تبليغاتX
رویاهایت بهترین قدرت توست

رویاهایت بهترین قدرت توست

پائولو كوئليو

LIFE

What is this force that drives us far from the comfort of the familiar and makes us take up challenge instead even though we know that the glory of this world is world is only transitory? I believe this impulse is called the search for the meaning of life. Over many years of seeking a definitive answer to this question in books art and science and in both the dangerous and easy paths i have followed i have found many answers. I am convinced now that a definitive answer will never be given to us in this life but that at the last at the moment when we stand once more before the creator we will understand each opportunity that was offered to us

Acceptance speech delivered to the Brazilian of letters

زندگی

این چه نیرویی است که ما را از آسایش آشنا جدا می کند و وادار به چالشمان می کند هر چند می دانیم که شکوه این دنیا زودگذر است. به اعتقاد من نام این انگیزه جستجو برای معنای زندگی است. در طول سال ها جستجو برای پاسخ قطعی این سوال در کتابها ،هنرها و علوم ،و همچنین در هر دو مسیر مخاطره و آسایشی که طی کردم پاسخهای متفاوت یافته ام. حالا مطمئنم که پاسخ قطعی را در این زندگی به ما نخواهند داد. بلکه در پایان هنگامی که بار دیگر در مقابل خالق می ایستیم معنای هر یک از فرصت هایی را که در اختیار مان قرار داده اند خواهند فهمید.

سخنرانی پذیرش در حضور فرهنگستان ادبیات برزیل

پائولو کوئلیو Paulo coelho

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:41  توسط کسری  | 

آبی ترین گلthe bluest flower

امروز به عابری برخورد کردم,با خضوع به او گفتم: ((ببخشید)) عابر با ادب تمام گفت , ((شما ببخشید ,ندیدمتان))من و این غریبه با کمال ادب و احترام, از همدیگر خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.

Iran into a stranger as he passed by "oh excuse me please" he said "please excuse me too I wasn't watching for you." We were very polite this stranger and i. we went on way and we said good-bye.

بعد از ظهر همان روز در منزل در منزل مشغول نوشتن کتابم بودم. پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او خوردم (مثل صبح با آن آقا) چیزی نمانده بود بخورد زمین. با بد اخلاقی گفتLخودت را بکش کنار!) او رفت و دل کوچکش شکست. متوجه خشونتم نبودم.

Later that day writeing my book the evening meal my son stood beside me very still. When I turned I nearly knocked him down. "move out of the way" I said with a frown. He walked away his little heart broken. I didn't realize how harshly I'd spoken.

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید: ((چه طور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی. اما با خانواده و عزیزانت این قدر آن بد رفتاری؟ برو اتاق کارت را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده گل هایی هستند که پسرت برایت آورده بوده خودش آنها را چیده بود پشت سرت ایستاده بوده که تو را غافلگیر کند تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟))

While I lay awake in bed GOD's still small voice came to me and said "while dealing with a stranger common courtesy you love you seem to abuse. Go and look on the work room floor you'll find some flowers there by the door. Those are the flowers he brought for you. He picked them himself: pink yellow and blue. He stood very quietly not to spoil the surprise you never saw the tears that filled his little eyes."

خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم گفتم: ((بیدار شو کوچولی من بیدار شو عزیزم اینها همان گل هایی هستند که تو برایم آورده ای؟))

By this time I felt very small and now my tears began to fall I quietly went and knelt by his bed. Wake up" I said "are these the flowers you picked for me?"

او لبخندی زد و گفت: ((آنها کنار آن درخت بودند آنها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند می داتنستم که از آنها خوشت می آید مخصوصا از گل آبی اش.))

He smiled "I found'em out by the tree. I picked'em because they're pretty like'em especially the blue."

گفتم: از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم.)) او گفت: ((عیبی ندارد پدر من به هر حال تو را دوست دارم.)) گفتم: ((من هم تو را دوست دارم پسرم گلها را هم دوست دارم مخصوصا گل آبی را.))

I said "son I'm very sorry for the way I acted today I shouldn't have yelled at you that way." He said "oh father that's okay. I love you too and I do like that flowers especially the blue."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:40  توسط کسری  | 

   a different kind of prayerیک دعای متفاوت

ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند. به درس بچه ها برسد رختها رل بشوید و چند دقیقه با ارزش را کنار فرزندانش بگذارند.

Heavenly father help us remember that the jerk who cut us off in traffic last night was a single mother who worked nine hours that day and is rushing home to cook dinner help with homework do the laundry and spend a few precious moments with her children.

کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد ژنده پوش و بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد شاگرد مدرسه مضطرب نورده ساله ای که همه حواسش در پی امتحان نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای ترم بعد وام(تحصیلی) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.

Help us to remember that the pierced tattooed disinterested young man who can't make change correctly is worried 19-tear old college student balancing his apprehension over final exams with his fear of not getting his student loans for next semester.

خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند(در حالی که باید کار کند) اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم.

Remind us lord that the scary looking bum begging for money in the same spot every day(who really ought to get a job) is a slave to addictions that we can only imagine in our worst nightmares.

کمک مان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه (ضمن سد کردن راه دیگران) قدمی می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند (اگرچه نتیجه آزمایش های هفته قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود می خواهند که این لحظه های آخر را باهم مزمزه کنند.)

Help us to remember that the old couple walking annoyingly slow through the store aisles and blocking our shopping progress are savoring this moment knowing that based on the biopsy report she got back last week this will be the last year that they go shopping together.

ای خدای بزرگ(پدر آسمانی) هر روز به یادمان بیاور که همه نعمت هایی که که به ما ارزانی داشتیه ای بالاتربن آن محبت است اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم. خدایا دلهامان را بگشا نه فقط به روی نردیکانمان بلکه به روی همه ی انسانها.

Heavenly father remind us each day that of all the gifts you give us the greatest gift is love. It is not enough to share that love with those we hold dear. Open our hearts not to just those who are close to us but to all humanity.

یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم.

یاری مان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم.

Let us be slow to judge and quick to forgive.

Show patience empathy and love!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:35  توسط کسری  | 

فقط یک چیز فقط تحقق یافتن رویا را غیر ممکن می کند ترس از ناکامی آن رویا

Only one thing makes a dream impossible: the fear of failure

دقیقا امکان شناخت یک رویاست که زندگی را جالب می کند.

It is precisely the the possibility of realizing a dream that makes life interesting.

 

پائولو کوئلیو Paulo Coelho

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:34  توسط کسری  | 

مبادا که رویاهایت را فرو گذاری

می دانم بر آنی که کار به پایان بری

شاید دیر یاب باشد و بسیار دشوار

شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی

گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم

و ندارم هیچ تردیدی

که پیروز خواهی شد

اگر بکوشی.

آماندا پیرس

Don't ever give up your dreams

I know your going to make it…

It may take time and hard work

You may become frustrated and at times you'll feel

Like giving up sometimes you may even wonder if it's really worth it

But I have confidence in you

And I know you'll make it if you try

Amanda pierce

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 12:34  توسط کسری  |