ازسال‌ 1996، به‌ همراه‌ همسرش‌، کریستینا اویتیسیکا، موسسه‌ی‌ پائولو کوئلیو را به‌ منظ‌ور حمایت‌ از کودکان‌ بی‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بی‌خانمان‌ برزیلی‌، تاسیس‌ کرده‌ است‌.
کتاب‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ در سال‌ 2001 در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ منتشر شدو درسی‌ کشور درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌.در سال‌ 2001، پائولو، جایزه‌ی‌ بامبی‌، یکی‌ ازمعتبرترین‌ و قدیمی‌ترین‌ جوایز ادبی‌ آلمان‌ رادریافت‌ کرد. ازنظ‌ر هیات‌ داوران‌، ایمان‌ پائولو به‌ این‌ که‌ سرنوشت‌ و سرانجام‌ هر انسان‌، این‌ است‌ که‌ سرانجام‌ در این‌ دنیای‌ تاریک‌، به‌ یک‌ رزم‌آور نور تبدیل‌ شود، پیامی‌ بسیار عمیق‌ و انسانی‌ است‌.
در اوایل‌ سال‌ 2002، پائولو برای‌ اولین‌ بار به‌ چین‌ سفر کرد و شانگهای‌،پکن‌ و نانجینگ‌ را دید. در 25 جولای‌ سال‌ 2002، پائولو به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ ادب‌ برزیل‌ انتخاب‌ شد. هدف‌ این‌ فرهنگستان‌ که‌ در ریودوژانیرو مستقر است‌، حفاظ‌ت‌ از فرهنگ‌ و زبان‌ برزیل‌ است‌. دو روز بعد ازاعلام‌ این‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ی‌ تبریک‌ از سوی‌ خوانندگانش‌ دریافت‌ کرد و مورد توجه‌ تمام‌ مط‌بوعات‌ کشور قرار گرفت‌. وقتی‌ از خانه‌اش‌ بیرون‌ آمد، صدها نفر جلو خانه‌اش‌ جمع‌ شده‌ بودند و اورا تشویق‌ کردند. هرچند میلیون‌ها خواننده‌، شیفته‌ی‌ پائولو هستند، اما اوهمواره‌ مورد انتقاد منتقدان‌ ادبی‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ او به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ برزیل‌، در حقیقت‌ نقض‌ نظ‌ر این‌ منتقدان‌ بود.
در ماه‌ سپتامبر سال‌ 2002، پائولو به‌ روسیه‌ سفر کرد و به‌ شدت‌ تحت‌تاثیر قرار گرفت‌. پنج‌ کتاب‌ او، همزمان‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار داشت‌. شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، کیمیاگر، کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور، و کوه‌ پنجم‌. در مدت‌ دو هفته‌، بیش‌ از 250000 نسخه‌ از کتاب‌های‌ او در روسیه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدیر کتابفروشی‌ ام‌.د.کا اعلام‌ کرد: «ما هرگز این‌ همه‌ آدم‌ راندیده‌ بودیم‌ که‌ برای‌ امضا گرفتن‌ از یک‌ نویسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما قبلا مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ برای‌ آقای‌ بوریس‌ یلتسین‌ و آقای‌ گورپاچف‌ و حتا آقای‌ پوتین‌ برگزار کرده‌ بودیم‌، اما با این‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود. باورنکردنی‌ است‌.»
در اکتبر سال‌ 2002، پائولو جایزه‌ی‌ هنر پلانتاری‌  را از باشگاه‌ بوداپست‌ در فرانکفورت‌ دریافت‌ کرد و بیل‌ کلینتون‌، پیام‌ تبریکی‌ برای‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از حمایت‌ بی‌دریغ‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما موفقیت‌ او به‌ کتاب‌هایش‌ محدود نمی‌شود. او درزمینه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ دیگر نیز موفق‌ بوده‌ است‌. کیمیاگر تاکنون‌ توسط‌ ده‌هاگروه‌ تاتر حرفه‌ای‌ در پنج‌ قاره‌ی‌ جهان‌، به‌ روی‌ صحنه‌ رفته‌ است‌ و سایر آثار وی‌ همچون‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌، و شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ نیز تاکنون‌ بر صحنه‌ی‌ تاتر موفق‌ بوده‌اند.

روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.

کیمیاگر پائولو کوئلیو تا کنون به 67 زبان و در 160 کشور منتشر شده است.

کوئلیو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.

پدیده‌ی‌ «پائولو کوئلیو» به‌ همین‌ جا ختم‌ نمی‌شود. وی‌ همواره‌ مورد توجه‌ مط‌بوعات‌ است‌ و از مصاحبه‌ دریغ‌ ندارد. همچنین‌، به‌ ط‌ور هفتگی‌، ستون‌هایی‌ در روزنامه‌های‌ سراسر جهان‌ می‌نویسد که‌ بخشی‌ از این‌ ستون‌ها، در کتاب‌ مکتوب‌ گرد آمده‌اند.
در ماه‌ مارس‌ 1998، اوشروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ هفتگی‌ در روزنامه‌ی‌ برزیلی‌ «اوگلوبو» کرد. موفقیت‌ این‌ مقالات‌ چنان‌ بود که‌ روزنامه‌های‌ کشورهای‌ دیگر نیز برای‌ انتشار آن‌هاعلاقه‌ نشان‌ دادند. تاکنون‌ مقالات‌ او در نشریات‌ «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان‌)، «توهورن‌» (آلمان‌)، «آنا» (استونی‌)، «زویرکیادلو» (لهستان‌)، «ال‌ اونیورسو» (اکوادور)، «ال‌ ناسیونال‌» (ونزوئلا)، «ال‌ اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک‌))، «چاینا تایمز» (تایوان‌)، و «کامیاب‌ و جشن کتاب» (ایران‌)، منتشر شده‌ است‌.

یکی‌ از ترانه‌هایی‌ که‌ پائولو کوئلیو سروده‌ است‌:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌.
روزی‌، درخیابان‌، درشهر،
پیرمردی‌ را دیدم‌، نشسته‌ برزمین‌،
کاسه‌ی‌ گدایی‌ درپیش‌، ویولونی‌ در دست‌،
رهگذران‌ باز می‌ماندند تا بشنوند،
پیرمرد سکه‌هارا می‌پذیرفت‌، سپاس‌ می‌گفت‌،
و آهنگی‌ سرمی‌داد،
و داستانی‌ می‌سرود،
که‌ کمابیش‌ چنین‌ بود:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌
و دراین‌ دنیا هیچ‌ چیز نیست‌
که‌ قبلا نشناخته‌ باشم‌.


فهرست‌ آثار پائولو کوئلیو
(1987) خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌
(1988) کیمیاگر
(1990) بریدا
(1991) عط‌یه‌ برتر
(1992) والکیری‌ها

(1994) کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌
(1994) مکتوب‌

(1996) کوه‌ پنجم‌

(1997) کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور

(1997) نامه‌های‌ عاشقانه‌ یک‌ پیامبر
(1997) دومین‌ مکتوب‌
(1998) ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد
(2000) شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌

(2002) قصه هایی برای پدران‌، فرزندان‌ و نوه‌ها
(2003) یازده دقیقه

(2004) زهیر
(2005) چون رود جاری باش
(2006) ساحره پورتوبلو

(2009) برنده تنهاست (در دست انتشار)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 13:8  توسط کسری  | 

