تبليغاتX
رویاهایت بهترین قدرت توست

رویاهایت بهترین قدرت توست

پائولو كوئليو

تولدت مبارک مهسا

لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 18:59  توسط کسری  | 

آهنگر

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 19:25  توسط مهسا  | 

در حسرت یک سیب

شب، تند تند به گلابي گاز ميزنم تا به مرحله بحران ( زماني که همراه ميشه با عدم کنترل دفع مايعات) نرسيدم مسواکم رو بردارم و برم دستشويي. سيب خوش رنگ و تراش توي زير دستي بدجوري چشمک ميزنه معلومه خوب رسيده و ترش و پر آبه ولي نمي تونم صبر کنم و زمان بگذارم براي خوردنش اينقدر هم تو پاهام جوني احساس نمي کنم که برم دستشويي و برگردم سيبم رو بخورم و دوباره برم دندونهام رو مسواک کنم پس به ناچار و در حسرت خوردنش بي خيالش مي شم.

از خواب مي پرم. کورمال کورمال دست ميندازم ساعت رو نگاه مي کنم ساعت 1:45 دقيقه صبح ه. سعي مي کنم دوباره بخوام ولي هرچي سعي مي کنم نميشه. بهتره يه کاري بکنم شايد خواب به چشمام بياد بلند ميشم ميشينم، چشمم به سيب مذکور ميفته و آتش هوس گاز زدنش دوباره تو دلم زبونه مي کشه. چقدر تشنه مه و هيچي مثل اين سيب آبدار ِ ترش مزه نمي تونه راضيم کنه فقط کافيه دستم رو دراز کنم تا تو دستم قرار بگيره ولي يادم مي افته دندون هام مسواک شده است و خوردن سيب تمام زحماتم رو ضايع مي کنه بايد حواسم رو پرت کنم ازش، لپ تاپ رو روشن مي کنم ...

تمام زمان باقي مونده از وقت خوابيدن رو خوابهاي آشفته مي بينم. شايد دليلش همون هوس سرکوب شده باشه. با خستگي از خواب بلند مي شم از زير چشم نگاهم به سيب مي افته. هنوز همون جاست و هم چنان هوسناک براي گاز زدن... ولي ديگه نمي خوامش، برام بي اهميته. يک شب در حسرتش بودن سيرابم کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 19:5  توسط کسری  | 

پائولو کوئلیو به الهام از مولانا در کتابهایش اعتراف کرد


پائولو کوئليو نويسنده برزيلي از علاقه اش به اسلام و مولانا و تأثيرات آن بر آثارش سخن گفت و به تأثيرپذيري از آثار جلال الدين مولوي اعتراف کرد.


به گزارش فارس، کوئليو که تا به امروز آثار پرفروشي چون کيمياگر، مکتوب، کوه پنجم، يازده دقيقه، ساحره پورتوبلو و ... را در کارنامه ادبي اش دارد در مصاحبه با مجله فوروارد سوريه از علاقه اش به اسلام و تأثيرات آن بر آثارش ياد مي کند.
به اعتقاد اين نويسنده دستورات عرفاني اسلام بسيار قابل تأمل و بررسي است.
از ديدگاه او زندگي تمامي انسانها همانند مسيري که براي زيارت پيموده مي شود، بايد مورد بررسي قرار گيرد و اين مفهومي است که در افکار و ديدگاههاي عارفان اسلامي بسيار ديده مي شود؛ چراکه در زندگي آنان نشانه هايي وجود دارند که ما را براي رسيدن به مقصد کمک مي کنند.


پائولو کوئليو نويسنده برزيلي، به سامان رسيدن «کيمياگر» و بسياري از آثار منتشر شده اش را تحت تأثير عوالم عرفاني و آثار جلال الدين رومي اعلام کرد.


اين نويسنده که عميقاً تحت تأثير آثار و اشعار جلال الدين رومي قرار دارد دراين باره معتقد است که بخش زيادي از کتاب کيمياگر و ظهير را تحت تأثير اين شخصيت و آثار او به رشته تحرير در آورده است.
به اعتقاد کوئليو نگرش و ديدگاه رومي به دقت و روشني در آثارش مطرح شده و آموزه هاي بسياري در آثار او به چشم مي خورد که همگي نشانه هوشمندي و درايت رومي در خلق اين آثار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 20:30  توسط کسری  | 

دلم گرفته

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات

مناسب انجام نشد. دختـــری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیـــست انداخت و

وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. 

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. 

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: 

این کار شما تروریسم خالص است! 

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و

زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند.هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! 

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: 

«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 20:48  توسط کسری  | 

جانانه بسکن

ای آخرین مهمان این می‌خانه، بشکن
ای نقطه‌ی پایان این افسانه، بشکن
بشکن حریم شوم این بت‌خانه، بشکن
تا نشکنی پیمان خود با خانه، بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

ای خسته از زنجیر جهل و فتنه، بشکن
ای در کنار چشمه، مانده تشنه، بشکن
بشکن حدیث تلخ پشت و دشنه، بشکن
تا نشکنی در خویشتن، این فتنه بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

ای قرن‌ها زندانی تقدیر، بشکن
تقدیر را با ضربه‌ی تدبیر بشکن

بشکن فسون این غل و زنجیر، بشکن
بشکن ستون خانه‌ی تزویر، بشکن
جانانه بشکن، رندانه بشکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 19:18  توسط کسری  |