چند ماه قبل فیلمی را میدیدم به اسم «جوردانو برونو»، قصهی «بدعتگذار»ی که واتیکان محکومش کرد و در سال 1600 بهخاطر عقایدش به دیرک چوبی بست و سوزاند. دلیل نقل من از فیلم به این برمیگردد: در یک سکانس از فیلم جوردانو برونو اشاره میکند که او تازگیها از نمایشگاه کتاب فرانکفورت بازدید کرده تا ناشرِ بعضی از کارهایش را ببیند. و حالا ما اینجا، چهار قرن بعدتر، اینجا جمع شدهایم و ناشرهای جدید را میبینیم که هیچ؛ درمورد جهتگیریهای جدیدی هم حرف میزنیم.
از زمان بازدید جوردانو برونو تا امروز، چندین و چند محمل جدید برای اشتراک ایدهها به منصهی ظهور رسیده. برای مثال، اولین نمایشگاه کتاب فرانکفورت نتیجهی اختراعی جدید بود: چاپ سربی. در واقع، وقتی گوتنبرگ در شهر ماینتز که چند کیلومتر بیشتر با اینجا فاصله ندارد، چاپ سربی را اختراع کرد، کتابفروشهای محلی اینجا از کارش الهام گرفتند و این نمایشگاه را ترتیب دادند. همهی ما میدانیم اختراع گوتنبرگ گامی بزرگ (احتمالاً برجستهترین گام) در ایجاد جنبش موسوم به رنسانس بود؛ جنبشی که به ایدهها امکان حرکتِ آزادانهتر داد. به لطف این فرایند چاپ جدید، ایدهها را میتوان به اشتراک گذاشت و جهان را برطبق این ایدهها شکلی دیگر داد.
برخلاف دیگر محملها، مثل رقص یا نقاشی یا تئاتر، که به حضور جسمانی خالقِ اثر نیز نیاز است، کتاب (و به تبع آن، مطبوعات) فیالفور بر بقیهی روشهای اشتراک ایدهها غلبه کرد، چراکه در مقیاس صنعتی قابلیت تولید داشت. کتابها، به مثابه ظرف ایدهها، تا چندین قرن ایدهآل بودند تا آنکه مونوپولیشان قافیه را به رسانههای دیگر، مثل رادیو و سینما و تلویزیون باخت.
پس لب لباب بحث این است: اشتراک ایدهها. مثالهای بالا هم تماماً به این اشاره دارند: تکنولوژیهایی موفق میشوند که اجازه میدهند ایدهها به گردش دربیایند و به دست بیشترین تعداد مخاطب برسند. متعاقباً قوانین هم خودشان را با این موقعیت جدید وفق دادند (و نه برضد آن!)؛ مفهومِ حقوقیِ کپیرایت گامبهگام عصر صنعتی جدید رشد کرد که هزینههای توزیع و تولیدش نسبتاً بالا بود.
با این همه در ده سال گذشته، شاعد ظهور وب بودیم؛ ماشینی محیرالعقول که شیوهی تازهای در اشتراک ایدهها و به زیر کشیدنِ الگوهای اقتصادی کهنه درانداخته. کِوین کِلی، سردبیر نشریهی وایرد، در سخنرانی خود در TED در دسامبر 2007 نکتهای را به این مضمون مطرح کرد که به زبان دادهها، این ماشین جدید در هر دو ثانیه برابر با کتابخانهی کنگره اطلاعات «پخشوپلا» میکند.
با این همه، تفاوتی با دیگر محملها دارد: وب شامل بر هزینهی تولید و توزیع نیست. و به همین دلیل، شاهد تغییر در پارادایم هستیم. از این لحظه به بعد، دموکراتیزاسیون ایده که اول به لطفِ چاپ گوتنبرگی ممکن شد کمکم به اشلی تماماً جدید دست مییابد. اندکاندک، مردم میفهمند که الف) عملاً میتوانند هر چیزی را منتشر کنند و در وب بگذارند تا هر کسی که دلش میخواهد ببیند و ب) خود آنها پخشکنندگان آثارشان هستند، یعنی شبکهی تلویزیونی خودشان را دارند مثل YouTube و نمایشهای رادیویی خودشان را هم دارند مثل BlogTalkRadio. از این رهگذر، آنها دیگر ناظران منفعل دگردیسیهای جامعه نیستند، بلکه در این فرایند جمعی دخالت میکنند. متعاقباً، از آنجا که هر کسی اتصال به اینترنت دارد، مخلوق خالق میشود. کاربر کسی میشود که نهفقط حرفی برای گفتن دارد بلکه قادر است چیزهایی را که دوست دارد و چیزهایی را که دوست ندارد به اشتراک بگذارد.