دیدگاه کریستینا اویتیسیکا همسر پائولو درباره ایران

پائولو کوئلیو در نخستین کنفرانسش در شیراز گفت:
- «بدون روح همزادم نمی‌توانستم سفر به ایران را تصور کنم، بدون یک نیمه از وجودم، نمی‌توانستم این سفر افسانه‌ای را درک کنم.»
در این جا، اشاره نویسنده به همسرش کریستینا اویتیسیکا  ، نقاش 48 ساله
بود که در این سفر، او را همراهی کرد. جادوگر می‌گوید: «فقط مسأله این نیست که او به خاطر آداب و رسوم این سرزمین در کنارم باشد، او می‌تواند نقش زنان را در این کشور درک کند.»
کریستینا یکی از لحظه‌های پر ارتعاش زندگی‌اش را تجربه می‌کند. گاهی روسری و مانتو، و گاهی چادر به سر می‌کند و می‌گوید: «من در ریودوژانیرو زندگی می‌کنم، و در آن جا، مردم لباس‌های بسیار سبکی می‌پوشند. این سفر برای من یک ماجرای بزرگ بود. این لباس‌های گشاد و روسری، آرامش خاصی به من می‌بخشد. دیگر لازم نیست نگران وضع موهایم باشم. نمی‌خواهم بقیه زندگی‌ام را به این شکل بگذرانم، اما وحشتناک هم نیست.»
برخورد با زنان ایرانی، تأثیری مثبت و شگفت‌انگیز بر این هنرمند گذاشته است. می‌گوید: «زنان ایرانی بسیار با فرهنگ هستند، بسیاری از آن‌ها به خوبی به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند و سطح تحصیلات بالایی دارند. نود درصد مردم باسواد هستند.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 13:8  توسط کسری  | 

سفر به ایران

پائولو کوئلیو، هفته آینده در اوج تلاطم‌های سیاسی، به ایران سفر می‌کند و این سفری معمولی نیست. کوئلیو دومین نویسنده پرفروش جهان است و بیش از 27 میلیون نسخه از آثار او به فروش رفته است. این نویسنده کاتولیک، به دیدار بزرگ‌ترین کشور شیعه در جهان خواهد رفت که در جهان غرب، تصویر بسیار مبهمی از آن وجود دارد.
از آن گذشته، نکته‌ای دیگر، این سفر را به یک رخداد تاریخی تبدیل می‌کند. کوئلیو نخستین نویسنده غیرمسلمانی است که پس از انقلاب اسلامی در سال 1379، به ایران سفر می‌کند. همان انقلابی که 21 سال پیش، محمد رضا شاه پهلوی را از سلطنت خلع کرد و به حکومت سلطنتی در ایران پایان بخشید و جمهوری اسلامی را برقرار کرد.
کوئلیو اعتقاد دارد که سفرش نظرات متضادی را بر خواهد انگیخت. می‌گوید برخی از ناشرانش، او را از این سفر بر حذر داشته‌اند و حدس می‌زند: «گمان می‌کنم با انتقادهای زیادی روبه‌رو شوم.» با این حال، خود را پلی برای بیرون کشیدن این کشور از انزوا می‌داند.
می‌داند که خطرهایی وجود دارد. اما پیش از این، تجربه خطر را بارها داشته است: «احتمال آدم‌ربایی را می‌دهم، اما نه کشته شدن را.»

ایرانیان حتا در این انزوای فرهنگی نیز آثار کوئلیو را کشف کرده‌اند و این آشنایی، همانند سایر نقاط جهان، با کتاب پرفروش "کیمیاگر" آغاز شده است که به 45 زبان ترجمه شده است.
در ایران، هزاران نسخه از کتاب‌های او فروش رفته‌اند و کوئلیو در ایران، نسبت به جمعیت، بیش‌ترین تعداد خواننده را دارد.
اما خیل عظیم خوانندگان آثار کوئلیو در ایران، بارها با ترجمه‌هایی از آثار او مواجه شده‌اند که چندین صفحه بیش‌تر از متون خود کوئلیو حجم دارند. از آن گذشته، بر روی جلد یکی از کتاب‌هایش می‌توان شعار "متن کامل" را دید که شاید کامل‌تر از متن اصلی باشد!
پائولو می‌گوید: «نسخه‌ای از کیمیاگر، صد صفحه بیش‌تر از متن اصلی حجم دارد.»
این موضوع ناشی از این است که ایران، معاهده بین‌المللی برن ـ معاهده بین المللی حقوق مؤلف و مصنف (کپی‌رایت) ـ را امضا نکرده است و بدین ترتیب، نویسندگان خارجی هیچ سهمی از فروش آثارشان در ایران نمی‌برند. حقوق کتاب از آنِ مترجم است و دلیل وجود ترجمه‌های متعدد و گوناگون از یک اثر نیز همین است.
یکی از دلایل این سفر، سامان بخشیدن به وضع انتشار آثارش در ایران است. می‌گوید: «به خاطر یک سنت پول بیش‌تر به ایران نمی‌روم. اما می‌خواهم حق ترجمه و نشر کتاب‌هایم را فقط به یک ناشر بدهم.»
ملاقات با وزیر فرهنگ ایران و در صورت امکان محمد خاتمی، رئیس جمهوری ایران در برنامه کوئلیو است. خاتمی سردمدار اصلاح‌طلبانی است که می‌کوشند ایران را از انزوا خارج سازند.
اگر کوئلیو بتواند به تهران برود، در مقطعی بحرانی وارد ایران خواهد شد. دوره جدید مجلس شورای اسلامی در روز 27 مه افتتاح خواهد شد. این بار، برای نخستین بار، اصلاح‌طلبان اکثریت مجلس را در اختیار دارند. روز شنبه، یکی از شهرهای ایران توسط دشمنان ایران که در عراق مستقر هستند، بمباران شد و تعداد زیادی از روزنامه‌ها در همین چند روز اخیر تعطیل شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 13:1  توسط کسری  | 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 17:24  توسط کسری  | 

LIFE

What is this force that drives us far from the comfort of the familiar and makes us take up challenge instead even though we know that the glory of this world is world is only transitory? I believe this impulse is called the search for the meaning of life. Over many years of seeking a definitive answer to this question in books art and science and in both the dangerous and easy paths i have followed i have found many answers. I am convinced now that a definitive answer will never be given to us in this life but that at the last at the moment when we stand once more before the creator we will understand each opportunity that was offered to us

Acceptance speech delivered to the Brazilian of letters

زندگی

این چه نیرویی است که ما را از آسایش آشنا جدا می کند و وادار به چالشمان می کند هر چند می دانیم که شکوه این دنیا زودگذر است. به اعتقاد من نام این انگیزه جستجو برای معنای زندگی است. در طول سال ها جستجو برای پاسخ قطعی این سوال در کتابها ،هنرها و علوم ،و همچنین در هر دو مسیر مخاطره و آسایشی که طی کردم پاسخهای متفاوت یافته ام. حالا مطمئنم که پاسخ قطعی را در این زندگی به ما نخواهند داد. بلکه در پایان هنگامی که بار دیگر در مقابل خالق می ایستیم معنای هر یک از فرصت هایی را که در اختیار مان قرار داده اند خواهند فهمید.

سخنرانی پذیرش در حضور فرهنگستان ادبیات برزیل

پائولو کوئلیو Paulo coelho

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:41  توسط کسری  | 

آبی ترین گلthe bluest flower

امروز به عابری برخورد کردم,با خضوع به او گفتم: ((ببخشید)) عابر با ادب تمام گفت , ((شما ببخشید ,ندیدمتان))من و این غریبه با کمال ادب و احترام, از همدیگر خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.

Iran into a stranger as he passed by "oh excuse me please" he said "please excuse me too I wasn't watching for you." We were very polite this stranger and i. we went on way and we said good-bye.

بعد از ظهر همان روز در منزل در منزل مشغول نوشتن کتابم بودم. پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با آن آقا) چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بد اخلاقی گفتLخودت را بکش کنار!) او رفت و دل کوچکش شکست. متوجه خشونتم نبودم.

Later that day writeing my book the evening meal my son stood beside me very still. When I turned I nearly knocked him down. "move out of the way" I said with a frown. He walked away his little heart broken. I didn't realize how harshly I'd spoken.

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید: ((چه طور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی. اما با خانواده و عزیزانت این قدر آن بد رفتاری؟ برو اتاق کارت را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده گل هایی هستند که پسرت برایت آورده بوده خودش آنها را چیده بود پشت سرت ایستاده بوده که تو را غافلگیر کند تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟))

While I lay awake in bed GOD's still small voice came to me and said "while dealing with a stranger common courtesy you love you seem to abuse. Go and look on the work room floor you'll find some flowers there by the door. Those are the flowers he brought for you. He picked them himself: pink yellow and blue. He stood very quietly not to spoil the surprise you never saw the tears that filled his little eyes."

خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم گفتم: ((بیدار شو کوچولی من بیدار شو عزیزم اینها همان گل هایی هستند که تو برایم آورده ای؟))

By this time I felt very small and now my tears began to fall I quietly went and knelt by his bed. Wake up" I said "are these the flowers you picked for me?"

او لبخندی زد و گفت: ((آنها کنار آن درخت بودند آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند می داتنستم که از آنها خوشت می آید مخصوصا از گل آبی اش.))

He smiled "I found'em out by the tree. I picked'em because they're pretty like'em especially the blue."

گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم.)) او گفت: ((عیبی ندارد پدر من به هر حال تو را دوست دارم.)) گفتم: ((من هم تو را دوست دارم پسرم گلها را هم دوست دارم مخصوصا گل آبی را.))

I said "son I'm very sorry for the way I acted today I shouldn't have yelled at you that way." He said "oh father that's okay. I love you too and I do like that flowers especially the blue."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:40  توسط کسری  | 

   a different kind of prayerیک دعای متفاوت

ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند. به درس بچه ها برسد رختها رل بشوید و چند دقیقه با ارزش را کنار فرزندانش بگذارند.

Heavenly father help us remember that the jerk who cut us off in traffic last night was a single mother who worked nine hours that day and is rushing home to cook dinner help with homework do the laundry and spend a few precious moments with her children.

کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد ژنده پوش و بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد شاگرد مدرسه مضطرب نورده ساله ای که همه حواسش در پی امتحان نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای ترم بعد وام(تحصیلی) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.

Help us to remember that the pierced tattooed disinterested young man who can't make change correctly is worried 19-tear old college student balancing his apprehension over final exams with his fear of not getting his student loans for next semester.

خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند(در حالی که باید کار کند) اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم.

Remind us lord that the scary looking bum begging for money in the same spot every day(who really ought to get a job) is a slave to addictions that we can only imagine in our worst nightmares.

کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه (ضمن سد کردن راه دیگران) قدمی می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند (اگرچه نتیجه آزمایش های هفته قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود می خواهند که این لحظه های آخر را باهم مزمزه کنند.)

Help us to remember that the old couple walking annoyingly slow through the store aisles and blocking our shopping progress are savoring this moment knowing that based on the biopsy report she got back last week this will be the last year that they go shopping together.

ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) هر روز به یادمان بیاور که همه نعمت هایی که که به ما ارزانی داشتیه ای بالاتربن آن محبت است اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم. خدایا دلهامان را بگشا نه فقط به روی نردیکانمان بلکه به روی همه ی انسانها.

Heavenly father remind us each day that of all the gifts you give us the greatest gift is love. It is not enough to share that love with those we hold dear. Open our hearts not to just those who are close to us but to all humanity.

یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم.

یاری مان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم.

Let us be slow to judge and quick to forgive.

Show patience empathy and love!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:35  توسط کسری  | 

فقط یک چیز فقط تحقق یافتن رویا را غیر ممکن می کند ترس از ناکامی آن رویا

Only one thing makes a dream impossible: the fear of failure

دقیقا امکان شناخت یک رویاست که زندگی را جالب می کند.

It is precisely the the possibility of realizing a dream that makes life interesting.

 

پائولو کوئلیو Paulo Coelho

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:34  توسط کسری  | 

مبادا که رویاهایت را فرو گذاری

می دانم بر آنی که کار به پایان بری

شاید دیر یاب باشد و بسیار دشوار

شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی

گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم

و ندارم هیچ تردیدی

که پیروز خواهی شد

اگر بکوشی.

آماندا پیرس

Don't ever give up your dreams

I know your going to make it…

It may take time and hard work

You may become frustrated and at times you'll feel

Like giving up sometimes you may even wonder if it's really worth it

But I have confidence in you

And I know you'll make it if you try

Amanda pierce

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:34  توسط کسری  |