مؤلفهای مهم در این میان است که بیشتر آدمها چندان از آن مطلع نیستند: آدمها دارند چیزهایی را آزادانه به اشتراک میگذارند که شایسته و مقتضی میدانند و انتظار دارند همان نیز در تمام سیستمهای ارتباط جمعی رخ بدهد.
شبکههای ارتباط جمعیِ معمول دوران ناخوشایندی را گذراندند تا این نکته را درک کنند: نخستین «قربانی» صنعت موسیقی بود. مدیران کمپانیهای موسیقی چندملیتی بهعوض درکِ ظهورِ گونهی جدیدی از اشتراک ترجیح دادند وکیل استخدام کردند و به کاهش قیمت تولید موسیقی نپرداختند. تصمیم گرفتند نپستر/Napster و دیگر سایتهای موسیقی را در سال 2001 ببندند و موفق شدند. یک نبرد را برنده شدند اما تمام جنگ را نه. درواقع، این جنبش از پس دیگر سایتهای P2P [اشتراک فایل] که سر برآوردند و مشعل محتوای اشتراکی و رایگان را روشن نگه داشتند برنیامد. حالا تصور کنید چه میشد اگر بهعوض فرستادن وکیل، آنها به ازای هر آهنگ 0.05 سنت میگرفتند؟ آن موقع در سال 2000 هیچکس مشکلی در این امر نمیدید؛ بهویژه از این لحاظ که این قیمت بسیار کمتر از قیمت متعارف سیدی بود. نپستر بزرگ و پیشرو را در سال 2001 بستند و بعدها بِرتِلزمان آن را خرید ــ اما این کار خیلی دیر انجام شد. از آن به بعد، دیگر سایتهای P2P دیگری راه افتادند و هنوز هم هنوز است حتا بچههای کمسنوسال میتوانند هر آهنگی را که بخواهند از سایتهای توُرِنت/Torrent بهرایگان دانلود کنند.
تازه صنعت موسیقی دارد از اشتباهاتش درس میگیرد و شیوههایش را اصلاح میکند. یک مثال: آیتیونز/iTunes اوضاع روزگار را درک کرده و به کاربرانش اجازه میدهد هر آهنگی را با قیمت 0.09 سنت دانلود کنند. نتیجهاش این شده که حالا نخستین موزع آنلاین موسیقی در دنیاست. نتیجهی منطقی دیگر در تغییرات این عصر این است که همین چند ماه قبل انجمن اجتماعی مایاسپیس/MySpace قرارداد سرمایهگذاری مشترکی را با یونیورسال میوزیک و سونی بیامجی و گروه وارنر میوزیک امضا کرد. آنها در حال ساخت سایتی هستند که بازدیدکنندگانش بتوانند به موسیقی رایگان استریمینگ/streaming بهصورت آنلاین گوش بدهند و پولش را از تبلیغات سایت دربیاورند و هر کاربری فهرست آهنگهای محبوبش را با دوستانش در میان بگذارد.
«قربانی» دوم وب، صنعت فیلم است. سریالهای تلویزیونی نیز به همین ترتیب. بهلطف کامپیوترهای بهتر و سریعتر و پهناهای باند بیشتر فیلمها را میتوان با کیفیت بسیار خوب در عرض چند ساعت برای هر کامپیوتری دانلود کرد.
اما این صنعت هم راههای تازهای برای رفع مسئله میجوید. تهیهکنندهها به کاربران اجازه میدهند سریالهای تلویزیونی را در پورتالهای تحت حمایتشان ببینند (برای مثال، ساوتپارک در وبسایت کمدی سنترال). تاکتیکهای دیگر شامل اتخاذ راههای جدید تبلیغ فیلمها از طریق بازاریابی ویروسی (برای مثال کینگ کونگ یا فیلم برزیلی تروپا دِ الیت) و ایجاد انجمن در حاشیهی نمایشها و برنامههاست (برای مثال، برنامههای اپرا وینفری روی وب انجمن دارد).
همانطور که میبینیم از عینیت افتادنِ فرمهای سنتی موسیقی و همینطور هم فیلم (سیدی و دیویدی)، در کنار اشتراکگذاری فوری فایلها تولیدکنندگانِ این صنعت را واداشته تا به دنبال راههایی جایگزین برای ساخت و فروش و تبلیغ تولیداتشان باشند.
تا وقتی که تولیدکنندگان به آنها که مصرفکنندگان منفعل میدانندشان اجازهی صحبت ندهند کماکان مخاطب خود را از دست خواهند داد.
و در مورد صنعت نشر چه؟ علیالظاهر این صنعت در مقایسه با موسیقی و فیلم، مقابل جهتگیریهای وب «حفاظتشده»تر هستند. در واقع، فکرش را که بکنید تا الان جان سالم به در برده چراکه در مقایسه با دیگر رسانهها فواید بیشتری در این محیط تکنولوژیک جدید از آن خود کرده.
نخست اینکه هزینههای تولید بسیار پایینتر از هزینههای متناظر در صنعت فیلم و موسیقی است. دوم آنکه اینترنت رسانهای است که سخت به خواندن و نوشتن اتکا دارد و از دههی 1990 شاهد بودهایم که بهلطف این ذائقهی مجدداًـکسبشده برای نگارش، نشر واقعاً جهش عظیمی کرده. نه فقط این، بلکه نویسنده نیز کاتالیزور این جنبش شده. نویسنده تا مقام ستارهی پاپ بالا آمده، همانطور که موزیسینها در دههی 60 چنین ارتقایی را تجربه کردند.
از آن مهمتر اینکه هنوز کتاب به مثابه ظرفِ ایدهها از عینیت نیفتاده.
کتاب، پانزده قرن مدام [؟]، خود را به مثابه رسانهای بیرقیب نمایانده. البته ایبوکها/e-books هم اندکاندک اعتباری مییابند و بعید نیست که با گذر زمان فرم دیجیتال بر کاغذ غلبه کند. اما کماکان سالها وقوع این اتفاق به درازا خواهد کشید و همین به ما ناشرها و کتابفروشها و نویسندهها فرصتی طلایی برای استفاده خواهد داد.
اما چیزی که من بهعنوان نویسنده دیدم شگفتیآور بود و همینطور هم نشانهای از عدم درک وب از جانب بخشی از صنعت نشر. ناشران بهعوض اینکه در این رسانهی جدید فرصتی برای خلق راههای جدید تبلیغی ببینند، بر ایجاد سایتهای کوچک تمرکز کردند که تماماً ازردهخارج باید تلقیشان کرد و معدودی از ناشرها هم از «بدبیاریها»ی دیگر صنایع فرهنگی شکایت میکنند و وب را «دشمن» میدانند. این وضعیت، احتمالاً همان وضعیتی است که راهبان نسخهبردار با مقولهی چاپ در قرن شانزدهم داشتند.
با این همه، در شرایطی که کتابها هنوز هم رسانههایی وسیعاً در حال استفاده هستند، چرا تمام محتوای دیجیتال کتابها را به رایگان به اشتراک نگذاشت؟ یعنی دقیقاً برخلاف آنچه عقل سلیم به ما میگوید ــ و عقل سلیم همیشه راهنمای خوبی نیست وگرنه ناشرها و کتابفروشها و نویسندهها دنبال کار پرمنفعتتری میرفتند. هرچه بیشتر بدهید بیشتر خواهید گرفت.
آنقدر خوششانس بودم که ببینم این اتفاق سال 1999 برای کتابم در روسیه رخ داد؛ آنجا شروع ناخوشایندی داشتم. با توجه به فواصل زیاد شهرها در روسیه کتابم بد توزیع شد و فروش بسیار پایین بود. اما با ظهور یک نسخهی دیجیتال دزدی از کیمیاگر ــ همانی که بعدها خودم روی سایت شخصیام گذاشتم ــ فروش کتاب بهطرز شگفتانگیزی جهش کرد. در سال اول، از 1000 نسخه به ده هزار نسخه رسید. در سال دوم از مرز صدهزار هم گذشتند و سال بعد یک میلیون نسخه فروختم. تا به امروز، در این سرزمین به مرز فروش 10 میلیون نسخه رسیدم.
تجربهی من با روسیه تحریکم کرد تا یک سایت ایجاد کنم: کوئلیوی دزدی. برطبق ویکیپدیا، دایرهالمعارف آزاد اینترنتی، کلمهی انگلیسی راهزن یعنی «پایرِت» از عبارت لاتین پیراتا مشتق شده و خود آن نیز از واژهی یونانی پِیرا به معنای «تلاش و تجربه»؛ تلویحاً «مواجهه با اقبال در دریا». البته بعدها حقایق، معنای این کلمه را تغییر داد، اما همهی ما میدانیم دستکم یکی از بزرگترین امپراتوریهای زمین تا حد زیادی مدیون دزدا دریاییاش است که بعدها لقب «سِر» و «شوالیه» گرفتند.
سایت کوئلیوی دزدی سه سال کار کرد و خوانندگان سرتاسر دنیا تغذیهاش میکردند و هیچکس هم در صنعت نشر متوجهش نشد؛ چراکه فروش آثارم مدام بالاتر میرفت. با این همه، از همان لحظه که اوایل امسال من در کنفرانس تکنولوژی به آن اشاره کردم از این ور و آن ور صدای غرولندها بلند شد. با وجود این برای مثال عاقبت ناشر امریکایی من، هارپر کالینز، تمام احتمالات ممکن را درک کرد. به همین خاطر، در سال 2008 یک بار در ماه یکی از عناوینم را خلاصهنشده در سایتم میگذارم تا همه آنلاین بخوانند. بهعوض آنکه دچار کاهش فروش بشوم، خوشحالم که بگویم کیمیاگر، یکی از نخستین عناوین آنلاین من، سپتامبر امسال که بیاید یک سال کامل حضور مداوم در فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز را از سر گذرانده.
این مثال، شاهد زندهای بود بر وضعیت صنعت ما: از وب برای تبلیغ استفاده کنید و نتایج آن را در زندگی واقعی خواهید دید. دستکم ایدهی من در راهاندازی سایت کوئلیوی دزدی که لینک تورنت دانلود تمام کتابهایم را در آن داده بودم همین بود. مردم خودشان بعداً تصمیم خواهند گرفت کتاب واقعی را بخرند یا نه. تا اینجای کار که نهفقط باعث شده من مستقیمتر با خوانندههایم ارتباط برقرار کنم، بلکه باعث انجام چند پروژهی دوجانبه هم شده؛ برای مثال پروژهی من برای ساخت فیلم از رمان «ساحرهی پورتوبلو» با مردم عادی که به پروژهی «ساحرهی تجربی» مشهور شد.
در پروژهی ساحرهی تجربی خوانندگانم را دعوت کردم تا رمانم را برای فیلم اقتباس کنند. این تجربه، که سال قبل با اسپانسری ایچپی/HP و مایاسپیس/MySpace و مدیا گروپز (شامل برتلزمان، بوردا، پریزما پرس، او گلوبو) راه افتاد بازخورد حیرتانگیزی داشت. فیلمسازهای تمام دنیا آفریدههایشان را در تلویزیون مایاسپیس/MySpaceTV آپلود کردند و اوت پارسال که برندهها اعلام شدند من صاحب 14 فیلم کوتاه حرفهای با کیفیت خیرهکننده بودم. ضمن آنکه، متعاقب آن، در اینترنت توفانی درمورد کتاب ساحرهی پورتوبلو به پا شد که بهمحض پخش قطع رقعی آن در بازار امریکا از فهرست پرفروشهای نیویورکتایمز سر درآورد.
این موضوع نشان میدهد که حتا در زمینهای ناسازگار مثل صنعت فیلم که هزینههای تولیدش بهشدت بالاست این نوع اقدامات ممکن است. درضمن نمایانگر تغییر عمدهی دیگری در توزیع و تولید فرهنگی هم هست: تعامل. خواننده دیگر دریافتکنندهای منفعل نیست، بلکه فرصت دارند نقش فعالتری ایفا کنند. و بفهمند ممکن است موجب چه تفاوتهایی شوند.
اما آیا همهچیز اینجا تمام میشود؟ لازم است به آیندهی کتاب هم فکر کنیم؛ آن هم در شرایطی که تولید فیزیکی ندارد. و من اعتقاد دارم آنچه در این مرحله رخ میدهد امری حیاتی است: خوانندگان باید درگیر شوند. همهی ما داستانهایی داریم، همهی ما ایدههایمان را به اشتراک میگذاریم، ناشرها و نویسندهها هم همیشه به تضارب آرا دامن زدهاند. پس چرا از انجام دادن این کارها روی وب پا پس بکشیم؟
من وبلاگی راه انداختهام که در آن بهطور هفتگی محتوای مولتیمدیا میگذارم و خوانندگان را دعوت میکنم نظراتشان را بدهند و قصههایشان را بشنوم. حتا از آنها خواستم با روح خود در این مراسم و همراه با ما شرکت کنند. برای مثال، از آنها خواستم عکسشان را برایم بفرستند و کتاب محبوبشان را که اثر من باشد در دست بگیرند و فردا در برنامهی مهمانی این عکسها را نشان خواهم داد. تا سپتامبر 600 عکس به دستم رسید. بهلطف وب، خوانندگان و نویسندگان بیشتر از گذشته به هم نزدیکند.
اما کماکان باید بر دو مشکل غلبه کرد: کپیرایت و حفظ صنعت نشر. من راهحلی ندارم اما میدانم با دورانی جدید رودررو هستیم و به همین دلیل یا تطبیق پیدا میکنیم یا میمیریم. بههرحال، من نیامدم اینجا تا راهحل بدهم، بلکه تجربهی خودم را در مقام نویسنده. البته چرخ زندگی من با حق تألیفم میچرخد، اما در این لحظه کاری به کار این موضوع ندارم. من هم باید خودم را تطبیق بدهم. نه فقط باید با خوانندگانم مستقیمتر ارتباط برقرار کنم (مسئلهای که تا چند سال قبل اساساً قابلطرح هم نبود) بلکه باید زبان جدیدی برمبنای اینترنت داشته باشم که زبان آینده خواهد بود: بیپرده، ساده، فارغ از سطحینگری. زمان به من خواهد گفت چطور پولی را که خودم بهتنهایی در محافل اجتماعی سرمایهگذاری کردهام احیا کنم. اما دارم روی چیزی سرمایهگذاری میکنم که هر نویسندهای در دنیا ممنون آن خواهد بود: خواندهشدن متنش برای بیشترین تعداد آدمها.
اینترنت این را به من آموخته: از اشتراک ایدهها نترس. نترس که دیگران هم ایدههایشان را به آواز بلند بگویند. و مهمتر از همه در نظر نگیر که چهکسی خالق است و چهکسی نیست؛ چراکه همهمان هستیم.
برای تصویر کردن آنچه در این سخنرانی به آن اشاره کردم بهمحض اتمام صحبتم متن کامل این سخنرانی را در وبلاگم قرار خواهم داد. وبمستر من صرفاً منتظر یک تماس تلفنی است تا چراغ سبز بگیرد. مطبوعات سنتی نمیتوانند تمام آنچه در اینجا رخ داده نقل کنند، اما اینترنت امکان این را به ما میدهد که مستقل از برنامههای صوری ایدههایمان را تسهیم کنیم.
از طرفی در تمام این چیزها کنایهای نهفته: جوردانو برونو را بهخاطر پخش ایدههایش مجازات کردند. در دنیای امروز: اگر ایدههایتان را منتشر نکنید مجازات میشوید.
سپاسگزارم